|
موضوع کرامت: شفاي بيمار تاريخ کرامت: |
|
غروب ماه مبارك رمضان موقع افطار بر اثر انفجار ترقه،آتشسوزي مهيبي رخ داد و دو برادرم سوختند:محمدرضا65 0/0و مجتبي35 0/0 آنها را در بيمارستان سوانح سوختگي شهيد مطهري بستري كرديم.روز بعد كه به بيمارستان مراجعه كردم نتوانستم آن دو را بشناسم چون بر اثر سوختگي شديد سر و صورت،قابل شناسايي نبودند بعد از سه روز دكتر كلانتري،رئيس بيمارستان اظهار داشت كه بيماران بالاي 45 0/0 سوختگي امكان زنده ماندن ندارند.برادران من وضع خيلي وخيمي داشتند و دكتر از معالجه آنها قطع اميد كرده بود. با توكل به خدا آنها را به منزل آورديم و با كمك دكتر خصوصي و استفاده از سرم تقويت،يكي دو هفته آنها را زنده نگه داشتيم و براي بهبودي و شفاي آنها گوسفندي نذر كرديم. همان روزها خواهرم كه همسر شهيد است،خواب ديد:«امام زمان(عج) به او فرموده من شفاي مريضهاي شما را از خداوند خواستهام نگران نباشيد»از آن به بعد حال برادرانم رو به بهبود رفت و الحمدلله به بركت دعاي امام زمان شفا گرفتند. |
|
|
راوي: |
www.emammahdi.com : منبع
دفاع از تشيع
|
موضوع کرامت: دفاع از شيعه تاريخ کرامت: |
|
علامه حلي شنيد يكي از علماي بزرگ اهل تسنن كتابي در رد شيعه نوشته است كه عدهاي را با آن گمراه كردهاي ولي آن كتاب را در دسترس قرار نميدهد. علامه مدتها به طور ناشناس در پيش آن عالم سني شاگردي كرد تا بلكه آن كتاب را به دست بياورد و به حمايت از تشيع آن را رد كند. بالاخره از عالم كتاب را تقاضا نمود. تا اينكه آن عالم حاضر شد چند روزي آن كتاب را در دسترس او قرار دهد. آن عالم حاضر شد تنها يك شب آن كتاب را به علامه دهد و گفت:«نذر كردهام كه اين كتاب را بيش از يك شب به كسي ندهم». علامه با اشتياق آن كتاب را به خانه آورد و تصميم گرفت همان شب از تمام آن كتاب نسخهبرداري كند تا بعداً به رد مطالبش بپردازد. مشغول نوشتن كتاب شد. صفحات بسياري از كتاب را نوشت اما خسته شد و خواب او را گرفت. ناگهان مردي عرب وارد اتاق گشت و گفت:«اي علامه تو كاغذها را خطكشي كن، من برايت مينويسم». علامه بيدرنگ مشغول خداكشي شد ولي در همين حال خوابش برد. وقتي كه بيدار شد ديد تمام كتاب را آن مرد عرب نوشته و در آخر كتاب اين جمله به چشم ميخورد. «كتبه الحجت» يعني اين كتاب را حجت (امام زمان (عج)) نوشته است. |
|
|
راوي: |
سالنامه گل نرگس 1385: منبع
رزمندهاي كه شفا گرفت
|
موضوع کرامت: شفاي نابينا تاريخ کرامت: |
|
قبل از عمليات والفجر مقدماتي بود، شب جمعه برادران درخواست كردند كه براي خواندن دعاي پر فيض كميل در مسجد پادگان جمع شويم. يكي از دوستان نابينا بود و جايي را نميديد. قبل از اعزام هرچه تلاش كردند تا مانع از آمدنش به جبهه شوند موفق نشدند. ميگفت:«ميتوانم لااقل آب براي رزمندگان بريزم». آن شب در اواسط دعا بلند شد. مدام صدا ميزد:«يابنالحسن (عج) مهدي جان كجا ميروي؟ من نابينا هستم من نابيناي چشم بسته را از اين گرفتاري و فلاكت نجات بده».در حال گريه به راه افتاد و 20 متري جلو رفت و فرياد زد:«خدا را شكر خدا را شكر چشمانش باز شد، بچهها دورش حلقه زدند و او را غرق بوسه كردند آن شب همگي خدا را شكر كرديم كه امام زمان (عج) به مجلسمان عنايت نمودند. |
|
جلال فلاحتي |
راوي: |
ماهنامه سبزسرخ شماره 50 صفحه 6: منبع
روبان سپيد
|
موضوع کرامت: شفاي سرطان بدخيم تاريخ کرامت: نيمه شعبان سال 1377 |
|
در نيمه دوم سال 1376 خانمي 52 ساله به علت ابتلا به دردهاي شديد استخوان و احساس تودهاي در ناحيه سينه و بيماري قند به پزشك مراجعه كرد و جهت تسكين درد به ناچار از مرفين استفاده نمود.دكتر پرويز دبيري بعد از مشاهده نمونهبرداري اعلام كرد : نمونه ارسالي متعلق به تودهاي از نوع بدخيم و از گروه سرطان كارسينوم ارتشاحي است، كمكم سرطان به ستون فقرات، دندهها، لگن، استخوان ترقوه و حتي استخوان جمجمه راه يافت و هيچ جاي بدن از سياهي در امان نماند. اولين گام درمان ماستكتوني بود ولي با وجود پيشرفت شديد بيماري پزشكان از انجام آن منصرف شدند. ضمن اينكه شيمي درماني خود باعث از بين رفتن سلولهاي مغز قرمز استخوان ميشد و اين شيمي درماني فقط براي به تعويق انداختن زمان مرگ بود. تا اينكه شب تولد صاحب عصر (عج) به حضرت متوسل شديم. همان شب بيمار بعد از گريههاي طولاني و توسل به بقيهالله (عج) به خواب رفت. ساعتي بعد كه بيدار شد ديد كسي به دستشان روبان سپيد و شاخه گل بسته است و آقا امام عصر (عج) او را شفا داده است. همسرش نيز در خواب ديد كه آقا به ايشان فرمودند:«عيالت را به خانه بنده بياور.» يك هفته گذشت و او دوباره آقا را در خواب ديد و عرض كرد:«يا اباصالح (عج) همسرم هنوز به خاطر بيماري قندش دارو مصرف ميكند.» حضرت (عج) فرمودند:«هر چيز خوراكي كه به او ميدهيد، به نام من باشد.» به لطف حق و عنايات حضرت حجه بن الحسن (عج) اين خانم شفا يافت و پزشكان اين اعجاز را تصديق كردند. |
|
|
راوي: |
www.jamkaranqom.ir : منبع
|
موضوع کرامت: تاريخ کرامت: |
|
«زمانيكه در شيراز بودم، چند حاجت مهم داشتم و متحير بودم كه چطور به آنها دست پيدا كنم؛ يكي از آن حاجتها توفيق زيارت كربلاي معلي و حضرت سيدالشهداء عليهالسلام بود. چارهاي براي رسيدن به خواستهام نديدم؛ مگر اينكه به ساحت مقدس حضرت بقيهالله ارواحنا فداه متوسل شوم؛ به همين جهت حاجات خود را در عريضهاي كه از ائمه اطهار عليهمالسلام روايت شده است، درج نمودم و نزديك غروب آفتاب، در حاليكه تنها بودم، از شهر خارج شدم و كنار استخري كه آب زيادي داشت رفتم. در آنجا، نواب اربعه حضرت ولي عصر عليهالسلام، جناب حسين بن روح را صدا زده و آنچه را كه در روايات وارد شده، عرض كردم و ايشان را واسطه خود با امام زمان عليهالسلام قرار دادم. عريضه را در آب انداخته و هنگام غروب از دروازه ديگر شهر،وارد شدم از اين كار غير از خداي تعالي هيچكس مطلع نشد و به احدي هم نگفتم. صبح روز بعد به محضر استادي كه نزد او درس ميخواندم، رفتم. تمام همدرسها آنجا حاضر بودند. ناگاه سيد جليلي به لباس خدام حضرت ابيعبدالله الحسين عليهالسلام وارد شد و نزديك استاد نشست. هيچكدام از ما تا آن وقت او را نديده و نشناخته بوديم و بعداً هم او را در شيراز نديديم. آن سيد متوجه من شد و مرا به اسم مخاطب قرار داد و فرمود: ميرزا ابراهيم، بدان كه رقعه تو خدمت حضرت صاحبالزمان عليهالسلام رسيد و به آن بزرگوار تسليم شد. از صحبت ايشان مبهوت شدم. ديگران هم معني كلام سيد را نفهميدند.؛ لذا از او پرسيدند: جريان چيست؟ فرمود: شب گذشته در خواب ديدم عده زيادي اطراف جناب سلمان محمدي (ره) جمع شدهاند. نزد آن حضرت رقعهها و نامههاي زيادي بود و ايشان مشغول نظر كردن به آنها بودند. وقتي جناب سلمان مرا ديدند به من فرمودند: برو نزد آميرزا ابراهيم (علاوه بر اسم، ساير مشخصات مرا نيز بيان نموده بود) و به او بگو رقعهاش دست من است. و دست خود را بلند كرد. سپس رقعه به حضرت حجت عجلالله تعالي فرجهالشريف رسيد. و در همان عالم رويا ديدم كه ايشان رقعهاي مهر كرده در دست داشتند. در همان عالم خواب اينطور فهميدم كه نامه هر كس را آن سرور قبول كرد، آن را مهر ميكند و كسي كه حاجتش قبول نيست اصل آن را به او رد ميكند. حاضرين و همدرسها راجع به صادق بودن خواب سيد از من پرسيدند. من هم قضيه را برايشان بيان كرده و قسم خوردم كه احدي بر اين كارم مطلع نبوده است؛ لذا آنها مرا بشارت دادند كه حاجاتم برآورده خواهد شد و همانطور هم شد؛ يعني طولي نكشيد كه به زيارت كربلا موفق شدم چنانكه الان در اينجا (كربلا) هستم و ساير حوائجم هم بحمدلله برآورده شد. |
