آنگاه پرسيد: اين سخن از آن تو بود؟

گفت: نه، حسن بن علي‌ (ع) آن را به من آموخته است/

خليفه گفت: راست مي‌گويي‌، او منبع سخنان فصيح و شيرين است.(6)

بررسي‌ علل صلح (آتش بس) امام حسن (ع)

مهمترين و حساسترين بخش زندگاني‌ امام مجتبي‌، كه مورد بحث و گفتگوي‌ فراوان واقع شده و موجب خردهگيري‌ دوستان كوته بين و دشمنان مغرض يا بي‌ اطلاع گرديده است، ماجراي‌ صلح آن حضرت با معاويه و كنارهگيري‌ اجباري‌ ايشان از صحنه خلافت و حكومت اسلامي‌ است/

گروهي‌، با مطالعه زندگاني‌ حضرت مجتبي‌ ع و حوادث آن روز، اين سوالها را مطرح مي‌سازند كه چرا امام حسن (ع) با معاويه صلح كرد؟ مگر پس از شهادت امير مؤمنان (ع) شيعيان و پيران علي‌ با فرزندش حسن مجتبي‌ (ع)بيعت نكرده بودند؟

آيا بهتر نبود كه آنچه را بعدا امام حسين (ع) انجام داد، امام حسن (ع) پيشتر انجام مي‌داد و در برابر معاويه قيام مي‌كرد، و آنگاه يا پيروز مي‌شد و يا با شهادت خود حكومت معاويه را متزلزل مي‌ساخت؟

پيش از آنكه به پاسخ اين سوالها بپردازيم، لازم است مقدمتاً سه نكته را ياد آوري‌ كنيم:

1- مبارزات حسن بن علي‌ (ع) پيش از دوران امامت

امام حسن (ع)، به شهادت تاريخ، فردي‌ سخت شجاع و با شهامت بود و هرگز ترس و بيم در وجود او راه نداشت. او در راه پيشرفت اسلام از هيچ گونه جانبازي‌ دريغ نمي‌ورزيد و همواره آماده مجاهدت در راه خدا بود/

در جنگ جمل

امام مجتبي‌ (ع) در جنگ جمل، در ركاب پدر خود امير مومنان (ع) در خط مقدم جبهه مي‌جنگيد و از ياران دلاور و شجاع علي‌ ع سبقت مي‌گرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختي‌ مي‌كرد.(7)

پيش از شروع جنگ نيز، به دستور پدر، همراه عمار ياسر و تني‌ چند از ياران اميرمومنان (ع) وارد كوفه شد و مردم كوفه را جهت شركت در اين جهاد دعوت كرد.(8)

او وقتي‌ وارد كوفه شد كه هنوز «ابوموسي‌ اشعري‌» يكي‌ از مهرههاي‌ حكومت عثمان بر سر كار بود و با حكومت عادلانه امير مومنان (ع) مخالفت نموده و از جنبش مسلمانان در جهت پشتيباني‌ از مبارزه آن حضرت با پيمان شكنان جلوگيري‌ مي‌كرد، با اين كار حسن بن علي‌ (ع) توانست بر رغم كار شكنيهاي‌ ابوموسي‌ و همدستانش متجاوز از 9 هزار نفر را از شهر كوفه به ميدان جنگ گسيل دارد.(9)

در جنگ صفين

نيز در جنگ صفين، در بسيج عمومي‌ نيروها و گسيل داشتن ارتش امير مومنان (ع) براي‌ جنگ با سپاه معاويه، نقش مهمي‌ به عهده داشت و با سخنان پرشور و مهيج خويش، مردم كوفه را به جهاد در ركاب امير مومنان (ع) و سركوبي‌ خائنان و دشمنان اسلام دعوت نمود.(10)

آمادگي‌ او براي‌ جانبازي‌ در راه حق به قدري‌ بود كه امير مومنان در جنگ صفين از ياران خود خواست كه او و برادرش حسين بن علي‌ (ع) را از دامه جنگ با دشمن باز دارند تا نسل پيامبر (ص) با كشته شدن اين دو شخصيت از بين نرود.(11)

