شناخت مختصري از زندگاني امام زين العابدين(ع)
پيام آور قيام كربلا
چنانكه اشاره شد، امام سجاد در فاجعه كربلا حضور داشت و پس از شهادت پدرش حسين بن علي - عليهما السلام - در رأس بازماندگان خاندان حسيني، ابلاغ پيام قيام و شهادت سرخ آن حضرت را به عهده گرفت و با سخنرانيها و مناظرات خود، به افشاي چهره پليد حكومت اموي و بيدار ساختن افكار عمومي پرداخت/
با توجه به تبليغات بسيار گسترده و دامنه داري كه حكومت اموي از زمان معاويه به بعد بر ضد خاندان پيامبر(بويژه در منطقه شام) به عمل آورده بود، بي شك اگر بازماندگان امام حسين - عليهالسلام - به افشاگري و بيدار سازي نميپرداختند، دشمنان اسلام و مزدوران قدرتهاي وقت، قيام و نهضت بزرگ و جاويد آن حضرت را در طول تاريخ لوث مي كردند و چهره آن را وارونه نشان مي دادند، اما تبليغات گسترده امام سجاد و ديگر باز ماندگان حضرت سيد الشهدا - عليهالسلام - در دوران اسيري - كه حماقت و كينه توزي يزيد چنين فرصتي را براي آنان پيش آورده بود - اجازه چنين تحريف و خيانت را به دشمنان حسين - عليهالسلام - نداد و طبل رسوايي يزيد را به صدا در آورد. از آنجا كه مبارزات تبليغاتي امام چهارم را در بخش زندگاني امام حسين - عليهالسلام - بتفصيل نوشتهايم، در اينجا به همين مقدار اكتفا مي كنيم/
عصر اختناق
بر اساس تقسيم بندي ادوار چهار گانه امامت پس از رحلت پيامبر اسلام(كه در بخش زندگاني امير مؤمنان - عليهالسلام - توضيح داديم) زندگاني امام سجاد در دوره چهارم قرار داشته است، يعني:
* دوره نوميدي از پيروزي حركت مسلحانه؛
* كوشش سازنده به اميد ايجاد حكومت اسلامي توسط خاندان پيامبر در دراز مدت؛
* زمينه سازي براي رسيدن به اين هدف از رهگذر كار فرهنگي و تربيت نيروي انساني متناسب؛
* تبيين تفكر اصيل اسلامي و نشان دادن بدعتها و تحريفها/
توضيح اينكه حادثه دلخراش عاشورا(در كوتاه مدت) ضربت خرد كنندهاي بر نهضت شيعه وارد ساخت، و با انعكاس خبر اين حادثه در سراسر كشور اسلامي آن روز، بويژه در عراق و حجاز، رعب و وحشت شديدي بر محافل شيعه حكمفرما گشت، زيرا مسلم شد كه يزيد كه آماده است تا حد كشتن فرزند پيامبر(كه در همه جهان اسلام به عظمت و اعتبار و قداست شناخته شده بود) و اسير كردن زنان و فرزندان او حكومت خود را استحكام بخشد، در راه تثبيت پايههاي حكومت خويش از هيچ جنايتي دريغ نميكند (12)/
اين رعب و وحشت، كه آثارش در كوفه و مدينه نمايان گرديده بود، با بروز«فاجعه حره» و سركوب شديد و بيرحمانه نهضت مردم مدينه توسط نيروهاي يزيد(ذيحجه سال 63 ه.ق) شدت يافت و اختناق شديدي در منطقه نفوذ خاندان پيامبر بويژه مدينه در حجاز و كوفه در عراق، حاكم شد و شيعيان و پيروان امامان، كه دشمنان بني اميه به شمار مي آمدند، دستخوش ضعف و سستي گرديدند و تشكل و انسجامشان از هم پاشيد. امام سجاد با اشاره به اين وضع ناگوار مي فرمود:«در تمام مكه و مدينه بيست نفر نيستند كه ما را دوست بدارند» (13)/