|
عالم فاضل، ميرزا ابراهيم شيرازي حائري |
راوي: |
سايت صالحات: منبع
ساباط حسين مدلل
|
موضوع کرامت: شفاي بيماري تاريخ کرامت: |
|
خانهاي كه من الان (سال 789 ه.ق) در آن ساكنم، ملك مردي از اهل خير و صلاح بود كه به او حسين مدلل ميگفتند اين ملك از سمت غربي و شمالي به قبر مطهر اميرالمؤمنين (ع) و به ديوار صحن مقدس متصل است. حسين فلج بود و به طوري كه قدرت ايستادن نداشت و از طرفي به خاطر طولاني شدن مدت بيماري او درفشار بودند. سال 720 در نيمههاي شب خانواده حسين از خواب بيدار شدند و خانه و بام را مملو از نور ديدند نوري كه چشم آنها را خيره كرد. حسين بيدار بود همسرش پرسيد:«چه خبر است؟ پاسخ داد:«امام زمان (عج) نزد من تشريف آوردند و فرمودند:«برخيز اي حسين». عرض كردم : آقاجان من نميتوانم برخيزم. دست مرا گرفت و از جا بلند شدم همان لحظه بيماري من از بين رفت. حضرت به من فرمود:«اين ساباط (طاقهاي قديمي را ساباط ميگويند) راه من است كه از اين راه به زيارت جدم ميروم در آن را هر شب ببند» عرض كردم:«شنيدم و اطاعت كردم مولاي من». حضرت به زيارت اميرمؤمنان (ع) رفت. بعد از اين اتفاق، آن ساباط به ساباط حسين مدلل مشهور شد. |
|
|
راوي: |
كتاب بركات حضرت وليعصر (عج): منبع
ساعت طلا
|
موضوع کرامت: اعجاز امام تاريخ کرامت: |
|
هشتاد تومان بدهكار بودم و از اداي آن عاجز. لذا مشغول به انجام بعضي از رياضتهاي شرعي و توسلات شدم، تا آنكه شبي حضرت صاحبالاعصر (عج) را در خواب ديدم و ديدهي جان را از نور جمالش منور كردم. آن حضرت دست كرم را باز كرده و فرمودند:« ساعت خود را به من نشان بده.» من ساعت خود را از جيب درآوردم و به دست آن حضرت دادم. آن سرور ساعت را گرفتند و دوباره به من برگرداندند. از خواب بيدار شدم و از بيقابليتي خود ناراحت بودم با خود گفتم:«بعد از اين زحمات، آن سرور فقط به ساعت من نظر فرمودند، ولي خودم هيچ بهرهاي از فيوضات ايشان نبردم.» صبح روز بعد در مجلسي ساعتم را از جيب بيرون آوردم تا نگاهي به آن بيندازم و وقت را از دست ندهم. يكي از دوستان گفت:«ساعت طلا خريدهاي؟» گفتم نه حاضرين تصديق كردند كه ساعت طلا اما من مدام ميگفتم ساعت برنجي است من از فلان ساعت فروش خريدهام. ساعت فروش را به آنجا آوردند او هم تأييد كرد كه آن ساعت قبلاً از جنس برنج بوده است. يكباره ياد خواب شب قبل افتادم و ماجرا را براي دوستان تعريف كردم. يكي از اهل مجلس 80 تومان به من داد و ساعت را در ازاي آن گرفت و من توانستم بدهي خود را بدهم. بعدها شيخ اسدالله زنجاني به من گفت:«چرا ساعت را از دست دادي؟ اگر نگه داشته بودي آن را هفتاد هزار تومان از تو ميخريدند.» |
|
آقاي عبدالصمد زنجاني |
راوي: |
كتاب بركات حضرت وليعصر (عج) صفحهي 288: منبع
سفرهي احسان فرزند زهرا(ع)
|
موضوع کرامت: شفاي بيمار تاريخ کرامت: |
|
شفاي بيمار سرطان بدخيم مغز استخوان فرزندم در سال 1374 در سن 21 سالگي به طور ناگهاني فلج شد، او را به چند بيمارستان بردم، همگي اتفاق نظر داشتند كه او سرطان استخوان دارد و حداكثر 6 ماه ديگر در بين ماست.با اميد به لطف خدا و عنايت حضرت حجهبنالحسن(عج)، 16 روز در مسجد جمكران به همراه دخترم ماندم در همان ايام دخترم خواب ديد آقا يك قرآن به او داده و فرموده است:«آن را بخوان و ختم كن» روزنه اميدي بر قلبم تابيد او را به به بيمارستان شهدا بردم و نذر كردم چهل شب چهارشنبه به مسجد جمكران بروم، دخترم چند روزي در بيمارستان ماند پزشكان اعلام كردند براي او امكان عمل جراحي و از بين بردن غده وجود ندارد. فرزندم را به مشهد بردم و هر سهشنبه، خود به مسجد جمكران ميآمدم چهل هفته من به پايان رسيد و آقا بر ما منت نهاد و سايه لطفش را چون هميشه بر ما گستراند دخترم شفا گرفت و ما چون هميشه بر سر سفره احسان فرزندان زهرا (س) مهمان گشتيم. |
|
پدر خانم ط . م 22 ساله ساكن تهران |
راوي: |
www.jamkaranqom.ir : منبع
شفا به زمزمه مولا
|
موضوع کرامت: تاريخ کرامت: |
|
در عنفوان شباب و سال اول ازدواج، كه گويا سنين عمرم از هجده سال تجاوز نميكرد، مبتلا به مرض حصبه سياه (تيفوئيد) شدم، دكتر مرض را تشخيص نداد و گمان كرد نوبه و مالاريا است. با ظن خود به معالجه پرداخت و چون داروها مفيد نبود، مرض شدت يافت به نحوي كه مشرف به شبانهروز چند مرتبه در شهر خبر مرگم انتشار مييافت. اطبا و دكترهاي ديگر را براي معالجهام ميآورند و آنها ميگفتند:«در اثر اشتباه دكتر اولي و معالجات ناصحيح نجاتش ممكن به نظر نمي رسد ولي در عين حال براي بهبودم تلاش ميكردند. اما بهبود نمييافتم. عوالمي را سير ميكردم كه وصف كردني نيست. غالباً در آن حالتي كه بودم منزل را مملو از علما و دانشمندان ميديدم كه مشغول بحثهاي علمي بودند و من هم با آنها در بحث شركت ميكردم و گفتههايم مورد قبول آنان قرار ميگرفت. دوران ابتدا به طول انجاميد، مردم دسته دسته به عيادتم ميآمدند و با چشم گريان بيرون ميرفتند تا گاهي كه به كلي از حياتم مأيوس شده و دست و پايم را به جانب قبله كشيده و به انتظار مرگم نشسته بودند :« والد بزرگوارم با اندوه فراوان در كنار بسترم قرار داشت و والدهام در خارج خانه به گريه و ناله مشغول بود. من هم در انتظار مرگ بوده و خانه را پر از مردم ميديدم ناگاه درب اطاق باز شد و شخصي وارد شد و به حاضرين گفت:«مؤدب باشيد كه آقا تشريف ميآوردند». پس رفت و برگشت گفت:«قيام كنيد و صلوات بفرستيد». همه از جاي جستند و صلوات فرستادند. در آن حال آقايي بزرگوار و سيدي عاليمقام وارد شد و در نزديكي بستر من نشست. بنا كردم به او توسل جستن و از او ياري خواستن عرض كردم:«آقا جان! قربانت، آقاجان! به فريادم برس: عليل و مريضم آقاجان! نجاتم بده. چنانچه بعداً برايم نقل كردند مدتي بوده كه زبان گفتار نداشتم و زبانم بند آمده بود اما در آن حال زبانم گشوده شد و حاضرين سخن گفتنم را ميشنيدند. پس آن بزرگوار به اندازه خواندن سوره توحيد آهسته دعايي خواند و به من دميد و من پيوسته جمله :«آقاجان به دادم برس». را تكرار ميكردم مرحوم والد به تصور اينكه ايشان را ميخواهم ميگفتند:«بابا من اينجا هستم چه ميخواهي؟» هرچه ميخواهي بگو. پس من به خودم آمدم و آن آقا را نديدم و بنا كردم به گريه كردن هرچه از من سؤال ميكردند، قادر به جواب دادن نبودم پس از گريه بسيار، آنچه را كه ديده بودم بيان كردم و مايه خورسندي همگان شد و به بركت عنايت آن بزرگوار حيات دوباره يافتم». |