2- مناظرات كوبنده امام مجتبي‌ (ع) با بني‌ اميه

امام حسن مجتبي‌ ع هرگز در بيان حق و دفاع از حريم اسلام نرمش نشان نمي‌داد. او علناً از اعمال ضد اسلامي‌ معاويه انتقاد مي‌كرد و سوابق زشت و ننگين معاويه و دودمان بني‌ اميه را بي‌ پروا فاش مي‌ساخت/

مناظرات و احتجاجهاي‌ مهيج و كوبنده حضرت مجتبي‌ (ع) با معاويه و مزدوران و طرفداران او نظير: عمرو عاص، عتبه بن ابي‌ سفيان، وليد بن عقبه، مغيره بن شعبه، و مروان حكم، شاهد اين معنا است.(12)

حضرت مجتبي‌ (ع) حتي‌ پس از انعقاد پيمان صلح كه قدرت معاويه افزايش يافت و موقعيتش بيش از پيش تثبيت شد، بعد از ورود معاويه، به كوفه، برفراز منبر نشست و انگيزههاي‌ صلح خود و امتيازات خاندان علي‌ را بيان نمود و آنگاه در حضور هر دو گروه با اشاره به نقاط ضعف معاويه با شدت و صراحت از روش او انتقاد كرد.(13)

پس از شهادت اميرمومنان و صلح امام حسن (ع) خوارج تمام قواي‌ خود را بر ضد معاويه بسيج كردند. در كوفه به معاويه خبر رسيد كه «حوثره اسدي‌»، يكي‌ از سران خوارج، بر ضد او قيام كرده و سپاهي‌ دور خود گرد آورده است/

معاويه، براي‌ تثبيت موقعيت خود و براي‌ آنكه وانمود كند كه امام مجتبي‌ (ع) مطيع و پيرو اوست، به آن حضرت كه راه مدينه را در پيش گرفته بود، پيام فرستاد كه شورش حوثره را سركوب سازد و سپس به سفر خود ادامه دهد!

امام (ع) به پيام او پاسخ داد كه: من براي‌ حفظ جان مسلمانان دست از سر تو برداشتم (از جنگ با تو خودداري‌ كردم) و اين معنا موجب نمي‌شود كه از جانب تو با ديگران بجنگم. اگر قرار به جنگ باشد، پيش از هر كس بايد با تو بجنگم، چه، مبارزه با تو از جنگ با خوارج لازمتر است. (14)

در اين جملات روح سلحشوري‌ و حماسه موح مي‌زند، بويژه اين تعبير كه با كمال عظمت، معاويه را تحقير نموده مي‌فرمايد: دست از سر تو برداشتم (فاني‌ تركتك لصلاح الامْ)/

3- قانون صلح در اسلام

بايد توجه داشت كه در آيين اسلام قانون واحدي‌ بنام جنگ و جهاد وجود ندارد، بلكه همانطور كه اسلام در شرائط خاصي‌ دستور مي‌دهد مسلمانان با دشمن بجنگند، همچنين دستور داده است كه اگر نبرد براي‌ پيشبرد هدف موثر نباشد، از در صلح وارد شوند. ما در تاريخ حيات پيامبر اسلام (ص) اين هر دو صحنه را مشاهده مي‌كنيم: پيامبر اسلام كه در بدر، احد، احزاب، و حنين دست به نبرد زد، در شرائط ديگري‌ كه پيروزي‌ را غير ممكن مي‌ديد، ناگزير با دشمنان اسلام قرار داد صلح بست و موقتاً از دست زدن به جنگ و اقدام حاد خودداري‌ نمود تا در پرتو آن پيشرفت اسلام تضمين گردد. پيمان پيامبر (ص) با «بني‌ ضمره» و «بني‌ اشجع» و نيز با اهل مكه (در حديبيه) از جمله اين موارد به شمار مي‌رود.(15)

بنابراين، همانگونه كه پيامبر اسلام (ص) بر اساس مصالح عاليتري‌ كه احيانا آن روز براي‌ عدهاي‌ قابل درك نبود، موقتاً با دشمن كنار آمد، حضرت مجتبي‌ (ع) نيز، كه از جانب رهبر و پيشواي‌ ديني‌ بود و به تمام جهات و جوانب قضيه بهتر از هر كس ديگر آگاهي‌ داشت، با درو انديشي‌ خاصي‌ صلاح جامعه اسلامي‌ را در عدم ادامه جنگ تشخيص داد. از اينرو اين موضوع نبايد موجب خردهگيري‌ گردد، بلكه بايد روش آن حضرت عيناً مثل پيامبر (ص) تلقي‌ شود/