«مسعودي»، مورخ نامدار، تصريح مي كند كه:«علي بن الحسين، امامت را به صورت مخفي و با تقيه شديد و در زماني دشوار عهده دار گرديد» (14)/
امام صادق - عليهالسلام - در ترسيم اين وضع تلخ و اندوهبار مي فرمود:«مردم پس از(شهادت) حسين بن علي - عليهالسلام - بر گشتند( از اطراف خاندان پيامبر پراكنده شدند) جز سه نفر:«ابو خالد كابلي، يحيي بن ام الطويل، و جبير بن مطعم»(15). سپس افرادي به آنان پيوستند و تعدادشان افزون گشت.«يحيي بن ام الطويل» به مسجد پيامبر در مدينه مي رفت و خطاب به مردم مي گفت:«ما مخالف و منكر شما(و راه و آيين شما) هستيم و ميان ما و شما دشمني و خشم و كينه آشكار و هميشگي هست...» (16)/
نا گفته پيدا است كه اينگونه موضعگيري صريح آشكار در آن شرائط، تنها از معدود افراد جان بر كفي همچون«يحي بن ام الطويل» ساخته بود كه خود را براي تمام عواقب خطرناك آن آماده كرده بودند، به همين دليل«حجاج بن يوسف» به جرم دوستي و پيروي يحيي از امير مؤمنان - عليهالسلام - دستها و پاهاي او را قطع كرد و وي را به شهادت رسانيد (17)/
«فضل بن شاذان»، يكي از برجستهترين دانشمندان و محدثان شيعه در اواسط قرن سوم هجري و از شاگردان امام جواد و امام هادي و امام عسكري - عليهالسلام - ميگويد:
در آغاز امامت علي بن الحسين - عليهالسلام - جز پنج نفر پيرو او نبودند:«سعيد بن جبير، سعيد بن مسيب، محمد بن جبير بن مطعم، يحيي بن ام الطويل و ابو خالد كابلي» (18)/
حكومت سياه عبدالملك
دوران امامت حضرت سجاد، مصادف با يكي از سياهترين ادوار حكومت در تاريخ اسلام بود. گر چه پيش از آن حضرت نيز حكومت اسلامي دستخوش انحراف گشته به يك حكومت استبدادي و خود كامه تبديل شده بود، اما زمان امام چهارم، اين تفاوت را با ادوار سابق داشت كه سر دمداران حكومت در اين زمان، به صورت آشكار و بدون هيچ گونه پرده پوشي، به مقدسات اسلامي دهن كجي ميكردند، و آشكارا اصول اسلامي رازير پا ميگذاشتند و هيچ كس هم جرأت كوچكترين اعتراض را نداشت/
بيشترين دوران امامت حضرت سجاد (ع) مصادف بود با دوران خلافت عبدالملك بن مروان كه مدت بيست و يك سال طول كشيد. مورخان از عبدالملك به عنوان فردي زيرك، با احتياط و دور انديش، اديب، باهوش و دانشمند ياد كرده اند(1)
مولف«الفخري» ميگويد: «عبدلملك فردي خردمند، عاقل، دانشمند، فاضل، اديب، باهوش، جبار، بسيار باهيبت، فوق العاده سياستمدار، و داراي حسن تدبير بود»(2)«هندشاه» مينويسد: «او مردي بود عاقل و فاضل و فصيح و فقيه، و علم اخبار و دقايق اشعار، نيكو دانستي و صاحب رأي و تدبير بود»(3)/
او پيش از رسيدن به قدرت، يكي از فقهاي مدينه به شمار ميرفت (4). و به زهد و عبادت و دينداري شهرت داشت و اوقات خود را در مسجد با عبادت سپري ميكرد به طوري كه به او «حمامْ المسجد» (كبوتر مسجد) ميگفتند!(5)