|
حجتالاسلام علي قاضي زاهدي |
راوي: |
سايت صالحين: منبع
شفا در هنگام اقامه نماز
|
موضوع کرامت: تاريخ کرامت: |
|
اينجانب«عليرضا مطهري» فرزند حسين، ساكن «شاهرود»، در اثر يك ضربه به جمجمه سر، بيهوش شدم و به بيمارستان منتقل و بعد از 48 ساعت به منزل انتقال يافتم، در حالي كه در اثر آن ضربه، قوه گويايي خود را از دست داده و لال شده بودم. به چند دكتر در تهران و شهرستانها مراجعه نمودم ولي نتيجهاي حاصل نشد. تصميم گرفتم براي زيارت به «قم» بيايم و شب چهارشنبه كه مصادف با 28/6/68 بود به مسجد مقدس جمكران، جهت شفا گرفتن مشرف شوم. بحمدلله موفق شدم و صبح چهارشنبه براي اداي نماز صبح از خواب بيدار شده، در حالت لالي مثل قبل، رو به قبله ايستادم كه نماز بخوانم، ناگهان در وسط نماز متوجه شدم كه ميتوانم حرف بزنم. به بركت عنايت امام زمان(ارواحنا فداه) زبانم باز شد و بقيه نماز را با حالت عادي خواندم. «به شكرانه اين نعمت، پدر شيريني گرفتند و بين مردم تقسيم كردند». |
|
عليرضا مطهري |
راوي: |
سايت صالحات: منبع
شفاي پسربچه
|
موضوع کرامت: تاريخ کرامت: |
|
«من ناراحتى قلبى مادرزادى داشتم و بستگان من براى مداوا در تهران به پزشكان زيادى از جمله دكتر طباطبائى مراجعه كرده بودند; ايشان اظهار كرده بود: قلب او بايد عمل شود و تا به سن 6 سالگى نرسد نمى توانيم او را عمل كنيم. در صورت عمل شدن هم تنها 50% احتمال خوب شدن وجود دارد. يكى از اقوام ما هر چهارشنبه مردم را با هيأت و كاروان از تهران به مسجد جمكران مى آورد. آن روز پدر من هم در مأموريت بود و به بيرجند مسافرت كرده بود. اين آقا مرا هم با هيأت به مسجد جمكران آورد. من قادر به راه رفتن نبودم. لذا مرا بغل كرد و داخل مسجد برد و نشانى محل خود را به من گفت و رفت. من توى مسجد دراز كشيده بودم. قدرى دعا كردم و به درگاه الهى تضرّع و توسل جستم. در اثر خستگى، خوابم برد. در خواب، آقا امام زمان(عليه السلام) را ديدم كه با لباس و عمامه سبز و چهره اى نورانى نزديك من آمد و فرمود: بلند شو، شفا گرفتى! بعد به سر و سينه ام دستى كشيد و دوباره فرمود: بلند شو! از خواب بيدار شدم و احساس كردم كه حالم خوب است. من كه اصلا قادر به راه رفتن نبودم، دويدم كه محل راننده را پيدا كنم. همين كه او را ديدم خود را در بغلش انداختم». |
|
|
راوي: |
www.emammahdi.com : منبع
شفاي سعيد
|
موضوع کرامت: تاريخ کرامت: |
|
مدتى پيش غده سرطانى در زير شكم پسرم، سعيد كه در مكانيكى كار مىكرد، به وجود آمد. بعد از مراجعه به كميته امداد امام و معرفى به پزشكان تهران با پيشنهاد دكتر، غدّه را برداشتند و شيمى درمانى كردند، اما بعد از عمل، پسرم هميشه در ناراحتى و عذاب بود. شبى در منزل خود كه در بلوچستان است به آقا امام زمان(عليهالسلام) متوسل شدم و شفاى پسرم را از آقا خواستم. در همين حال ديدم كه آقايى با عمّامه و ريش سفيدى كه نور از صورت آن بزرگوار آشكار بود، وارد منزل ما شد و آب خواست. وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند. سپس دست بر زمين گذاشت و دو دانه ريگ برداشت و آنها را قدرى مالش داد كه به صورت دو عدد جواهر و دُرّ درآمد. بعد نگاهى به سعيد كرد و فرمود: ان شاءاللّه سعيد خوب مى شود. او عصايى در دست داشت كه از نور بود. خواستيم به عنوان تشكر پولى به ايشان بدهيم كه قبول نكرد و بلافاصله تشريف برد و اثرى از ايشان نديدم. سعيد را به مسجد جمكران آورديم. در شب چهارشنبه، ساعت 5/2 شب كه مشغول نماز، دعا و توسل به آقا امام زمان(عليه السلام)بوديم، ناگهان سعيد متوجه شد كه نورى به طرف او مىآيد. ابتدا وحشت كرد، ولى بعد كمكم ترس او برطرف شد. پس از لحظه اى آن نور او را احاطه كرد. در همين هنگام سلامتى خود را به دست آورد و حالا اثرى از غدّه و جاى بخيه در بدن او وجود ندارد». |
|
|
راوي: |
www.emammahdi.com : منبع
شفاي لال
|
موضوع کرامت: تاريخ کرامت: |
|
براي كشيدن دندان، پيش دكتر گفتم:«غدهاي كنار زبان شماست كه بايد عمل شود، من موافقت كردم اما پس از عمل لال شدم و قادر به حرف زدن نبودم همه چيز را روي كاغذ مينوشتم و با ديگران به اين وسيله ارتباط برقرار ميكردم هرچه به دكتر مراجعه كردم، فايدهاي نبخشيد دكترها گفتند:«رگ گويايي شما صدمه ديده است». ناراحتي وبيماري به من فشار آورد براي معالجه به تهران رفتم. روزي در تهران به حضور آقاي علوي رسيدم كه فرمود : راهنمايي من به تو اين است كه چهل شب چهارشنبه به مسجد جمكران برويد چون اگر شفايي باشد در آنجا است. تصميم جدي گرفتم هر هفته از مشهد بليط هواپيما تهيه ميكردم و شبهاي سهشنبه به تهران ميرفتم و شب چهارشنبه به مسجد جمكران مشرف مي شدم. در هفته سي و هشتم بعد از خواندن نماز سر بر مهر گذاشتم و صلوات ميفرستادم ناگهان حالتي به من دست داد كه ديدم همهجا روشن و نوراني شد و آقايي وارد شد كه عده زيادي دنبال ايشان بودند و ميگفتند كه اين آقا، حضرت حجه بن الحسن (ع) است من ناراحت در گوشهاي ايستاده و با خود ميانديشيدم كه نميتوانم به اقا سلام كند. آقا نزديك من آمد و فرمود : سلام كن! به زبانم اشاره كرد كه لال هستم، وگرنه بيادب نيستم كه سلام نكنم حضرت، بار دوم فرمود : سلام كن! بلافاصله زبانم باز شد و سلام كردم. در اين هنگام پردهها كنار رفت و خود را در حال سجده و در حال صلوات فرستادن ديدم اين جريان را افرادي كه قبلاً سلامتي مرا ديده و بعد لال شدن مرا نيز مشاهده كرده بودند و حالا نيز سلامتي مرا ميبينند، نزد حضرت آيت الله العظمي گلپايگاني (رحمه الله) شهادت دادهاند». |
|
يكي از خدام حضرت رضا (ع) |
راوي: |
لوح فشرده كرامات امام زمان: منبع
شفاي يار
|
موضوع کرامت: شفاي جانباز تاريخ کرامت: |
|
بعد از اينكه عصبهاي دستم در اثر اصابت گلولههاي دشمن قطع شد، دكترها اعلام كردند دست من بايد قطع شود يا اگر قطع نشود به صورت غيرفعال و بيحس باقي خواهد ماند. حدود يكسال در بيمارستان بستري بودم. يك شب مرا غم غريبي گرفت با گريه به امام زمان (عج) عرض كردم: اي صاحبالزمان (عج) ما به تو دل خوش كردهايم، اگر از همه جا و همهكس نااميد باشيم از آن جايي كه هيچكس از درگاه شما نااميد برنميگردد ما هم نااميد نميشويم خودتان عنايتي كنيد و اين سرباز كوچك درگاهتان را دريابيد. در همين حال و هوا خوابم برد در عالم رؤيا دوستم شهيد سيد جواد صميمي را ديدم (او قبل از شهادتش به من گفت:« تو مجروح ميشوي، و من شهيد) آنجا روي صندلي نشست و اسامي افراد را نوشت. بعد از چند لحظه به من گفت:«اين خودكار را در دستت بگير و اينهايي را كه نام ميبرم در رديف ياران امام زمان (عج) بنويس.» گفتم آخر من كه دستم ناقص است و عصب ندارد. گفت:« بنويس و كاري به اين كارها نداشته باش. » شروع به نوشتن اسامي كردم صبح كه از خواب برخاستم با كمال تعجب ديدم دستم خوب شده پزشك معالجم بعد از گرفتن عكس گفت:«استخوانها جوش خورده اند برعكس، عكس ديروز كه نه استخوانها جوش خورده بودند و نه دستت عصب داشت.» |