اينك براي‌ آنكه انگيزهها و آثار صلح آن حضرت بهتر روشن شود، لازم است تاريخ را ورق بزنيم و اين مسئله را با استناد به مدرك اصيل تاريخي‌ بررسي‌ كنيم:

اجمالا بايد گفت: حضرت مجتبي‌ (ع) در واقع صلح نكرد، بلكه صلح بر او تحميل شد. يعني‌، اوضاع و شرائط نامساعد و عوامل مختلف دست به دست هم داده وضعي‌ به وجود آورد كه صلح به عنوان يك مسئله ضروري‌ بر امام تحميل گرديد و حضرت جز پذيرفتن صلح چارهاي‌ نديد، به گونهاي‌ كه هر كس ديگر به جاي‌ حضرت بود و در شرائط او قرار مي‌گرفت، چارهاي‌ جز قبول صلح نمي‌داشت؛ زيرا هم اوضاع و شرائط خارجي‌ كشور اسلامي‌، و هم وضع داخلي‌ عراق و اردوي‌ حضرت، هيچ كدام مقتضي‌ ادامه جنگ نبود. ذيلاً اين موضوعات را جداگانه مورد بررسي‌ قرار مي‌دهيم:

از نظر سياست خارجي‌

از نظر سياست خارجي‌ آن روز، جنگ داخلي‌ مسلمانان به سود جهان اسلام نبود؛ زيرا امپراتوري‌ روم شرقي‌ كه ضربتهاي‌ سختي‌ از اسلام خورده بود، همواره مترصد فرصت مناسبي‌ بود تا ضربت موثر و تلافي‌ جويانهاي‌ بر پيكر اسلام وارد كند و خود را از نفوذ اسلام آسوده سازد/

وقتي‌ كه گزارش صف آرايي‌ سپاه امام حسن و معاويه در برابر يكديگر، به سران روم شرقي‌ رسيد، زمامداران روم فكر كردند كه بهترين فرصت ممكن براي‌ تحقق بخشيدن به هدفهاي‌ خود را به دست آوردهاند، لذا با سپاهي‌ عظيم عازم حمله به كشور اسلامي‌ شدند تا انتقام خود را از مسلمانان بگيرند. آيا در چنين شرائطي‌، شخصي‌ مثل امام حسن (ع) كه رسالت حفظ اساس اسلامي‌ را به عهده داشت، جز اين راهي‌ داشت كه با قبول صلح، اين خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع كند، ولو آنكه به قيمت فشار روحي‌ و سرزنشهاي‌ دوستان كوته بين تمام شود؟

«يعقوبي‌»، مورخ معروف، مي‌نويسد: هنگام بازگشت معاويه به شام (پس از صلح با امام حسن) به وي‌ گزارش رسيد كه امپراتور روم با سپاه منظم و بزرگي‌ به منظور حمله به كشور اسلامي‌ از روم حركت كرده است.

معاويه چون قدرت مقابله با چنين قواي‌ بزرگي‌ را نداشت، با آنها پيمان صلح بست و متعهد شد صد هزار دينار به دولت روم شرقي‌ بپردازد.(16)

اين سند تاريخي‌ نشان مي‌دهد كه هنگام كشمكش دو طرف در جامعه اسلامي‌، دشمن مشترك مسلمانان با استفاده از اين فرصت، آماده حمله بود و كشور اسلامي‌ در معرض يك خطر جدي‌ قرار داشت و اگر جنگ ميان نيروهاي‌ امام حسن و معاويه در مي‌گرفت، كسي‌ كه پيروز مي‌شد، امپراتوري‌ روم شرقي‌ بود نه حسن بن علي‌ (ع) و نه معاويه!! ولي‌ اين خطر با تدبير و دورانديشي‌ و گذشت امام بر طرف شد/

امام باقر (ع) به شخصي‌ كه بر صلح امام حسن ع خرده مي‌گرفت، فرمود: اگر امام حسن اين كار را نمي‌كرد خطر بزرگي‌ به دنبال داشت. #(17)