گويند: پس از مرگ پدرش مروان، هنگامي كه خلافت به او رسيد، سرگرم خواندن قرآن بود، اما با شنيدن اين خبر، قرآن را بست و گفت: «اينك بين من و تو جدايي افتاد! و ديگر با تو كاري ندارم»!.(6)
او براستي از قرآن جدا شد و در اثر غرور قدت، چنان دستخوش مسخ شخصيت گرديد كه مورخان از كارنامه سياه حكومت او بتلخي ياد ميكنند. «سيوطي» و «ابن اثير» مينويسند: در طي تاريخ اسلام عبدالملك نخستين كسي بود كه غدر و خيانت ورزيد (عمر و بن سعيد بن العاص را پس از امان دادن كشت) و نخستين كسي بود كه مردم را از سخن گفتن در حضور خليفه منع كرد و نخستين كسي بود كه از امر به معروف جلوگيري كرد(7)
او دو سال پس از شكست دادن عبدلله بن زبير در مكه (در سال 75 هجري) در جريان سفر حج وارد مدينه شد و ضمن سخناني خطاب به مردم چنين گفت: من نه همچون خليفه خوار شده (عثمان)، نه همچون خليفه آسانگير (معاويه) و نه مانند خليفه سست خرد (يزيد) هستم، من اين مردم را جز با شمشير درمان نميكنم، شما از ما كارهاي مهاجران را ميخواهيد، اما، مانند آنان رفتار نميكنيد (ما را به پرهيزگاري ميخوانيد و خود به آن عمل نميكنيد)به خداسوگند از اين پس هر كس مرا به تقوا امر كند، گردن او را خواهم زد!(8)
جمله اخير را براي آن گفت كه خطيبان و ائمه جمعه، هنگام خواندن خطبه جمعه، گفتار خود را با جمله «اتق الله» (پرهيزگار باش) آغاز ميكردند(9)پيدا است وقتي كسي كه خود را خليفه پيامبر قلمداد ميكرد، در شهر پيامبر و كنار مدفن او چنين سخناني بگويد و بر سنت او اينگونه حمله برد، رفتار و گفتار مأموران او در ايالتهاي دور افتاده چگونه خواهد بود/
عبدالملك در مدت حكومت طولاني خود، آنچنان با ظلم و فساد و بيدادگري خو گرفت كه نور ايمان در دل او بكلي خاموش گشت. وي روزي خود به اين امر اعتراف كرد و به «سعيد بن مسيت» چنين گفت:
«چنان شدهام كه اگر كار نيكي انجام دهم خوشحال نميشوم، و اگر كار بدي از من سر زند، ناراحت نميگردم»! سعيد بن مسيب گفت: مرگ دل در تو كامل شده است!(10)
عبدلملك غالبا با زني بنام «ام الدردأ» گفتگو ميكرد. روزي «ام الدردأ» به وي گفت: «اي امير المأمنين! شنيدهام پس از عبادت و تهجد، شراب نوشيدهاي»؟! و او پاسخ داد: «نه تنها شراب كه خون مردم را نيز نوشيدهام»!!(11)
او كه روزي از لشگر كشي يزيد به مكه (جهت سركوبي عبدالله بن زبير) به خدا پناه ميبرد و ابراز نفرت ميكرد، پس از رسيدن به حكومت، نه تنها اين عمليات را ادامه داد، بلكه شخص سفاكي چون حجاج را مأمور اين كار كرد و او مسجد الحرام و كعبه را (كه پسر زبير در آنجا متحصن شده بود) با منجنيق سنگباران كرد!(12)
عُمّال ستمگر
نمايندگان عبدالملك نيز در مناطق مختلف كشور اسلامي، به پيروي از او، حكومت وحشت و اختناق به وجود آورده بودند و با زور و قلدري با مردم رفتار ميكردند/
«مسعودي» مينويسد: «عبدالملك فردي خونريز بود. عمال او ماند «حجاج» حاكم عراق، «مهلب» حاكم خراسان، و «هشام بن اسماعيل» حاكم مدينه نيز همچون خو وي سفاك و بيرحم بودند»(13)/