|
|
راوي: |
مجله عرشيان پيش شماره 9 صفحه 25: منبع
عاقبت مصطفي الحمود
|
موضوع کرامت: جزاي آزار زائران امام تاريخ کرامت: |
|
مردي از اهل سنت سامرا، به نام مصطفي الحمود در لباس خدام حرم بود و كاري جز آوردن زوار و گرفتن اموال آنها به هر حيله و مكري نداشت و اكثر اوقات در سرداب مقدس بود و پشت پنجره ناصر عباسي، حاضر ميشد. او بيشتر زيارات را از حفظ داشت و هركس وارد آن مكان شريف ميشد شروع به زيارت ميكرد. او را از حالت زيارت و حضور قلب ميانداخت و پيوسته خواننده را متوجه غلطهايي كه معمولاً افراد در زيارات و ادعيه دارند، ميكرد و با اين كار باعث از بين رفتن حضور قلبشان ميشد. شبي در عالم رؤيا حضرت حجت را ديد كه به او ميفرمايند:« تا كي زوار مرا اذيت ميكني و نميگذاري زيارت بخوانند؟ تو چه كار داري كه در اين مسائل دخالت ميكني؟ آنها و آنچه را كه ميگويند به حال خود واگذار». مصطفي يكباره از خواب بيدار شد اما هر دو گوشش را خداوند كر نمود و پس از آن ديگر چيزي نشنيد و زوار آسوده شدند و به همين حالت بود تا به اسلاف خويش پيوست. |
|
|
راوي: |
كتاب بركات حضرت وليعصر(عج) صفحه 282: منبع
عطيهاي الهي
|
موضوع کرامت: اعطاي فرزند تاريخ کرامت: حدود سال 1376 |
|
سال 1367 ازدواج كردم. مانند تمام زوجهاي جوان منتظر هديه اي از طرف خداوند بوديم تا گرماي زندگيمان را دو چندان كند، ولي بعد از 7 سال انتظار و استفاده از داروهاي گوناگون از داشتن فرزند مأيوس شدم. بعد از عاشوراي حسيني به همسرم گفتم: « حالا كه پزشكان قطع اميد كرده اند بيا به مسجد جمكران برويم و به امام زمان (عج) متوسل شويم. » از همان زمان هر هفته، شبهاي چهارشنبه به جمكران رفتيم. بعد از سه هفته در خواب ديدم، همسرم مرا صدا كرد و گفت آقاي سيدي شما را كار دارند. وقتي بيرون آمدم سيد به من فرمودند: « اين قدر گريه و زاري نكن صبر كن حاجتت را مي دهيم » با ناراحتي گفتم: « آقا من جواب مردم را چه بگويم ؟ » ايشان سه مرتبه فرمودند: « حاجتت را مي دهيم » شب ولادت حضرت زهرا (س) نيز در مراسم جشن ميلاد حضرت (س) به آقا متوسل شدم. فرداي آن روز به جمكران رفتيم. آنجا نيز با استغاثه، حاجتم را خواستم. هنگام سحر آقا امام عصر (عج) را در خواب ديدم ايشان يك پارچه سبزي در دامن من گذاشتند. عرض كردم: اين چيست؟ فرمودند: « بازش كن » من پارچه را باز كردم. ديدم داخل پارچه، بچه اي زيباست. من او را به صورتم چسباندم بوسيدم. به لطف و عنايت حضرت بقيه الله (عج) و رحمت بي حصر پروردگار صاحب فرزند شدم. در طول دوران بارداري همه مرا از رفتن به مسجد جمكران منع مي كردند. اما من چهل هفته به زيارت مسجد مشرف شدم. دكتر غلامرضا باهر و دكتر محسن توانانيا از اعضاء هيئت پزشكي دارالشفاء حضرت مهدي (عج) عنايت مذكور را تأئيد كردند. |
|
خانمي از اهالي ساوه |
راوي: |
www.jamkaranqom.ir : منبع
عنايت حضرت(عج)
|
موضوع کرامت: شفاي بيماري تاريخ کرامت: |
|
« بيماري من از يك سرماخوردگي ساده شروع شد، در كمتر از 25 روز به قدري حالم بد شد كه در بيمارستان شهيد مصطفي خميني بستري شدم نميتوانستم غذا بخورم و پزشكان مرا به وسيله سرم و دارو زنده نگه داشته بودند.» روزي يكي از فاميلها به عيادتم آمدند. وقتي كه او رفت، ديدم كه سيدي بزرگوار وارد اتاق ما شد، اتاق سه تخته بود، آقا روبروي تخت من ايستاد و فرمود: «چرا خوابيدهايد؟» گفتم:بيمار هستم، قبلاً مريض نبودهام، چند روزي است كه اين طور شدهام. آقا فرمود:«فردا بيا جمكران!» صبح، وقتي دكتر براي معاينه آمد، گفتم:«نميخواهم معاينهام كنيد! گفت:«مسئوليت دارد.» گفتم:«خودم به عهده ميگيرم. اگر بميرم، خودم مسئول خواهم بود، ولي من خوب شدهام، امام زمان (ع) مرا شفا داد. دكتر خنديد و به شوخي گفت:«امام زمان كه در چاه است». پرستار خواست سرم مرا وصل كند كه نگذاشتم. وقتي خانوادهام به ديدنم آمدند، گفتم:« مرا حمام ببريد تا آماده رفتن به مسجد جمكران شوم». قربانياي تهيه كردم و به مسجد مشرف شدم، در بين راه مرتب توي سرم ميزدم و آقا امام زمان (ع) را صدا ميكردم و از عنايت آن حضرت سپاسگزاري مينمودم. با اين كه آن روزها گويي يك تكه سنگ در شكم من بود و ميل به غذا نداشتم، اما اشتهايم خوب شده و انگار مانع از ميان رفته بود. البته هنوز كمي در غذا خوردن مشكل دارم كه اميدوارم امام زمان (ع) شفايم دهد». |
|
|
راوي: |
www.emammahdi.com : منبع
فتواي شيخ مفيد
|
موضوع کرامت: مسئله شرعي تاريخ کرامت: |
|
محمد بن محمد بن نعمان معروف به شيخ مفيد از علماي بزرگ شيعه در قرن پنج و داراي بيش از 200 كتاب در رشتههاي مختلف علوم ديني اسلامي بود. روزي از او پرسيدند:«زني باردار فوت كرده ولي بچه در رحمش زنده است آيا او را همانطور دفن كنيم يا شكمش را شكافته و بچه را بيرون آورديم؟» شيخ گفت:«همانگونه دفنش كنيد.» آن شخص برگشت در ميان راه سواري به او نزديك شد و گفت:«شيخ مفيد فرموده:« شكم آن زن را پاره كنيد و بچه را بيرون آوريد.» به دستور آن مرد بچه به دنيا آمد مدتي بعد جريان را براي شيخ تعريف كردند، شيخ شگفت زده گفت:«من كسي را نفرستادم، معلوم است آن سوار حضرت صاحبالامر (عج) بوده است. اكنون كه در احكام اشتباه ميكنم خوب است ديگر فتوا ندهم». شيخ در خانه را بست و از خانه براي مدتي بيرون نرفت ساعاتي بيش نگذشت كه از طرف امام زمان (عج) نامهاي خدمت شيخ مفيد گذاشته شده:«اي شيخ براي مردم فتوا بگو و ما آن را تكميل خواهيم كرد، و نميگذاريم كه در خطا و اشتباه بماني». از آن روز به بعد شيخ دوباره در مسند فتوا نشست و احكام اسلام را بيان كرد. |
|
|
راوي: |
سالنامهي گل نرگس 1385: منبع
قدح آب
|
موضوع کرامت: شفا تاريخ کرامت: |
|
ده ساله بودم كه به بيماري سختي مبتلا شدم، دوستان و آشنايان از زندگي من نااميد شدند تقريباً وسايل مراسم سوگواري مرا نيز تهيه كردند. چرا كه يقين داشتند اين آخرين شب حيات من است؛ اما همان شب در عالم بين خواب و بيداري پيامبر و دوازده امام (ع) را زيارت كردم. با هريك از آنها مصافحه نمودم. بين من و امام صادق (ع) سخني گذشت كه در ذهنم نماند، جز آن كه حضرت در حق من دعا كردند بعد با امام عصر حضرت بقيهالله (عج) مصافحه كردم و در حال گريستن عرض كردم : مولاي من! ميترسم كه با اين بيماري فوت كنم و اهداف علمي و عملي خود را به دست نياورده باشم. حضرت فرمودند:«نترس، زيرا تو با اين اين بيماري فوت نخواهي كرد، بلكه خداوند متعال تو را شفا ميدهد و عمري طولاني خواهي داشت، آنگاه قدحي را كه در دست مباركشان بود به دست من دادند، از آن آشاميدم و در همان لحظه شفا يافتم و بيماري كاملاً رفع شد و در بستر خود نشستم. خانوادهام شگفت زده به من نگريستند اما تا چند روز ماجرا را براي آنها تعريف نكردم. |
|
شيخ حر عاملي |
راوي: |
كتاب بركات حضرت وليعصر (عج): منبع
گر طبيبانه بيايي...