از نظر سياست داخلي‌

شك نيست كه هر زمامدار و فرماندهي‌ اگر بخواهد در ميدان جنگ بر دشمن پيروز گردد، بايد از جبهه داخلي‌ نيرومند و متشكل و هماهنگي‌ برخوردار باشد و بدون داشتن چنين نيرويي‌، شركت در جنگ مسلحانه نتيجهاي‌ جز شكست ذلتبار نخواهد داشت/

در بررسي‌ علل صلح امام مجتبي‌ (ع) از نظر سياست داخلي‌، مهمترين موضوعي‌ كه به چشم مي‌خورد، فقدان جبهه نيرومند و متشكل داخلي‌ است، زيرا مردم عراق و مخصوصا مردم كوفه، در عصر حضرت مجتبي‌ (ع) نه آمادگي‌ روحي‌ براي‌ نبرد داشتند و نه تشكيل و هماهنگي‌ و اتحاد/

خستگي‌ از جنگ

جنگ جمل و صفين و نهروان، و همچنين جنگهاي‌ توام با تلفاتي‌ كه بعد از جريان حكميت، ميان واحدهاي‌ ارتش معاويه و نيروهاي‌ امير مومنان (ع) در عراق و حجاز و يمن درگرفت، در ميان بسياري‌ از ياران علي‌ ع يك نوع خستگي‌ از جنگ و علاقه به صلح و متاركه جنگ ايجاد كرد، زيرا طي‌ پنج سال خلافت اميرالمومنين عليه السلام- ياران آن حضرت هيچ وقت اسلحه به زمين ننهادند مگر به قصد آنكه فردا در جنگ ديگري‌ مشاركت كنند. از طرف ديگر، جنگ آنها با بيگانگان نبود، بلكه در واقع با اقوام و برادران و آشنايان ديروزي‌ آنان بود كه اينك در جبهه معاويه مستقر شده بودند.(18)مردم عراق در واقع با اين دست و آن دست كردن، و كندي‌ درگسيل داشتن نيروها براي‌ جنگ با گروههاي‌ مختلف شام كه به حجاز و يمن و حدود عراق شبيخون مي‌زدند، عافيتطلبي‌ و خستگي‌ ازجنگ را نشان مي‌دادند، و اينكه عراقيان دعوت مجدد اميرمومنان- عليه السلام- را به جنگ صفين بكندي‌ اجابتنمودند، نشانه همين خستگي‌ بود.(19)

دكتر«طه حسين» پس از نقل ماجراي‌ حكميت و پيچيدهتر شدن اوضاع در پايان حنگ صفين، مي‌نويسد: سپس(علي‌) تصميم گرقت رهسپار شام گردد، اما منافقان اصحابش پيشنهاد كردند كه به كوفه بازكردد تا پس از جنگ، كارهاي‌ خود را روبراه كنند و با جمعيت و آمادگي‌ بيشتري‌ به سوي‌ دشمن روي‌ آورند. علي‌- عليه السلام- آنان را به كوفه باز آورد، ليكن ديگر از كوفه بيرون نرفت؛ چه؛ يارانش به خانههاي‌ خود رفتيد و به كارهاي‌ خود سرگرم شدند و به قدري‌در كار جنگ سستي‌ و بي‌ رغبتي‌ نشان دادند كه علي‌- عليه السلام- را از خود ناميد ساختند علي‌(ع) پيوستهآنها را به جهاد مي‌خواند و در دعوت خويش اصرار مي‌ورزيد، ليكن نه مي‌شنيدند و نه مي‌پذيرند، تا آنجا كهروزي‌ در خطبه خود گفت: با نافرماني‌ خود، رأي‌ مرا تباه ساختيد و كار به جايي‌ رسيد كه قريش گفتند: پسر ابي‌ طالب مردي‌ است دلير، ليكن با جنگ آشنايي‌ ندارد. پدرشان خوب، چه كسي‌ علم جنگ را بهتر از من مي‌داند؟!.(20)