هشام بن اسماعيل كه حاكم مدينه بود، چندانبر مردم سخت گرفت و آنچنان خاندان پيامبر را آزار داد كه وقتي وليد بعد از مرگ پدرش به حكومت رسيد، ناچار شد او را از كار بركنار نمايد(14)
بدتر از همه آنان حجاج بود كه جنايات او در تارخ اسلام مشهوراست. عبدالملك پس از شكست عبدالله بن زبير توسط حجاج، او را به مدت دو سال به استانداري حجاز (مكه و مدينه و طائف) منصوب كرد.(15)
حجاج در مدينه گردن گروهي از صحابه مانند «جابر بن عبدالله انصاري» «انس بن مالك»، «سهل بن ساعدي» و جمعي ديگر را به قصدخوار كردن آنان داغ نهاد!. دستاويز او در اين كار آن بود كه اينان كشندگان عثمانند!(16)
او هنگام ترك مدينه چنين گفت:
«خدا را سپاس ميگويم كه مرا از اين شهر گنده بيرون ميبرد. اين شهر از همه شهرها پليدتر و مردم آن نسبت به اميرالمومنين دغلكارتر و گستاخترند. اگر سفارش اميرالمومنين نبود. اين شهر را با خاك يكسان ميكردم. در اين شهر چز پاره چوبي كه منبر پيامبر خوانند و استخوان پوسيدهاي كه قبر پيامبر ميدانند، چيزي نيست»؟!(17)
حطجّاج در عراق
پس از آنكه حجاج مكه و مدينه را مطيع ساخت، عبدالملك دانست آن كه ميتواند عراقيان را سرجاي خود بنشاند حجاج است، لذا در سال هفتاد و پنجم هجري حكومت عراق (كوفه و بصره) را به وي سپرد. حجاج چون به «كوفه» در آمد، همچون حاكمي كه از سوي خليفه آمده باشد رفتار نكرد، بلكه سر و صورت خود را پوشاند و به طور ناشناس به مسجد وارد شد، صف مردم را شكافت و بر فراز منبر نشست و مدتي دراز خاموش ماند. زمزمه در گرفت كه اين كيست؟ يكي گفت: او را سنگسار كنيم. گفتند: نه، صبر كن ببينيم چه ميگويد؟
همين كه سكوت همه جا را فراگرفت، حجاج روي خود را گشود و چنين آغاز سخن كرد:
«مردم كوفه! سرهايي را ميبينم كه چون ميوه رسيده، موقع چيدن آنها فرارسيده است و بايد از تن جداگردد، و اين كار به دست من انجام ميگيرد، و خوانهايي را ميبينم كه ميان عمامهها و ريشها ميدرخشد...»
آنگاه سخنان تهديدآميز خود را ادامه داد و چنان مردم را ترساند كه بي اختيار سنگ ريزه از دست مردي كه ميخواست او را سنگسار كند، بر زمين ريخت! (18)
ورود حجاج به «بصره» نيز همچون ورود وي به كوفه بود. «ابن قتيبه دينوري» ورود او را به «بصره» چنين توصيف ميكند:
حجاج همراه دو هزار نفر از سپاهيان شام و طرفداران آنان و چهارهزار نفر از نيروهاي متفرقه، رهسپار بصره شد. هنگام ورود به بصره، دو هزار نفر از آنان را همراه برد و تصميم گرفت روز جمعه هنگام نماز وارد شهر شود. او به همراهانش دستور داد مسجد را محاصره كنند و در كنار هر يك از درهاي مسجد كه بالغ بر هيجده در بود، صد نفر بايستند و شمشيرهايشان را زير لباس پنهان سازند. آنگاه به آنان گفت: به محض آنكه در داخل مسجد سروصدا بلند شد، هر كس خواست از مسجد بيرون برود، كاري كنيد كه سر بريدهاش جلوتر از تنش بيرون رود!