|
موضوع کرامت: تاريخ کرامت: |
|
آيتالله مرعشي نقل مينمودند: در زيارت عسكريين (مرقد مطهر حضرت امام هادي (عليهالسلام) و امام حسن عسكري (عليهالسلام) در سامرا) و در جاده منتهي به حرم سيدمحمد (ع) (از فرزندان امام هادي (عليهالسلام)، راه را گم كردم و در اثر تشنگي و گرسنگي زياد و وزش باد، از زندگي مأيوس شده و غش كرده و بيهوش روي زمين افتادم. پس از مدتي ناگهان چشم باز كرده، ديدم سرم در دامن شخص بزرگواري است. ايشان به من آب خوشگوارايي داد كه مانندش را در شيريني و گوارايي در مدت عمر نچشيده بودم و بعد از سيراب كردنم، سفرهاش را باز كرد (در ميان سفره دو يا سه عدد نان بود) كه از آن نيز خوردم. سپس اين شخص كه با لباس اعراب بود، فرمود: «سيد! در اين نهر برو و بدن را شستشو نما» گفتم: «برادر، اينجا نهري نيست! نزديك بود از تشنگي بميرم. شما مرا نجات داديد» آن مرد عرب فرمود: «اين آب گواراست» با گفته او نگاه كرده ديدم نهر آب باصفايي است. تعجب كرده و با خود گفتم: «اين نهر نزديك من بود، در حالي كه ميخواستم از تشنگي بميرم؟!» در ادامه فرمودند: «اي سيد قصد كجا داري؟» گفتم: حرم مطهر سيدمحمد (عليهالسلام) فرمودند: «اين حرم سيدمحمد است.» نگاه كردم ديدم در زير بقعه سيدمحمد قرار داريم و حال آنكه من در قادسيه گم شده بودم و مسافت زيادي بين آنجا و بقعه سيدمحمد است. از فوايدي كه مذاكره با آن عرب در اين فرصت نصيبم شد، اينهاست: - تأكيد بر تلاوت قرآن شريف و انكار شديد بر كسي كه قائل به تحريف قرآن است. - تأكيد بر نهادن عقيقي كه نامهاي مقدسه چهارده معصوم (عليهمالسلام) بر آن نقش بسته شده، در زير زبان ميت. - تأكيد بر احترام به پدر و مادر (زنده باشند يا مرده). - تأكيد بر زيارت بقاع مشرفه ائمه (عليهمالسلام) و اولاد آنها و تعظيم و تكريمشان و زيارت صالحان و علما. - تأكيد بر احترام ذريه سادات. و به من فرمودند: «قدر خود را به خاطر انتسابت به اهلبيت (عليهمالسلام) بدان و شكر اين نعمت را كه موجب سعادت و افتخار زياد است، به جاي آور» - تأكيد بر خواندن قرآن و نماز شب. و فرمودند: «اي سيد! تأسف بر اهل علمي كه عقيدهشان انتساب به ماست، و لكن اين اعمال را ادامه نميدهند.» - تأكيد بر تسبيح حضرت فاطمه زهرا (سلامالله عليها) - تأكيد بر زيارت سيدالشهداء از دور و نزديك - تأكيد بر حفظ شقشقيه اميرالمؤمنين (عليه السلام) و خطبه عليا مخدره زينب كبري (سلاماللهعليها) در مجلس يزيد. - و ... . |
لياقت شفاعت
|
موضوع کرامت: شفاي بيمار تاريخ کرامت: |
|
شفاي بيمار اعصاب و روان يك ماه قبل از ماه رمضان سال 1419 از ناحيه گردن دچار درد شديدي شدم.از نوزدهم ماه مبارك رمضان احساس كردم چشمانم كوچكتر ميشوند و هنگام صحبت صورت و لبم كج ميگردد.كمكم تشنج نيز به دردهايم اضافه گشت. پزشكان متخصص تهران و رفسنجان نيز به نتيجه واحدي نرسيدند.به ناچار مرا در آسايشگاه بيماران رواني بستري كردند. 6 ماه گذشت اما وضعيت من تغيير نكرد هميشه 5 الي 6 نفر همراهم بودند وقتي حالت تشنج شدت ميگرفت كمرم را بالا و پائين ميبردم بعد ميخنديدم دوباره گريه ميكردم تا اينكه آرام ميگرفتم تازه در اين لحظه متوجه ميشدم كه در حالت عادي نبودهام از اطرافيانم ميپرسيدم :حجابم كامل بود؟ نمازم را خواندم؟ بيفايده بود كمكم دستم قدرت زيادي پيدا كرد و هر نيم ساعت يكبار دچار تشنج ميشدم زبانم بسته شد يكبار از خانوادهام خواستم تا كاغذ و قلم بياورند و نام ائمه را بنويسند با شنيدن نام مولايم حجه بن الحسن (ع) بياختيار گريه كردم تا اينكه يك روز يكي از دوستان خواهرم در مسجد جمكران برايم دعا نمود و شب تا صبح را با ذكر امن يجيب از آقا استمداد جست او در عالم رؤيا بانويي را ديده بود كه به ايشان گفت: مريضتان را شب جمعه به جمكران بياوريد من از طرف پدر حضرت زهر ا(س) مأمور هستم پيامها را به امتشان برسانم خودم نيز در عالم رؤيا مولايم حضرت بقيه الله (عج) را ديدم لذا روز پنجشنبه بيستم اسفندماه راهي قم شديم ابتدا به زيارت حرم حضرت معصومه (س) رفتيم آنجا در كنار ضريح زيارتنامه خواندم.ساعتي بعد به سمت مسجد به راه افتاديم بين راه ماشين خراب شد دو مرتبه داخل ماشين تشنج گرفتم حدود ساعت 10:30 شب جمعه به جمكران رسيديم به كمك برادر و همسر برادرم جلو مسجد آمدم 7 سال بود كه جمكران را نديده بودم جلوي در مسجد دستانم را روي سينه گذاشته و گفتم «السلام عليك يا صاحب الزمان (عج) » ديگر هيچ احساسي نسبت به اين دنيا نداشتم همان زمان برادران واحد سمعي بصري امور فرهنگي مسجد جمكران مشغول فيلمبرداري از حياط مسجد بودند يكباره آقائي در مقابلم ايستاد همان بزرگواري كه 10 روز قبل به خوابم آمده بود قد بلندي داشت و نقاب سبزي نيز بر چهرهاش كشيده بود مقابلم ايستاد و فرمود:«خوش آمدي راه برو» گفتم :«آقا به خدا پاهايم خشك شده است نميتوانم راه بروم دوباره فرمودند : برو، گفتم : من نميتوانم آقا! ايشان مسجد را به من نشان دادند و فرمودند:«بدو يكباره به خودم آمدم گوئي توان ديگري يافته بودم.پاهايم صاف شد به همسر برادرم گفتم:«نگاه كن آقا به من فرمود خوش آمدي» رو به مسجد جمكران دويدم داخل مسجد خدام مرا گرفتند و به اتاق مخصوصي بردند به خوشحالي براي آنها تعريف كردم بعد از دو سه ماه كه فرزندانم را در آغوش گرفتم اشك شوق پهناي صورتم را پوشانده بود بالاخره لياقت يافتم كه آقا مرا شفا دهند. |
|
راوي : خانم نرگس ، ف |
راوي: |
www.jamkaranqom.ir : منبع
ما امام حي داريم
|
موضوع کرامت: تاريخ کرامت: |
|