پس از شهادت اميرمنان(ع) كه حسن بن علي‌ به خلافت رسيد، اين پديده بشدت آشكار شد و مخصوصا هنگامي‌ كه امام حسن مردم را به جنگ اهل شام دعوت نمود مردم خيلي‌ بكندي‌ آماده شدند. هنگامي‌ كه خبر حركت سپاه معاويه به سوي‌ كوفه به امام مجتبي‌(ع) رسيد، دستور داد مردم در مسجد جمع شوند. آنگاه خصبهاي‌ آغاز كرد و پس از اشاره به بسيج نيروهاي‌ معاويه، مردم را به جهاد در راه خدا و ايستادگي‌ در مبارزه با پيروان باطل دعوت نمود و لزوم صبر و فداكاري‌ و تحمل دشواريها را گوشزد كرد امام(ع) با اطلاعي‌ كه از روحيه مردم داشت، نگران بود كه دعوت او را احابت نكنند. اتفاقاً همين طور شد و پس از پايان خطبه جنگي‌ مهيج حضرت، همه سكوت كردند و احدي‌ سخنان آن حضرت را تاييد نكرد! اين صحنه به قدري‌ اسفانگيز و تكان دهنده بود كه يكي‌ از ياران دلير و شحاع امير مومنان(ع) كه در مجلس حضور داشت، مردم را به خاطر اين سستي‌ و افسردگي‌ بشدت توبيخ كرد و آنها را قهرمامان دروغين و مردمي‌ ترسو و فاقد شجاعت خواند و از آنها دعوت كرد كه در ركاب امام براي‌ جنگ اهل شام آماده گردند.(21)

اين سند تاريخي‌ نشان مي‌دهد كه مردم عراق تا چه حد به سستي‌ و بي‌ حالي‌ گراييده بودند و آتش شور و سلحشوري‌ و مجاهدت، در آنها خاموش شده بود و حاضر نبودند در جنگ شركت كنند. سرانجام پس از فعاليتها و سخنرانيهاي‌ عدهاي‌ از ياران بزرگ حضرت مجتبي‌ به منظور بسيج نيروها و تحريك مردم براي‌ جنگ، امام(ع) با عده كمي‌ كوفه را ترك گفت و محلي‌ در نزديكي‌ كوفه بنام«نخيله» را اردوگاه قرار داد و پس از ده روز اقامت در «نخيله» به انتظار رسيدن قواي‌ تازه، جمعا«چهار هزار نفر» در اردوگاه حضرت گردد آمدند! به همين جهت امام ناگزير شد دوباره به كوفه برگردد و اقدامات تازه و جديتري‌ جهت گردآوري‌ سپاه به عمل بياورد.(22)

جامعهاي‌ با عناصر متضاد

علاوه بر اين، جامعه عراق آن روز يك جامعه متشكل و فشرده و متحد نبود، بلكه از قشرها و گروههاي‌ مختلف و متضادي‌ تشكيل يافته بود كه بعضاً هيچ گونه هماهنگي‌ و تناسبي‌ با يكديگر نداشتند. پيروان و طرفداران حزب خطرناك اموي‌، گروه خوارح كه جنگ با هر دو اردوگاه را واجب مي‌شمردند، مسلمانان غير عرب كه از نقاط ديگر در عراق گرد آمده بودند و تعدادشان به بيست هزار نفر مي‌رسيد و بالاخره گروهي‌ كه عقيده ثابتي‌ نداشتندو و در ترجيح يكي‌ از طرفين بر ديگري‌ در ترديد بودند، عناصر تشكيل دهنده جامعه آن روز عراق و كوفه به شمار مي‌رفتند. پيروان و شيعيان خاص امير مؤمنان(ع) نيز يكي‌ ديگر از اين عناصر محسوب مي‌شدند.(23)

