شناخت مختصري از زندگاني امام باقر(ع)
خود تعيين كرد/
پس از مرگ سليمان، هنگامي كه خلافت عمربن عبدالعزيز در مسجد اعلام شد، حاضران از اين انتخاب استقبال نموده با وي بيعت كردند.(15)
عمر بن عبدالعزيز كه مواجه با وضع پريشان تودهها و شاهد امواج خشم و تنفر شديد مردم از دستگاه خلافت بني اميه بود، از آغاز كار، در مقام دلجويي از محرومان و ستمديدگان برآمد و طي بخشنامهاي به استانداران و نمايندگان حكومت مركزي در ايالات مختلف چنين نوشت:
«مردم دچار فشار و سختي و دستخوش ظلم و ستم گشتهاند و آيين الهي در ميان آنها وارونه اجرا شده است. زمامداران و فرمانروايان ستمگر گذشته، با مقررات و بدعتهايي كه اجرا نمودهاند، كمتر در صدد اجراي حق و رفتار ملايم و عمل نيك بوده و جان مردم را به لب رساندهاند. اينك بايد گذشتهها جبران گردد و اين گونه اعمال متوقف شود/
از اين پس هر كس عازم حج باشد،بايد مقرري او را از بيت المال زودتر بپردازيد تا رهسپار سفر شود، هيچ يك از شما حق نداريد پيش از مشاوره با من، كسي را كيفر كنيد، دست كسي را ببريد يا احدي را به دار بياويزيد.»(16)
مبارزه با فساد و تبعيض
علاوه بر اين، عمر بن عبدالعزيز پس از استقرار حكومت خود، اسبها و مركبهاي دربار خلافت را به مزايده علني گذاشت و پول آنها را به صندوق بيت المال ريخت و به همسر خود «فاطمه»، دختر عبدالملك، دستور داد تمام جواهرات و اموال و هداياي گرانبهايي را كه پدر و برادرش از بيت المال به اوبخشيده بودند، به بيت المال برگرداند اگر دل از آنها بر نميكند، خانه او را ترك گويد. فاطمه اطاعت كرده تمام جواهرات و زيور آلاتي را كه متعلق به بيت المال بود، تحويل داد.(17)
عمر بن عبدالعزيز نه تنها همسر خود را با قانون عدل و داد آشنا كرد و حق مردم را از او گرفت، بلكه تمام اموال و دارايي و مستغلات و لباسهاي گرانبهاي سليمان بن عبدالملك را فروخت و پول آنها را كه بالغ بر بيست و چهار هزار دينار شده بود، به بيت المال برگردانيد.(18)
عمر بن عبدالعزيز كه اصلاحات اجتماعي و مبارزه با فساد را بدين گونه از خانه خود و دستگاه خليفه قبلي شروع كرده بود، شعاع مبارزه را وسعت داد و بني اميه و عموزادگان خود را به پاي حساب كشيد و به آنها فرمان داد كه اموال عمومي را كه تصاحب كردهاند، به بيت المال پس بدهند. او با قاطعيت تمام، كليه اموالي را كه بني اميه بزور از مردم گرفته بودند، از آنها باز ستاند و به صاحبان آنها تحويل داد و دست امويان را تا حد زيادي از مال و جان مردم كوتاه كرد.(19)
اين موضوع بر بني اميه گران آمد و بر ضد عمر بن عبدالعزيز تحريكاتي نمودند. در همين زمينه عدهاي از نزديكان با او ديدار كرده گفتند: آيا نميترسي كه قومت بر ضد تو شوريده حكومت تو را واژگون سازند؟
عمر گفت: من غير از حساب روز قيامت، از هيچ چيز ديگر نميترسم، (آيا مرا از كودتا ميترسانيد؟!)(20)
سب علي ع ممنوع!