«سال 1354 هجري شمسي، صبح جمعهاي، بعد از دعاي ندبه در منزل خود در قم، با يكي از رفقاي موثق اهل علم به نام «آقاي حسيني» نشسته بوديم و صحبت در پيرامون مقام حضرت مهدي ارواحناه فداه به ميان آمد. ايشان گفتند: «من منتظر بودم ماشيني برسد و به خيابان آذر بيايم، ناگهان يك سواري آمد و جلو من ايستاد و گفت: آقا بفرماييد. سوار شدم. كمكم تعريف كرد و گفت: من از تهران ميآيم و به جمكران ميروم، متوجه شدم حالي دارد و زمزمهاي و به نام امام ميگريد. گفتم: اين هفته آمدي يا تمام هفتهها؟ گفت: خير، مدتي است ميآيم. گفتم: آيا حضرت هم توجهي نموده و داستاني داري؟ گفت: آري. گفتم: اگر ممكن است بگو. گفت: من به دردي در كتف و شانه مبتلا شدم، مثل اينكه آن موضع را آتش نهاده باشند، دائماً ميسوخت. نزد اغلب دكترهاي تهران رفتم و علاج درد نشد؛ تا اينكه عدهاي اطبا تشخيص مرض دادند و گفت: فلان بيماري است (البته نام بيماري را گفته بود ولي ايشان فراموش كرده بود) كه قابل معالجه نيست. تصميم گرفتم براي زيارت امام رضا (عليه السلام) به مشهد بروم با ماشين خودم حركت كردم تا به مشهد رسيدم، براي زيارت به حرم رفتم و زيارتي انجام داده، بيرون آمدم. در بين راه كه ميرفتم، ديدم مجلس روضهاي است و واعظي بالاي منبر به ارشاد مردم مشغول است. گفتم چند لحظهاي بنشينم و استفاده كنم. به تناسب روز جمعه، واعظ مطالبي پيرامون مقام حضرت حجت (عليه السلام) بيان كرد تا به اين جمله رسيد كه خطاب به جمعيت فرمود: اي زائريني كه براي زيارت ثامن الحجج آمدهايد! بدانيد براي شفاي دردها و رفع گرفتاريها لازم نيست به مشهد بياييد و درد دل به آقا علي بن موسي (عليه السلام) كنيد؛ بلكه ما امام حي و زنده داريم! ما امام زمان داريم كه هر كجا با حقيقت توسل به او پيدا كنيد به داد ميرسد. اين جمله چنان در دل من اثر گذاشت كه تصميم گرفتم از درد، خدمت امام هشتم (عليه السلام) حرفي نزنم. و گفتم: اين واعظ، راست ميگويد. من هم برميگردم و با امام زمان (ع) در ميان ميگذارم. پس از زيارت ديگر و بازگشت به تهران و خانه، يك شب در حالي كه تنها بودم توسل به امام زمان پيدا كردم و درد دل به آقا گفتم. مرا خواب ربود. در عالم رؤيا ديدم كه به قم آمدهام. وارد صحن شدم ناگاه از درب ديگر ديدم آقايي وارد صحن شد. گفتند: اين آقا «مقدس اردبيلي» است. من نام او را شنيده بودم و ميدانستم او خدمت امام زمان (عليه السلام) زياد رسيده است؛ به عجله خودم را به او رساندم و بعد از سلام، مقدس اردبيلي را قسم دادم به ائمه (ع) كه به من توجه كند. فرمود: به خود آقا و امام حي چرا نميگويي؟ گفتم: من كه نميدانم آقا كجاست؟ فرمود: يك ساعت به اذان صبح هميشه در مسجد خودش تشريف دارد. (يعني: مسجد جمكران در قم). من نگاه به ساعت كردم ديدم يك ساعت و نيم به اذان صبح است، پيش خود گفت: اگر الان به آنجا بروم نيم ساعته ميرسم. به طرف مسجد جمكران رفتم، تا وارد صحن مسجد شدم،از پلهها بالا رفتم؛ (الان بنا را تغيير دادهاند) پشت شيشهها ديدم چند نفر رو به قبله نشسته و داخل مسجد شدم. ديدم يكي از آنها مقدس اردبيلي است كه الان در صحن بود، سلام كردم. مقدس اشاره كرد: بيا، بعد به يكي از آقايان گفت: اين مرد از من خواست و من آدرس دادهام تا به اين جا آمده. فهميدم آن آقا امام زمان است. شروع كردم به گريه كردن و آقا را قسم دادن به حق جدش امام حسين (عليه السلام) كه درد مرا شفا بده. آقا، بدون اينكه بگويم، دردم كجاست، موضع درد را مستقيم دست گذاشت و فرمود: شما، سالم شدي. از شوق شفا يافتن از خواب بيدار شدم و از آن موقع تا حال مثل اينكه من چنان مرضي نداشتم و شفا گرفتم. لهذا به عشق و علاقه به حضرتش و اين كه اين مسجد اينقدر مورد توجه امام زمان (ارواحنا فداه) ميباشد از تهران هر شب جمعه ميآيم و پس از خاتمه مراسم مسجد، به تهران برميگردم. |
|
آقاي قاضي زاهدان |
راوي: |
سايت صالحين: منبع
معجزه
|
موضوع کرامت: شفاي بيماري لوپوس تاريخ کرامت: 1/4/1378 |
|
بيماري من از وروم پا و چشم شروع شد و پزشكان تشخيص دادند من به بيماري لوپوس مبتلا شدم اين بيماري با حساسيت به نور، زخم دهاني و درگيري كليوي همراه بود.كمي بعد پزشكان اعلام كردند مغز استخوانم ديگر كار نميكند و بالاخره بينائيام را از دست دادم.پدرم با وجوديكه كارمند بود، حدود دو ميليون تومان هزينه درمان من كرد ولي پزشكان هيچ اميدي به بهبودي من نداشتند.همه براي مرگم روزشماري ميكردند.يك روز مدير مدرسهام به ملاقاتم آمد و تا بعدازظهر بالاي سرم قرآن خواند.از آن روز به بعد گوشم بر اثر خونريزي شنوائي خود را از دست داد.دكتر به پدرم گفت:«اگر پيوند مغز استخوان داشته باشد، شايد بهتر شود. هزينه اين كار 15 ميليون تومان است».ما اين مبلغ را نداشتيم.14 ميليون آن را افراد نيكوكار تقبل كردند اما چون خون خواهر و برادرم با خون من مطابقت نداشت اين كار انجام نشد. تا اينكه يك روز پدرم به ملاقاتم آمد و گفت:«شفايت را گرفتهام، چهل شب نذر كردهام كه به جمكران مسجد صاحبالزمان (عج) بروم. از آقا خواستهام يا تو را به من برگرداند يا تو را از من بگيرد تا اين همه رنج نكشي تو خوب ميشوي فقط همينطور كه دراز كشيدهاي نماز بخوان و متوسل به امام زمان (عج) شو و براي سلامتي آقا صلوات بفرست شبهاي چهارشنبه و جمعه نماز آقا را خواندم.جلسه هفتم كه پدرم از جمكران بازگشت از ايشان خواستم كه كه مرا بلند كند تا راه بروم.پدرم در حاليكه نام حضرت بقيهالله (عج) را صدا ميزد مرا بلند كرد و من آرام آرام راه رفتم.جلسه دوازدهم توانستم ساعت را بخوانم و يكباره صداي صلوات براي شادي امام عصر (عج) از خانه ما به آسمان بلند شد و در چهاردهمين جلسه زيارت جمكران پدرم آزمايشات من نشان داد پلاكت خونم به 14000 و هموگلوبين آن 3/12 است.وقتي دكتر جواب آزمايش را ديد از پدرم پرسيد:«جمكران ميروي؟» تو را به جان دخترت ما را هم دعا كن اين يك معجزه است».نه ماه بيماري لاعلاج من با توسل به حضرت بقيهالله (عج) درمان شد. |
|
خانم 15 ساله از اهالي تهران |
راوي: |
www.jamkaranqom.ir : منبع
مواظبت بر قرائت قرآن
|
موضوع کرامت: شفاي بيماري سل تاريخ کرامت: |
|
بعد از ازدواج، به مرض سل شديدي مبتلا شدم و ضعف بر من غلبه كرد. به حدي كه قادر به بيرون رفتن از خانه نبودم. تا اينكه يك روز عصر به حرم مطهر رفتم و طبق عادت قبلي بر روي بام استراحت كردم. ناگهان ديدم سيدي كه به مرحوم سيد مهدي قزويني خيلي شباهت داشت، بدون آنكه كسي را خبر دهد روي بام آمد. خواستم به احترام ايشان برخيزم و زنها را صدا بزنم كه مزاحم نشوند و بالا نيايند، با دست اشاره كرد كه ساكن و ساكت باش و دستش را بر پيشاني من ماليد و فرمود:«حالت چطور است؟» بعد فرمود:«بر تو باد اي مواظبت بر قرائت قرآن». همان لحظه بيماري من از بين رفت و احساس كردم همه بدنم سالم است. |
|
حاج شيخ محمدحسن مازندراني حائري |
راوي: |
www.jamkaranqom.ir : منبع
مولاي غريب شيعه
|
موضوع کرامت: شفاي روحي تاريخ کرامت: 54 |
|