ماموران در كنار درها مستقر شدند و به انتظار ايستادند. حجاج همراه دويست نفر مسلح كه صد نفرشان پيشاپيش وي، و صد نفر ديگر پشت سر او حركت ميكردند و شمشيرها را زير لباس مخفي ساخته بود/
حجاج به آنان گفت: وقتي وارد مسجد شديم، من براي مرم سخنراني خواهم كردو آنها مرا سنگباران خواهند ساخت، وقتي كه ديديد من عمامه را از سرم برداشتم و بر زانو هايم گذاشتم، شمشير را از نيام بكشيد و آنها را از دم تيغ بگذرانيد !
با اين نقشه، وقتي كه موقع نماز رسيد، او بر فراز منبر نشست و طي سخناني گفت: «... امير المومنين (عبدالملك) مرا به حكمراني شهر شما و تقسيم بيت المال در ميان شما منصوب كرده است، و به من دستور داده است كه به داد مظلومان برسم و ظالمان را كيفر دهم، نيكوكاران را تقدير و بدكاران را مجازات كنم... خليفه وقتي مرا به اين سمت منصوب كرد، دو شمشير به من داد: يكي شمشير رحمت، و ديگري شمشير عذاب و كيفر. شمشير رحمت در راه از دستم افتاد، امام شمشير عذاب اينك در دست من است!...»
مردم حجاج را از پاي منبر سنگباران كردند. در اين هنگام عمامه را از سرش برداشت و روي زانو گذاشت. ماموران وي بيدرنگ به جان مردم افتادند. مردم كه وضع را چنين ديدند، به بيرون مسجد هجوم بردند، اما هر كس گام از در مسجد بيرون گذاشت، سر از بدنش جدا شد بدين ترتيب فراريها را مجبور به بازگشت به درون مسجد كردند و در آنجا آنها را كشتند به طروي كه جوي خون تا درب مسجد و بازار سرازير گرديد!(19)
بدين ترتيب حجاج در سراسر عراق حكومت وحشت برقرار ساخت، و بسياري از بزرگان و مردمان پارسا و بيگناه را كشت. او چنان ترسي در دلها افكند كه نه تنها عراق، بلكه سراسر خوزستان و شرق را فراگرفت/
موج كشتار و اختناق
«مسعودي»، مورخ مشهور مينويسد: حجاج بيست سال فرمانروايي كرد و تعداد كساني كه در اين مدت با شمشير دژخيمان وي يا زير شكنجه جان سپرد ند، صد و بيست هزار نفر بود! وتازه غير از كساني بودند كه ضمن جنگ با حجاج به دست نيروهاي او كشته شدند/
هنگام مرگ حجاج، در زندان مشهور وي (كه از شنيدن نام آن لرزه بر اندامها ميافتاد) پنجاه هزار مرد، و سي هزار زن زنداني بودند كه شانزده هزار نفر آنها عريان و بي لباس بودند!
حجاج زنان و مردان را يك جا زنداني ميكرد و زندانهاي وي بدون سقف بود از اينرو زندانيان از گرما تابستان و سرما و باران زمستان در امان نبودند.(20)
نقاط تاريك و روشن كارنامه وليد بن عبدالملك
پس از مرگ، عبدالملك، پسر وي «وليد» به خلافت رسيد. برخي از مورخان از وليد تمجيد نموده او را بر پدرش عبدالملك و جدش «مروان» و بسياري ديگر از خلفاي بني اميه ترجيح دادهاند، زيرا غير از «عمر بن عبدالعزيز» هيچ يك از خلفاي اموي در دوران زمامداران خود، به اندازه او كارهاي عام المنفعه و امور خيريه انجام نداده است. وليد در دوران زمامداري خود در تاسيس و توسعه و تعمير مساجد و اماكن مقدس كوشش ميكرد و استانداران و فرمانداران خود را به كارها تشويق مينمود/
مورخان ميگويند:
وليد مسجد جامع «دمشق» را بناكرد و مسجد پيامبر و مسجد الاقصي را توسعه داد. به دستور او در هر شهري كه محلي براي اقامه نماز وجود نداشت، مسجد ساخته شد. وي همچنين براي دفاع از مرزهاي كشور اسلامي پايگاهها و دژهاي گوناگون ايجاد نمود، راههاي راتباطي متعدد احداث كرد، در نقاط مختلف كشور چاههاي آب حفر نمود، مدارس و بيمارستانهايي تاسيس كرد، صدقات و اعانههاي پراكنده را لغو نموده مقرري ثابتي از بيت المال براي بيماران زمينگير و معلولين و نيازمندان معين كرد/