چنانكه ديديم عمر بن عبدالعزيز- در قياس با ديگر خلفاي اموي - مردي نسبتا دادگر بود و هر چند به خاطر عدم امضاي حكومت او از سوي جانشينان معصوم پيامبر، وي نيز از جرگه طاغوتيان شمرده ميشود، اما به هر حال با بسياري از مظالم اسلاف خويش در افتاد و حكومتش خالي از خدمت نبود. اما در ميان اين خدمات، مهمترين خدمت او به اسلام بلكه به انسانيت، كه در كارنامه حكومت و زندگي او درخشش خاصي دارد، از ميان برداشتن بدعت سبّ امير مومنان (ع) است. او با اين اقدام خود يك بدعت ننگين ريشه دار 69 ساله را از ميان برداشت و خدمت بزرگي به شيعيان بلكه به جهان انسانيت انجام داد/
اين بدعت، ميراث شوم معاويه بود، معاويه كه پس از شهادت امير مومنان (ع) (در سال 40 هجري) كاملا بر اوضاع مسلط شده بود، تصميم گرفت با ايجاد تبليغات و شعارهاي مخالف، علي (ع) را به صورت منفورترين مرد عالم اسلام!! معرفي كند. او براي اين كار، از يك سو، دوستداران و پيروان امير مومنان (ع) را زير فشار قرار داد و با زور شمشير و سرنيزه از نقل فضايل و مناقب امير مومنان (ع) بشدت جلوگيري كرد و اجازه نداد حتي يك حديث، يك حكايت، و يا يك شعر در مدح علي (ع) نقل و گفته شود/
و از طرف ديگر، براي آنكه چهره درخشان علي (ع) را وارونه جلوه دهد، محدثان و جيره خواران دستگاه حكومت اموي را وادار نمود احاديثي بر ضد علي (ع) جعل كنند! و از اين رهگذر احاديث بيشماري جعل شد و در ميان مردم شايع گرديد!
معاويه به اين هم اكتفا نكرد، بلكه دستور داد در سراسر كشور پنهاور اسلامي در روزهاي جمعه بر فراز منابر، لعن و دشنام علي (ع) را ضميمه خطبه كنند!
اين بدعت شوم، رايج و عملي گرديد و در افكار عمومي اثر بخشيد و به صورت امر ريشه داري در آمد به طوري كه كودكان با كينه علي (ع) بزرگ شدند و بزرگترها با احساسات ضد علي (ع) از دنيا رفتند!
بعد از معاويه، خلفاي ديگر اموي نيز اين روش را دامه دادند و اين بدعت تا اواخر سده اول هجري كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد، ادامه داشت.(21)
شعاع تاثير يك آموزگار
در اينجا جاي اين سوال باقي است كه انگيزه «عمر بن عبدالعزيز» از اين كار چه بود و چه عاملي باعث شد كه در ميان خلفاي اموي، تنها او به اين اقدام بزرگ دست بزند؟
پاسخ اين سوال اين است كه دو حادثه بظاهر كوچك در دوران كودكي عمر بن عبدالعزيز اتفاق افتاد كه مسير فكر او را كه تحت تاثير افكار عمومي قرار گرفته بود، تغيير داد و بشدت دگرگون ساخت. در واقع از آن روز بود كه اين حادثه بزرگ زمان خلافت اوپايه ريزي شد/
حادثه نخست زماني رخ داد كه وي نزد استاد خود «عبيدالله» كه مردي خداشناس و با ايمان و آگاه بود، تحصيل ميكرد. يك روز عمر با ساير كودكان همسال خود كه از بني اميه و منسوبين آنان بودند، بازي ميكرد. كودكان، در حالي كه سرگرم بازي بودند، طبق معمول به هر بهانه كوچك علي (ع) را لعن ميكردند. عمر نيز در عالم كودكي با آنها همصدا ميشد. اتفاقاً در همان هنگام آموزگار وي كه از كنار آنها ميگذشت، شنيد كه شاگردش نيز مثل ساير كودكان، علي (ع) را لعن ميكند. استاد فرزانه چيزي نگفت و به مسجد رفت. هنگام درس شد و عمر براي فراگرفتن درس، به مسجد رفت. استاد تا او را ديد، مشغول نماز شد. عمر مدتي نشست و منتظر شد تا استاد از نماز فارغ شود، اما استاد نماز را بيش از حد معمول طول داد. شاگرد خردسال احساس كرد كه استاد از او رنجيده است و نماز بهانه است. آموزگار، پس از فراغت از نماز، نگاه خشم آلودي به وي افكنده گفت:
- از كجا ميداني كه خداوند پس از آنكه از اهل «بدر» و «بيعت رضوان» راضي شده بود، بر آنها غضب كرده و آنها را مستحق لعن شدهاند؟(22)
- من چيزي در اين باره نشيندهام.