سپاهي‌ ناهماهنگ

اين چند دستگي‌ و اختلاف عقيده و تشتت و پراكندگي‌، طبعاً در صفوف سپاه امام مجتبي‌(ع) نيز منعكس شده و آن را به صورت ارتشي‌ ناهماهنگ باتركيب ناجور در آورده بود، ازينرو در مقابله با دشمن خارجي‌ به هيچ وجه نمي‌شد به چنين سپاهي‌ اعتماد كرد. استاد شيعه، مرحوم شيخ مفيد، و ديگر مورخان در مورد اين پديده خطرناك در سپاه امام حسن(ع) مي‌نويسند: «عراقيان خيلي‌ بكندي‌ و بي‌ علاقگي‌ براي‌ جنگ آماده شدند و سپاهي‌ كه امام حسن(ع) بسيج نمود، از گروههاي‌ مختلفي‌ تشكيل مي‌شد كه عبارت بودند از: 1- شيعيان و طرفداران اميرمؤمنان(ع) 2- خوارج كه از هر وسيلهاي‌ براي‌ جنگ با معاويه استفاده مي‌كردند(و شركت آنها در صفوف سپاهيان امام به خاطر دشمني‌ با معاويه بود، نه دوستي‌ با امام حسن)؛ 3- افراد سود جو و دنيا پرست كه به طمع منافع مادي‌ در سپاه امام نظر آنان چندان بر معاويه ترجيح نداشت؛ 5- و بالاخره گروهي‌ كه نه به خاطر دين، بلكه از روي‌ تعصب عشيرگي‌ و صرفاً به پيروي‌ از رئيس قبيله خود، براي‌ جنگ حاضر شده بودند.(24) بدين ترتيب سپاه حضرت مجتبي‌(ع) فاقد يكپارچگي‌ و انسجام لازم جهت مقابله با دشمن نيرومندي‌ چون معاويه بود/

سندي‌ گويا

شايد هيچ سندي‌ در ترسيم دور نماي‌ جامعه متشتت و پراكنده آن روز عراق و نشان دادن سستي‌ عراقيان در كار جنگ، گوياتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت نباشد. حضرت مجتبي‌ (ع) در «مدائن» يعني‌ آخرين نقطهاي‌ كه سپاه امام تا آنجا پيشروي‌ كرد، سخنراني‌ جامع و مهيجي‌ ايراد نمود و طي‌ آن چنين فرمود:

هيچ شك و ترديدي‌ ما را از مقابله با اهل شام باز نمي‌دارد. ما در گذشته به نيروي‌ استقامت و تفاهم داخلي‌ شما، با اهل شام مي‌جنگيديم، ولي‌ امروز بر اثر كينهها اتحاد و تفاهم از ميان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شكوه گشودهايد.

وقتي‌ كه به جنگ صفين روانه مي‌شديد دين خود را بر منافع دنيا مقدم مي‌داشتيد، ولي‌ امروز منافع خود را بر دين خود مقدم مي‌داريد. ما همان گونه هستيم كه در گذشته بوديم، ولي‌ شما نسبت به ما آن گونه كه بوديد وفادار نيستيد/

عدهاي‌ از شما، كسان و بستگان خود را در جنگ صفين، و عدهاي‌ ديگر كسان خود را در نهروان از دست دادهاند. گروه اول، بر كشتگان خود اشك مي‌ريزند؛ و گروه دوم، خونبهاي‌ كشتگان خود را مي‌خواهند؛ و بقيه نيز از پيروي‌ ما سرپيچي‌ مي‌كنند!

معاويه پيشنهادي‌ به ما كرده است كه دور از انصاف، و بر خلاف هدف بلند و عزت ما است. اينك اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستيد، بگوييد تا با او در مبارزه برخيزم و با شمشير پاسخ او را بدهيم و اگر طالب زندگي‌ و عافيت هستيد، اعلام كنيد تا پيشنهاد او را بپذيرم و رضايت شما را تامين كنيم/

سخن امام كه به اينجا رسيد، مردم از هر طرف فرياد زدند: «البقيْ، البقيْ»: ما زندگي‌ مي‌خواهيم، ما مي‌خواهيم زنده بمانيم! (25)

آيا با اتكا به چنين سپاه فاقد روحيه رزمندگي‌، چگونه ممكن بود امام ع با دشمن نيرومندي‌ مثل معاويه وارد جنگ شود؟ آيا با چنين سپاهي‌، كه از عناصر متضادي‌ تشكيل شده بود و با كوچكترين غفلت احتمال مي‌رفت خود خطرزا باشد، هرگز اميد پيروزي‌ مي‌رفت؟

اگر فرضا امام حسن (ع) و معاويه جاي‌ خود را عوض مي‌كردند و معاويه در رأس چنين سپاهي‌ قرار مي‌گرفت، آيا مي‌توانست جز كاري‌ كه امام حسن (ع) كرد، بكند؟

آري‌ همين عوامل دست به دست هم داد و جامعه اسلامي‌ را تا دو قدمي‌ خطر قطعي‌ نزديك ساخت و حوادث تلخي‌ به وجود آورد كه شرح آن را ذيلا مي‌خوانيد/

بسيج نيرو از طرف امام حسن ع

برخي‌ از نويسندگان و مورخان گذشته و معاصر، حقايق تاريخ را تحريف نموده و ادعا كردهاند كه امام حسن مجتبي‌ (ع) آهنگ جنگ و مخالفت با معاويه نداشت، بلكه از روز نخست در صدد بود از معاويه اميتازات مادي‌ گرفته و از زندگي‌ راحت و مرفعي‌ برخوردار شود و اگر مخالفتهايي‌ با معاويه مي‌كرد، براي‌ تامين و تضمين اين امتيازات بود!