او آسايشگاههايي براي نگهداري نابينايان و افراد از پا افتاده و جذاميان احداث كرد و پزشكان و پرستاراني براي مراقبت از آنها معين نمود و دستور داد به غذا و استراحت آنها رسيدگي نمايند. نيز دارالايتامهايي جهت نگهداري و تربيت و تعليم كودكان بي سر پرست و يتيم به وجود آورد. غالب اوقات شخصا از شهر و بازار ديدن ميكرد وافزايش يا كاهش نرخها را كنترل مينمود. (21)
آلودگيهاي وليد
بر رغم نقاط روشني كه در زندگي و زمانداري وليد به چشم ميخورد، وي داراي نقاط ضعف و تاريك بسيار و انحرافهاي آشكاري بود كه در بررسي زندگي و زمامداراي وي نبايد ناگفته بماند. بنابه گفته مورخان، وليد مردي ستمگر و جبار بود، پدرو مادرش او را در كودكي، با هوسراني و بي قيدي پرورش دادند، از اينرو وي فاقد ادب و شايستگي انساني بود.(22)
او با علم نحو و ادبيات عرب آشنايي نداشت و تا آخر عمر نميتوانست قواعد عربي را به كار ببرد و هنگام گفتگو، از لحاظ دستور زبان، مرتكب اشتباهات فاحش ميشد/
روزي در مجلس پدرش و در حضور عدهاي، هنگام گفتگو با يك نفر عرب، جمله بسيار سادهاي را غلط ادا كرد! پدرش اورا مورد مواخذه قرار داد و گفت: «هر كس زبان مردم عرب را بخوبي نداند، نميتواند برآنها حكومت كند.» وليد به دنبال اين جريان، همراه عدهاي از دانشمندان علم نحو، وارد اطاقي شد و دررا به روي خود بست و مدت شش ماه مشغول فراگرفتن اين علم شد، ولي پس از اين مدت، نادانتر از روز نخست بيرون آمد! (23)
شايد يكي از علل اين مسئله كه وي به گسترش علوم و فنون توجه نشان ميداد، محروميت خود او از دانش بود و ميخواست از اين رهگذر، بر نقطه ضعف خويش سرپوش گذارد!
فرمانروايان ستمگر
وليد عناصر فاسد و جنايتكار را، به عنوان امير و فرماندار و حاكم، بر سرنوشت مسلمانان مسلط كرده بود و اين عده عرصه را بر مردم تنگ ساخته بودند. يكي از عمال او «حجاج بن يوسف» بود كه وي را پس از مرگ عبدالملك، در پست خود ابقا كرد/
در آن زمان، منطقه شام زير نظر خود وليد بود. در عراق «حجاج»، در حجاز «عثمان بن حباره»، و در مصر «قره بن شريك» حكمراني ميكردند و هر يك از اينها در بيدادگري مشهور بودند و «عمر بن عبدالعزيز» (برادر زاده وليد) كه تا حدي دوستدار عدل و انصاف بود، با اشاره به حكومت اين چند نفر در اين مناطق ميگفت: زمين پر از ظلم و ستم شده است، خدايا مردم را از اين گرفتاري نجات بده!(24)
گويا با توجه به اين بيدادگريهاي سردمداران و مظلوميت و بي پنهاي مسلمانان بود كه امام سجاد (ع) طي بياني، مردم آن زمان را به شش دسته تقسيم كرده، زمامداران را به شير و مسلمانان را به گوسفنداني تشبيه مينمايد كه در بين شير و گرگ و روباه و سگ و خوك گير كرده گوشت و پوست و استخوانشان توسط شير دريده ميشود!(25)
چرا امام چهارم قيام نكرد؟
اينك كه فضاي سياسي زمان حضرت سجاد تا حدي روشن گرديد، بخوبي متوجه ميشويم كه چرا آن حضرت قيام نكرد؟ زيرا با رعب و اختناق شديدي كه در جامعه حكمفرما شده بود و با كنترل و تسلط شديدي كه حكومت جبار اموي بر قرار ساخته بود، هر گونه جنبش و حركت مسلحانه پيشاپيش محكوم به شكست بود و كوچكترين حركت از ديد جاسوسان حكومت اموي پنهان نميماند ؛ چنانكه روزي جاسوس عبدالملك در مدينه، به وي گزارش داد: علي بن الحسين كنيزي داشته، او را آزاد كرده و سپس وي را تزويج نموده است. عبدالملك طي نامهاي كه به امام نوشت، اين كار او را براي آن حضرت نقص شمرد و اعتراض كرد كه چرا حضرت با يكي از افراد همشأن خود از قريش وصلت نكرده است؟!