- پس به چه علت علي (ع) را لعن ميكني؟
- از عمل خود عذر ميخواهم و در پيشگاه الهي توبه ميكنم وقول ميدهم كه ديگر اين عمل را تكرار نكنم/
سخنان منطقي و موثر استاد، كار خود را كرد و او را سخت تحت تاثير قرار داد. پسر عبدالعزيز از آن روز تصميم گرفت ديگر نام علي (ع) را به زشتي نبرد. اما باز در كوچه و بازار و هنگام بازي با كودكان، همه جا ميشنيد مردم بي پروا علي (ع) را لعن ميكنند تا آنكه حادثه دوم اتفاق افتاد و او را در تصميم خود استوار ساخت/
اعتراف بزرگ
حادثه از اين قرار بود كه پدر عمر از طرف حكومت مركزي شام، حاكم مدينه بود و در روزهاي جمعه طبق معمول، ضمن خطبه نماز جمعه، علي (ع) را لعن ميكرد و خطبه را با سب آن حضرت به پايان ميرسانيد/
روزي پسرش عمر به وي گفت:
- پدر! تو هر وقت خطبه ميخواني، در هر موضوعي كه وارد بحث ميشوي داد سخن ميدهي و با كمال فصاحت و بلاغت از عهده بيان مطلب بر ميآيي، ولي همينكه نوبت به لعن علي ميرسد، زبانت يك نوع لكنت پيدا ميكند، علت اين امر چيست؟
- فرزندم! آيا تو متوجه اين مطلب شدهاي؟
- بلي پدر!
- فرزندم! اين مردم كه پيرامون ما جمع شدهاند و پاي منبر ما مينشينند، اگر آنچه من از فضايل علي (ع) ميدانم بدانند، از اطراف ما پراكنده شده دنبال فرزندان او خواهند رفت!
عمر بن عبدالعزيز كه هنوز سخنان استاد در گوشش طنين انداز بود، چون اين اعتراف را از پدر خود شنيد، سخت تكان خورد و با خود عهد كرد كه اگر روزي به قدرت برسد، اين بدعت را از ميان بردارد. لذا به مجرد آنكه در سال 99 هجري به خلافت رسيد، به آرزوي ديرينه خود جامه عمل پوشانيد و طي بخشنامهاي دستور داد كه در منابر به جاي لعن علي (ع) آيه: «انّ اللّه يأمر بالعدل و الاحسان و ايتأ ذي القربي و ينهي عن الفحشأ و المنكر و البغي يعظكم لعلكم تذكرون (23)تلاوت شود. اين اقدام با استقبال مردم روبرو شد و شعرا و گويندگان اين عمل را مورد ستايش قرار دادند.(24)
باز گرداندن فدك به فرزندان حضرت فاطمه (ع)
اقدام بزرگ ديگري كه عمر بن عبدالعزيز در جهت رفع ظلم از ساحت خاندان پيامبر (ص) به عمل آورد، بازگرداندن فدك به فرزندان حضرت فاطمه (س)، دختر گرامي پيامبر اسلام (ص) بود/