اسناد تاريخي‌ زندهاي‌ در دست است كه نشان مي‌دهد اين تهمتها كاملا بي‌ اساس است و با حقايق تاريخي‌ به هيچ وجه سازگار نمي‌باشد، زيرا اگر پيشواي‌ دوم نمي‌خواست با معاويه بجنگد، معنا نداشت گردآوري‌ سپاه و بسيج نيرو كند؛ در صورتي‌ كه به اتفاق مورخان، امام مجتبي‌ (ع) سپاه ترتيب داد و آماده جنگ شد، ليكن از يك سو به خاطر عدم هماهنگي‌ و چند دستگي‌ سپاه امام (ع) و از سوي‌ ديگر در اثر توطئههاي‌ خائنانه معاويه، از هم پاشيده شد و مردم از اطراف امام (ع) پراكنده شدند، امام نيز بناچار از جنگ خودداري‌ نمود و مجبور به پذيرفتن صلح شد/

بنابراين، كار امام حسن (ع) با «قيام» و اعلان جنگ و تهيه لشكر آغاز شد و سپس با درك عميق اوضاع و شرائط جامعه اسلامي‌ و رعايت مصالح روز، منجر به صلح مشروط گرديد.(26)

ذيلا نظر خوانندگان را به توضيحات بيشرتي‌ در اين زمينه جلب مي‌كنيم:

مردم پيمان شكن

همانطور كه قبلا گفته شد، مردم عراق و كوفه يكدل و يك جهت نبودند، بلكه مردمي‌ متلوّن و بيوفا و غير قابل اعتماد بودند كه هر روز زير پرچم گرد مي‌آمدند و همواره تابع وضع موجود و قدرت روز بودند و به اصطلاح نان را به نرخ روز مي‌خوردند. بر اساس همين روحيه بود كه همزمان با بحران آرايش سپاه و بسيج نيروهاي‌ طرفين، عدهاي‌ از روساي‌ قبائل و افراد وابسته به خاندانهاي‌ بزرگ كوفه، به امام خيانت كرده و به معاويه نامهها نوشتند و تاييد وحمايت خود را از حكومت وي‌ ابراز نمودند و مخفيانه او را براي‌ حركت به سوي‌ عراق تشويق كردند و تضمين نمودند كه به محض نزديك شدن وي‌، امام حسن (ع) را تسليم كنند /

معاويه نيز عين نامهها را براي‌ امام مجتبي‌ (ع) فرستاد و پيغام داد كه چگونه با اتكا به چنين افرادي‌ حاضر به جنگ با وي‌ شده است؟ (27)

فرمانده خائن

امام حسن (ع) پس از آنكه كوفه را به قصد جنگ با معاويه ترك گفت «عبيدالله بن عباس» را با دوازده هزار نفر سپاه، به عنوان طلايه لشكر، گسيل داشت و «قيس بن سعد» و «سعيد بن قيس» را كه هر دو از ياران بزرگ آن حضرت بودند، به عنوان مشاور و جانشين وي‌ تعيين نمود تا اگر براي‌ يكي‌ از اين سه نفر حادثهاي‌ پيش آمد، بترتيب، ديگري‌ جايگزين وي‌ گردد.(28)

حضرت مجتبي‌ (ع) خط سير پيشروي‌ سپاه را تعيين فرمود و دستور داد در هر كجا كه به سپاه معاويه رسيدند جلوي‌ پيشروي‌ آنها را بگيرند و جريان را به امام (ع) گزارش دهند تابي‌ درنگ با سپاه اصلي‌ به آنها ملحق شود.(29)

«عبيدالله» فوج تحت فرماندهي‌ خود را حركت داد و در محلي‌ بنام «مسكن» با سپاه معاويه روبرو شد و در آنجا اردو زد/