امام در پاسخ وي نوشت: بزرگتر و بالاتر از پيامبر كسي نبود، او كنيز و زن (مطلقه)برده خود را به همسري گرفت. خداوند هر پستي اي را با اسلام بالا برد، هر نقصي را با آن كامل ساخت و هر لئيمي را در پرتو آن كريم ساخت، و پس هيچ فرد مسلماني پست نيست و پستياي جز پستي جاهليت نميباشد.(26)
عبدالملك با اين كار ميخواست به امام هشدار بدهد كه همه كارهاي او -حتي امور داخلي و شخصي او - را زير نظر دارد! در چنين شرائطي حركت انقلابي چگونه امكان داشت؟ گويا امام سجاد با درك اين شرائط تلخ و ناگوار بود كه دعاي خود به پيشگاه خدا عرض ميكرد:
«چه بسا دشمني كه شمشير عداوتش را بر ضد من آخته، دم تيغش را براي ضربه زدن بر من تيز كرده و سرنيزهاش را به قصد جان من تيز ساخته است، زهرهاي جانكاهش را براي كام من در جام فرو ريخته و مرا آماج تيرهاي خويش قرار داده و چشم مراقبتش براي كنترل من نخفته است، و مصصم است كه به من گزند برساند و تلخابه مرارت خود را به من بنوشاند!
خدايا ناتوانيم را از تحمل گرفتاريها و رنجهاي گران، عجزم را از شكست دادن آن كه آهنگ جنگ با من كرده، تنهاييم را در برابر فزوني كساني كه با من دشمني نموده و براي گرفتار كردنم در كمين نشستهاند، در نظر گرفتي و به ياريم آغاز كردي و به من نيرو بخشيدي» (27)
دو راهي دشوار
با توجه به آنچه گذشت در مييابيم كه، «امام چهارم پس از حادثه عاشورا بر سر يك دو راهي دشوار قرار گرفته بود: يا ميبايست با ايجاد هيجان و احساسات كه كسي چون او بسهولت قادر بود در ميان جمع معتقدان و علاقهمندان خود به وجود آورد، به يك حركت تند و عمل متهوارنه دست زند، پرچم مخالفتي برافرازد، و حادثهاي شورانگيز بيافريند، ولي بر اثر آماده نبودن شرائط لازم براي پايداري و اقدام عميق، چون شعلهاي فرو بخوابد و ميدان را براي تاخت و تازهاي بني اميه در ميدان فكر و سياست خالي كند/
و يا ميبايست احساسات سطحي را به وسيله تدبيري پخته و سنجيده مهار كند، نخست مقدمه لازم كار بزرگ خود را فراهم آورد: انديشه راهنما و نيز عناصر صالح براي شروع به كار اصلي -كار تجديد حيات اسلام و بازافريني جامعه اسلامي و نظام اسلامي - را تامين كند، عجالتاً جان خود و تعداد بسيار معدود ياران قابل اتكاي خود را حراست نمايد و ميدان را در برابر حريف رها نكند، تا زنده است و تا از چشم جستجوگر و هراسان دستگاه بني اميه پنهان است، در اين جبهه - جبهه سازندگي افراد صالح و تعليم انديشه راهنما- به مبارزهاي بي امان ولي پنهان مشغول باشد و آنگاه ادامه اين راه را كه بيگمان به سرمنزلي مقصود بسي نزديكتر بود، به امام پس از خود بسپارد...