فدك در تاريخ اسلام داستان تلخ و پرماجرايي دارد كه جاي بحث آن در اينجا نيست، اما بطور اجمال، سيرتاريخي آن از اين قرار است كه پيامبر، آن را در زمان حيات خود به دخترش فاطمه (س) بخشيد و پس از رحلت پيامبر (ص) ابوبكر، بزور آن را از فاطمه زهرا گرفت و جز اموال دولتي اعلام كرد و از آن زمان به وسيله خلفاي وقت، دست به دست ميگشت تا آنكه معاويه در زمان حكومت خود، آن را به مروان بخشيد، مروان نيز به پسرش «عبدالعزيز» اهدأ كرد، پس از مرگ عبدالعزيز فدك به فرزندش عمر بن عبدالعزيز منتقل گرديد. عمر بن عبدالعزيز، آن را به فرزندان حضرت فاطمه تحويل داد و گفت: فدك مال آنها است و بني اميه حقي در آن ندارد. ولي متاسفانه پس از مرگ او، كه يزيد بن عبدالملك به خلافت رسيد، مجددا فدك را از سادات فاطمي پس گرفت و تيول بني اميه قرار داد! (25)
«صدوق» در كتاب «الخصال» نقل ميكند كه عمر بن عبدالعزيز فدك را در جريان سفر به مدينه در ديداري كه با حضرت باقر (ع) داشت، به او مسترد كرد.(26)
گويا با توجه به اين گونه خدمات عمر در رفع برخي مظالم از خاندان پيامبر (ص) بود كه امام باقر (ع) ميفرمود:
«عمر بن عبدالعزيز نجيب دودمان بني اميه است...»(27)
حكومت عمر بن عبدالعزيز، در حدود دو سال، طول كشيد، گفتهاند بني اميه او را مسموم كردند و به هلاكت رساندند.(28)
ممنوعيت نوشتن حديث
به دنبال انحرافهاي عميقي كه پس از رحلت پيامبر (ص) در جامعه اسلامي به وقوع پيوست، حادثه اسفانگيز ديگري نيز رخ داد كه آثار شوم و زيانبار آن مدتها بر جهان اسلام سنگيني ميكرد و آن عبارت از جلوگيري از نقل و نوشتن و تدوين «حديث» بود/
با آنكه حديث و گفتار پيامبر (ص) بعد از قرآن مجيد در درجه دوم اهميت قرار گرفته است و پس از كتاب آسماني بزرگترين منبع فرهنگ اسلامي به شمار ميرود، و اصولاً اين دو، از هم قابل تفكيك نميباشند، خليفه اول و دوم به مخالفت با نقل وتدوين حديث برخاستند و به بهانههاي پوچ و بي اساس، و در واقع با انگيزههاي سياسي از هر گونه فعاليت مسلمانان در زمينه نقل و كتابت حديث بشدت جلوگيري نمودند/
ابوبكر گفت: از رسول خدا چيزي نقل نكنيد و اگر كسي از شما درباره مسئلهاي پرسيد، بگوييد كتاب خدا (قرآن) در ميان ما و شما است، حلالش را حلال و حرامش را حرام بشماريد.(29)
خليفه دوم براي جلوگيري از نوشتن احاديث پيامبر (ص) طي بخشنامهاي به تمام مناطق اسلامي نوشت: «هر كس حديثي از پيامبر (ص) نوشته، بايد آن را از بين ببرد».(30)
وي تنها به صدور اين بخشنامه اكتفا نكرد، بلكه به تمام ياران پيامبر (ص) و حافظان حديث اكيداً هشدار داد كه از نقل و كتابت حديث خودداري كنند!