من سرگرد نيروي انتظامي و جانباز جنگ تحميلي هستم، مدت 92 ماه در جبهه جنگيدم و به گفته پزشكان دچار موج گرفتگي شدم در تاريخ 16/10/1375 شوراي عالي ناجا تشخيص داد از نظر روحي افسردگي شديد دارم كه در مدت درمان از خدمت معاف بودم اما متأسفانه درمان تأثيري نداشت و به خاطر (پيسكونوروزشديد) افسردگي شديد و سابقه اسارت و PTD و مجروحيت شيميايي مدت چهار ماه استراحت نمودم بعد از آن پزشكان قم و شوراي عالي تهران برايم عدم پاسخ به درمان صادر كردند. با مأيوس شدن از همهجا به آقايم متوسل شدم دو ماه پاي پياده از جاده قديم جمكران به محضر آقا رفتم تا اينكه يك شب در حين دعا در صحن مسجد خوابم برد در عالم رؤيا سيدي را كه از قبل ميشناختم ديدم، سيد مؤدب در كنار فرد ديگري نشسته بود احساس كردم آن فرد مقامش از سيد بالاتر است آقا مرا به نام صدا زد و فرمودند:«سيد احمد چه ميخواهي؟ چي ميگي بابا؟ حس كردم اين آقا مولاي غريبم صاحب عصر (عج) است در حاليكه دامن ايشان را گرفته بودم با گريه ماجراي موجگرفتگي، پريشاني، خارش و سوزش داخل مغزم، و به نوعي ديوانگيام را تعريف كردم و گفتم:«آقا مگر ما صاحب نداريم؟» پس چرا خوب نميشويم تمام دكترها جوابم كردهاند حتي ديگر قادر به خدمت هم نميباشم اصلاً پزشكان معالجم صلاح نميدانند كه من خدمت كنم چون جنون آني به من دست ميدهد و به هيچ وجه حتي نميتوانم درس بخوانم، صداي سوت ميشنوم نميتوانم بخوابم و آسايش ندارم، آقا با ملاطفت خاصي دستي بر سرم كشيد و فرمود:«آقا احمد خوب شدي، بابا برو سركارت».از خواب بيدار شدم ديدم آنقدر گريه كردهام كه تمام صورتم و زمين خيس شده است با همان حال به منزل برگشتم، همين صحنه را در منزل خواب ديدم، فرداي آن روز به بيمارستان مراجعه كردم پزشكان بعد از معالجه نوشتند:«آقاي احمد ..... از نظر قلبي معاينه شد و معاينه و نوار قلب ايشان سالم است و قادر به خدمت كامل ميباشند.همچنين شوراي روان پزشكان اعلام كرد :« نامبرده مورد معاينه مجدد قرار گرفت نظريه شوراي مورخه 13/5/1376 مبني بر انجام خدمت عادي مورد تأييد است». نتيجه آزمايشات باعث تعجب پزشكان شد همه به من تبريك ميگفتند از آن تاريخ به بعد ديگر هيچ گونه احساس ناراحتي ندارم و دوره كامپيوتري و دروس ديگر را با موفقيت پشت سر گذاشتم. |
|
برادر سيد احمد، چهل ساله، افسر جانباز نيروي انتظامي، كارشناس، ساكن قم |
راوي: |
www.jamkaranqom.ir : منبع
نااميدم مكن
|
موضوع کرامت: تاريخ کرامت: |
|
«فرزندم مدتهاي زيادي ناراحتي كليه داشت. وقتي او را به دكتر نشان داديم، گفت كه كليه فرزندم به طور مادرزادي كار نميكند و عفوني شده است. او را سونوگرافي كردند و گفتند كه كليه بايد از بدن جدا شود. عكس رنگي گرفتيم. در بيمارستان لبافينژاد كميسيون پزشكي تشكيل شد و همه نظر دادند كه بايد عمل شود. ماه رمضان بود. شبي در خواب ديدم كه قرار است فرزند مريضم را به اتاق عمل ببرند. من به آقاي دكتر ميگفتم كه آقاي دكتر! بچه من خوب ميشود؟ دكتر در پاسخ گفت: خانم! همه چيز دست آقا امام زمان(عليه السلام) است. وقتي دوباره به دكتر مراجعه كردم، قرار شد كه يكبار ديگر سونوگرافي بگيرند. آزمايشات لازم انجام شد و تصميم گرفتند تا بچه را به اتاق عمل ببرند. همان روز مطلع شدم كه هيأتي از نازيآباد تهران به مسجد جمكران ميآيد. گفتم:«بگذاريد قبل از سونوگرافي و آزمايش، براساس خوابي كه ديدهام او را به مسجد جمكران ببرم. همراه با هيأت به مسجد جمكران آمدم و فردا صبح مستقيماً به مركز سونوگرافي رفتم. به آقا امام زمان(عليه السلام) عرض كردم كه من از مسجد جمكران ميآيم، مرا نااميد نكنيد! وقتي سونوگرافي انجام شد، گفتند:« اين بچه هيچ ناراحتي ندارد». وقتي به دكتر مراجعه كردم، عكسهاي رنگي و سونوگرافيهاي قبل را با سونوگرافي جديد مقايسه كرد و گفت:«ديگر هيچ عيب و ناراحتي در كليه بچه وجود ندارد». بچه از دعاي امام زمان(عليهالسلام) شفا گرفته است». |
|
|
راوي: |
www.emammahdi.com : منبع
نذر امام عصر(عج)
|
موضوع کرامت: شفاي كودك فلج تاريخ کرامت: |
|
دقيقاً خاطرم نيست كه سال 51 بود يا 52. شب جمعه و من طبق معمول به مسجد مشرف شده و جلوي ايوان مسجد قديمي، كنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ كارمند مسجـــــد كه داخل دكه مخصوص جمع آورى هدايا بود ـ نشستم . نماز مغرب و عشا كه تمام شد و جمعيت كم و بيش مشرف مى شدند. ناگهان خانمى جلو آمد در حالى كه دست دختر 12 ساله اش را گرفته بود و پسر بچه 9 ساله اى را هم در بغل داشت. نگاهى كردم و گفتم: بفرماييد! امرى داشتيد؟ زن سلام كرد و بدون هيچ مقدمه اى گفت: من نذر كرده ام كه اگر امام زمان(عليه السلام) امشب بچهام را شفا دهد، پنج هزار تومان بدهم. حالا اول مى خواهم هزار تومان بدهم. پرسيدم: آمدى كه امتحان كنى؟ گفت: پس چه كنم؟ بلافاصله گفتم: نقدى معامله كن، با قاطعيت بگو اين پنج هزار تومان را مى دهم و شفاى بچه ام را مى خواهم! كمى فكر كرد و گفت: خيلى خب، قبوله. و بعد پنج هزار تومان را داد، قبض را گرفت و رفت. آخر شب بود و من قضيه را به كلّى فراموش كرده بودم. خانمى را ديدم كه دست پسر بچه و دخترش را گرفته بود و به طرف دكّه مى آمد. به نظرم رسيد كه قبلاً دختر بچه را ديده ام، ولى چيزى يادم نيامد. زن شروع به دعا كردن نمود و تكرار مى كرد و مى گفت: حاج آقا! خدا به شما طول عمر بدهد! خدا ان شاءاللّه به شما توفيق بدهد! پرسيدم: چى شده خانم؟گفت: اين بچه همان بچه اى است كه وقتى اول شب خدمتتان آمدم بغلم بود. و بعد پاهاى كودك را نشان داد. كاملا خوب شده بود و آثارى از ضعف يا فلج در پسرك نبود. زن سفارش كرد كه شما را به خدا كسى نفهمد. گفتم: خانم! اين اتفاقات براى ما غير منتظره نيست. تقريباً هميشه از اين جور معجزه ها را مى بينيم. گفت: هفته ديگر ان شاءاللّه با پدرش مى آييم و گوسفندى هم مى آوريم. هفته بعد كه آمدند، گوسفندى را ذبح كردند و خيلى اظهار تشكر نمودند. |
|
يكي از اعضاي هيئت امناي مسجد مقدس جمكران |
راوي: |
www.emammahdi.com : منبع
نور العظيم
|
موضوع کرامت: شفاي بيمار تاريخ کرامت: اواخرسال 1360 |
|