شك نيست كه راه نخست، راه فداكاران است، ولي يك رهبر مسلكي كه شعاع تاثير عمل او نه تنها دايره محدود زمان خود، بلكه سراسر عمر تاريخ را در برمي گيرد، كافي نيست كه فداكار باشد، بلكه علاوه بر آن بايد ژرفنگر و دورانديش و پرحوصله وسخت با تدبير نيز باشد، و اين همه شرائطي است كه راه دوم را براي امام چهارم حتمي و قطعي ساخت.»(28)
شورش مردم مدينه
خودداري پيشواي چهارم از همكاري با شورشيان مدينه را نيز بايد از همين ديدگاه تحليل كرد. شورش مدينه در سال 63(يا 62) هجري رخ داد و به فاجعه «حره» مشهور گرديد. (29)اين حادثه از آنجا سرچشمه گرفت كه پس از شهادت امام حسين (ع) موجي از خشم و نفرت در مناطق اسلامي بر ضد حكومت يزيد برانگيخته شد. در شهر مدينه نيز كه مركز خويشاوندن پيامبر وصحابه و تابعين بود، مردم به خشم در آمدند. حاكم مدينه (عثمان بن محمد بن ابي سفيان) كه در ناپختگي و جواني و غرور چيزي از يزيد كم نداشت، با اشاره يزيد (30)گروهي از بزرگان شهر را به نمايندگي از طرف مردم مدينه به دمشق فرستاد تا از نزديك، خليفه جوان را ببينند و از مراحم وي برخوردار شوند تا در بازگشت به مدينه مردم را به اطاعت از حكومت وي تشويق كنند/
به دنبال اين طرح، عثمان هيئتي مركب از «منذربن زبير بن عوام»، «عبيدالله بن ابي عمرو مخزومي»، «عبدالله بن حنظله غسيل الملائكه» و چند تن ديگر از شخصيتهاي بزرگ مدينه را جهت ديدار با يزيد به دمشق روانه ساخت. از آنجا كه يزيد نه از تربيت اسلامي برخوردار بود، نه مشاوراني داشت كه به او توصيه كنند كه حداقل در حضور آن هيئات رفتار سنجيدهاي داشته باشد، و نه تدبير پدر را داشت كه بداند كسي كه به نام اسلام بر مسلمانان حكومت ميكند، حداقل بايد ظواهر اسلامي را حفظ كند، نزد آنان نيز از شرابخواري و سگبازي و تشكيل بزمها و مجالس ساز و آواز و فسق و فجور كوتاهي نكرد، اما پذيرايي باشكوهي از آنان در كاخ خود به عمل آورد، به آنان احترام بسيار كرد و به هر كدام هدايا و خلعتهاي هنگفتي بالغ بر پنجاه هزار و صد هزار دينار بخشيد. او فكر ميكرد كه آنان با دريافت اين پولها و با آن پذيرايي جانانه در كاخ سبز دمشق، در بازگشت به مدينه، از او تمجيد و تحسين خواهند كرد، اما اين ديدار نه تنها به نفع او تمام نشد بلكه كاملا نتيجه معكوس بخشيد/
نمايندگان بجز منذر بن زبير (كه به بصره رفت) به مدينه بازگشتند و در اجتماع مردم اين شهر اعلام كردند كه: «ما از نزد شخصي برگشتهايم كه دين ندارد، شراب ميخورد، تارو طنبور مينوازد، سگبازي ميكند، خنياگران و زنان خوش آواز در مجلس او دلربايي ميكنند، و با مشتي دزد و خرابكار به شب نشيني ميپردازد. اينك شما را شاهد ميگيريم كه او را از خلافت بركنار كرديم»