طولي‌ نكشيد به امام (ع) گزارش رسيد كه عبيدالله با دريافت يك ميليون درهم از معاويه، شبانه همراه هشت هزار نفر به وي‌ پيوسته است. (30)

پيدا است خيانت اين فرمانده، در آن شرائط بحراني‌، در تضعيف روحيه سپاه و تزلزل موقعيت نظامي‌ امام (ع) تا چه حد موثر بود، ولي‌ هر چه بود «قيس بن سعد» كه مردي‌ شجاع و با ايمان و نسبت به خاندان اميرمومنان بسيار باوفا بود، طبق دستور امام حسن (ع) فرماندهي‌ سپاه را به عهده گرفت و طي‌ سخنان مهيجي‌ كوشيد روحيه سربازان را تقويت كند. معاويه خواست او را نيز با پول بفريبد، ولي‌ قيس فريب او را نخورد و همچنان در مقابل دشمنان اسلام ايستادگي‌ كرد.(31)

توطئههاي‌ خائنانه

معاويه تنها به خريدن «عبيدالله» اكتفا نكرد؛ بلكه به منظور ايجاد شكاف و اختلاف و شايعه سازي‌ در ميان ارتش امام مجتبي‌ (ع)، بوسيله جاسوسان و مزدوران خود، در ميان لشكر امام مجتبي‌ (ع) شايع مي‌كرد كه قيس بن سعد (فرمانده مقدمه سپاه) با معاويه سازش كرده، و در ميان سپاه قيس نيز شايع مي‌ساخت كه حسن بن علي‌ (ع) با معاويه صلح كرده است!

كار به جايي‌ رسيد كه معاويه چند نفر از افراد خوش ظاهر را كه مورد اعتماد مردم بودند، به حضور امام (ع) فرستاد. اين عده در اردوگاه «مدائن» با حضرت مجتبي‌ (ع) ملاقات كردند، و پس از خروج از چادر امام، در ميان مردم جار زدند: «خداوند بوسيله فرزند پيامبر فتنه را خواباند و آتش جنگ را خاموش ساخت. حسن بن علي‌ (ع) با معاويه صلح كرد، و خون مردم را حفظ نمود»!

مردم كه به سخنان آنها اعتماد داشتند، در صدد تحقيق برنيامدند و سخنان آنها را باور نموده و بر ضد امام شورش كردند و به خيمه آن حضرت حمله ور شده و آنچه در خيمه بود، به يغما بردند و در صدد قتل امام برآمدند و آنگاه از چهار طرف متفرق شدند.(32)

خيانت خوارج

امام مجتبي‌ (ع) از «مدائن» روانه «ساباط» شد. در بين راه يكي‌ از خوارج كه قبلا كمين كرده بود، ضربت سختي‌ بر آن حضرت وارد كرد. امام بر اثر جراحت، دچار خونريزي‌ و ضعف شديد شد و به وسيله عدهاي‌ از دوستان و پيران خاص خود، به مدائن منتقل گرديد. در مدائن وضع جسمي‌ حضرت بر اثر جراحت به وخامت گراييد. معاويه با استفاده از اين فرصت بر اوضاع تسلط يافت. پيشواي‌ دوم كه نيروي‌ نظامي‌ لازم را از دست داده و تنها شده مانده بود، ناگزير پيشنهاد صلح را پذيرفت.(33)

بنابراين اگر امام مجتبي‌ (ع) تن به صلح در داد چارهاي‌ جز اين نداشت، چنانكه طبري‌ و عدهاي‌ ديگر از مورخان مي‌نويسند: حسن بن علي‌ (ع) موقعي‌ حاضر به صلح شد كه يارانش از گرد او پراكنده شده و وي‌ را تنها گذاردند.(34)

گفتار امام پيرامون انگيزههاي‌ صلح

امام مجتبي‌ ع در پاسخ شخصي‌ كه به صلح آن حضرت اعتراض كرد، انگشت روي‌ اين حقايق تلخ گذاشته و عوامل و موجبات اقدام خود را چنين بيان نمود:

من به اين علت حكومت و زمامداري‌ را به معاويه واگذار كردم كه اعوان و ياراني‌ براي‌ جنگ با وي‌ نداشتم.