شفاي بيماري يكي از آزادگان به نام علياكبر در زمان اسارت در اواخر سال 1360 موقع خواندن نماز مغرب و عشاء در پادگان العنبر عراق جواني قوي و نيرومند به نام علياكبر به اردوگاه ما آمد اما مدتي بعد بر اثر شكنجه و عدم امكانات بهداشتي به سختي بيمار شد. گاهي از شدت درد غش ميكرد و يا سر خود را به ديوار ميزد. شب اربعين همان سال ما تصميم گرفتيم 10 روز آخر صفر را همگي روزه بگيريم. 1400 نفر بدون سحري روزه گرفتند حدود ساعت 10 صبح بچهها گفتند حال علياكبر بد است از شدت دل درد سرش را به زمين ميزد. سريع به سراغش رفتيم. او 19 سال بيشتر نداشت زمانيكه به اردوگاه ما آمد 80 كيلو وزن داشت و الان 28 كيلو، هيچكس طاقت زجر كشيدن او را نداشت. او را به بهداري بردند اما ساعت 4 مثل يك چوب خشك او را به وسط اردوگاه پرتاب كردند.علياكبر ديگر تكان نميخورد.آن شب همه حس غريبي داشتند. محمد جوان ديگري از بچههاي اردوگاه بود او بعد از نماز صبح به دوستانش گفت:«علياكبر شفا گرفت اما هيچكس باور نداشت چون سلول آنها متفاوت بود اما صبح خبر شفاي علياكبر در كل اردوگاه پيچيد. همه به زيارت علياكبر ميرفتند، جالبتر آنكه حتي بعثيها نيز براي ديدن او ميآمدند و هيچ ممانعتي از اين كار نميكردند. به سراغ محمد رفتم و ماجرا را از او پرسيدم، گفت:«حاج آقا من از 18 سالگي هر شب قبل از خواب دو ركعت نماز امام زمان (عج) ميخواندم و فقط براي فرج آقا دعا ميكردم نه براي هيچ چيز ديگري حتي پيروزي رزمندگان و يا آزادي خودم. اما آن شب بياختيار براي شفاي علياكبر دعا كردم. قبل از اذان صبح خواب ديدم. به من الهام شده آقا امام عصر(عج) از انجا عبور ميكنند. همينطور به اطراف نگاه كردم تا حضرت را زيارت كنم همان موقع ماشيني رسيد، سيدي در ماشين بود، سوال كردم شما از وجود مقدس امام زمان (عج) خبري داريد؟ فرمودند:«مگر نميبيني نوري در ميان اردوگاه اسراء ساطع است. جلوتر رفتم سلول علياكبر بود يقين پيدا كردم آقا، علياكبر را شفا داده.» دوباره به سراغ علياكبر رفتم و ماجرا را از او پرسيدم:«گفت من در عالم خواب حضرت را زيارت كردم و شفاي خود را از ايشان خواستم. آقا فرمودند:«انشاالله شفا پيدا خواهي كرد». |
|
حجهالاسلام والمسلمين حاج آقا ابوترابي |
راوي: |
www.jamkaranqom.ir : منبع
نويد مولا
|
موضوع کرامت: شفاي مرد فلج تاريخ کرامت: |
|
يك روز قبل از عاشوراى حسينى در مسجد جمكران مشغول قدم زدن بودم. مسجد بسيار خلوت بود. ناگهان متوجه مردى شدم كه بسيار هيجان زده بود و به هر يك از خدّام كه مى رسيد، آنها را بغل مى كرد و مى بوسيد. جلو رفتم تا جريان را جويا شوم، امّا همين كه به او رسيدم مرا نيز در آغوش كشيد، مى بوسيد و اشك مى ريخت. وقتى جريان را از او پرسيدم، گفت: چند وقت قبل با اتومبيل تصادف كردم و فلج شدم. پاهايم از كار افتاد. هر شب به خدا و ائمه معصومين (عليهم السلام) متوسل مى شدم. امروز، همراه خانواده ام به مسجد آمدم. از ظهر به بعد حال خوشى داشتم، به آقا امام زمان(عليه السلام) متوسل بودم و از ايشان تقاضاى شفا مى كردم. نيم ساعت پيش، ناگهان متوجه شدم كه مسجد، نورى عجيب و بوى خوشى دارد. به اطراف نگاه كردم و ديدم كه مولا اميرالمؤمنين، امام حسين، قمر بنى هاشم و امام زمان (عليهم السلام) در مسجد حضور دارند. با ديدن آنها دست و پاى خود را گم كردم. و نمى دانستم چه كنم كه امام زمان (عليه السلام) به من نگاه كرد و همان لحظه لطف ايشان شامل حالم شد و به من فرمود: شما خوب شديد! برويد و به ديگران بگوييد كه براى فرج من دعا كنند كه ظهور ان شاءاللّه نزديك است. بعد ادامه داد: امشب عزادارى خوب و مفصلى در اين جا برقرار مى شود كه ما هم حضور داريم». خادم مى گويد: « مردِ شفا گرفته يك انگشترى طلا به دفتر داد و با خوشحالى رفت. مسجد خلوت بود. آخر شب، هيأتى از تبريز به جمكران آمد و به عزادارى و نوحه خوانى پرداختند. مجلس بسيار با حال و سوزناك بود. من همان لحظه به ياد حرف آن مرد افتادم ». |
|
يكي از خدمه جمكران |
راوي: |
www.emammahdi.com : منبع
هديه شب نيمه شعبان
|
موضوع کرامت: شفاي ديسك كمر تاريخ کرامت: |
|
سي سال راننده ماشينهاي سنگين بودم.آن شب خسته از بندر امام به قم بازگشتم قرار بود صبح روز بعد به همراه همسرم به كرج برويم اما صبح نميتوانستم از جايم بلند شوم.اولش فكر كردم پاهايم خواب رفتهاند، بعد متوجه شدم زانوهاي پايم تا ران مثل چوب خشك شده است.يكباره فرياد زدم يا امام زمان (عج). فرزندانم كنارم آمدند از هيچكس كاري ساخته نبود 17 – 18 روز در خانه ماندم پزشكان اعلام كردند حتماً تحت عمل جراحي قرار بگيرم غروب شب نيمه شعبان از همسرم خواستم هرچه در خانه چراغ داريم روشن كند.خودم هم رفتم كليدهاي برق ايوان را روشن كردم و چهار دست پا به رختخواب برگشتم سپس عرض كردم:«اقا من از اول زندگيام از شما خواستهام گه اگر قرار شد روزي بيچاره و زمينگير شوم و در خانه بنشينم همان موقع مرگ مرا برسانيد» آقا اينها ميخواهند مرا عمل كنند اگر مصحلت مي داني، نگذار پاي من به اطاق عمل برسد » از فرزند بزرگم خواستم تا همه فاميل را صبح روز بعد در خانه جمع كند تا با آنها خداحافظي كنم و خود را براي عمل آماده كنم صبح روز نيمه شعبان دخترم در حاليكه ميگريست گفت:«بابا شب پيش كه تولد امام زمان(عج) بود خواب ديدم دكتري آمد و ميخواست پاهاي تو را مالش دهد يك مرتبه آقا سيد تشريف آورد و گفت بگذاريد من پايش را مالش ميدهم. بابا به دلم افتاده كه به جمكران برويم براي حضرت (عج) نذر كردهام كه آش بپزم». وسايل آش را تهيه كردند خودم نيز در پاك كردن سبزيها كمك كردم قبل از حركت از باجناقم خواستم مرا به حمام ببرد تا با بدن پاك وار مسجد شوم صبح روز بعد قصد عزيمت به جمكران كرديم اما پاهاي من خيلي درد ميكرد نميتوانستم از رختخواب بلند شوم خطاب به امام زمان (عج) عرض كردم: «يا صاحب الزمان (عج) من ميآيم و اگر در جمكران خوبم نكني برنميگردم». در مسجد كنار ستوني كه كتابخانهاي پر از قرآن و مهر داشت نشستم و گفتم :«يا امام زمان (عج) پايم را از خودت ميخواهم. از خستگي و درد خوابم برد در عالم رؤيا ديدم كسي تكانم ميدهد و ميگويد يك قرآن بردار و به سر و صورت و سينه ات بگذار اطاعت كردم يكباره از خواب بيدار شدم و شروع به دويدن كردم چنان با عجله حركت مي كردم كه چند مرتبه به زمين خوردم كساني كه اطرافم بودند ميگفتند در خواب پاهايت را محكم به زمين ميزدي بحمدالله با توسل به امام زمان (عج) آقا پايم را شفا داد و الان هيچگونه دردي ندارم. دكتر سعيد اعتمادي بعد از معاينه كاملم نوشت : بعد از معاينه بيمار و مشاهده ام آر آي (MRI) رفع علائم و از بين رفتن همه نشانههاي واضح ديسكوپاتي ميتوان گفت كه يك معجزه كامل غيرقابل انكار و واقعي اتفاق افتاده است. |
|
آقاي 60 ساله راننده اهل قم |
راوي: |
www.jamkaranqom.ir : منبع