«قرظه بن كعب»، يكي از ياران مشهور پيامبر، ميگويد: هنگامي كه عمر ما را به سوي عراق روانه ميكرد، خود مقداري با ما راه آمد و گفت: آيا ميدانيد چرا شما را بدرقه كردم؟ گفتيم: لابد خليفه براي احترام ما كه ياران پيامبريم، قدم رنجه كردهاند! گفت: گذشته از احترام شما، براي اين جهت شما را بدرقه نمودم كه مطلبي را به شما توصيه كنم تا به پاس پياده روي و بدرقهام آن را انجام دهيد/
آنگاه افزود: شما به منطقهاي ميرويد كه مردم آنجا، با زمزمه تلاوت قرآن، فضاي مسجد و محفل خود را پر كردهاند، توصيه من به شما اين است كه آنها را به حال خود واگذاريد و مردم را با احاديث، مشغول نسازيد و با نقل حديث، از خواندن قرآن باز نداريد، قرآن را پيراسته از هر سخن و حديثي براي مردم بخوانيد و از پيامبر (ص) كمتر حديث به ميان آوريد، من نيز در اين كار با شما همكاري خواهم كرد!
وقتي كه «قرظه» به محل ماموريت خود وارد شد، به او گفتند: براي ما حديث نقل كن. وي جواب داد: خليفه ما را از نقل حديث باز داشته است. (31)
عمر در دوران خلافتش يك بار تصميم گرفت كه احاديث پيامبر را بنويسد، آنگاه به منظور تظاهر به آزادي، موضوع را با مردم در ميان نهاد و پس از يك ماه انديشيدن، راه چاره را يافت و به مردم اعلام كرد: «امتهاي گذشته را به ياد آوردم كه با نوشتن بعضي كتابها و توجه زياد به آنها از كتاب آسماني خود باز ماندند، لذا من هرگز كتاب خدا (قران) را با چيزي درهم نميآميزم»(32)
خليفه در اين باره تنها به سفارش و تاكيد اكتفا نميكرد، بلكه هر كس را كه اقدام به نقل حديثي مينمود. بشدت مجازات ميكرد، چنانكه روزي به «ابن مسعود» و «ابودردأ» و «ابوذر»، كه هر سه از شخصيتهاي بزرگ صدر اسلام بودند، گفت: اين حديثها چيست كه از پيامبر (ص) نقل ميكنيد؟ و آنگاه آنها را زنداني كرد، اين سه تن تا هنگام مرگ عمر در زندان به سر ميبردند! (33)
اين گونه كيفرها و سختگيريها باعث شد كه ساير مسلمانان نيز جرأت نقل و كتابت حديث را نداشته باشند/
زيان جبران ناپذير
اين محدوديتها باعث شد كه احاديث نبوي در سينه حافظان حديث بماند و مسلمانان از اين منبع بزرگ فرهنگ اسلامي مدتها محروم گردند، به حدي كه «شعبي» ميگويد: «يك سال با پسر عمر همنشين بودم، از وي براي نمونه حتي يك حديث از پيامبر نشنيدهام!» (34)
و «سائب بن يزيد» ميگويد: از مدينه تا مكه با «سعد بن مالك» همسفر بودم، در طول سفر حتي يك حديث از پيامبر ص نقل نكرد!»(35)
اين ممنوعيت چنان اثر شومي در جامعه به جا گذاشت كه «عبدالله بن عمر» با آنكه به دستور پيامبر احاديث آن حضرت را ضبط كرده بود، بر اثر بخشنامه خليفه، آنچنان كتاب خود را پنهان ساخت كه هرگز در كتب حديث نامي از كتاب وي به چشم نميخورد!
ناگفته پيداست زيانهايي كه از اين ممنوعيت متوجه اسلام گرديد، قابل جبران نبود، زيرا كتابت احاديث پيامبر (ص) قريب صد سال متروك گشت و آن كلمات بلند در ميان مسلمانان مورد مذاكره قرار نگرفت/
از همه بدتر آنكه عدهاي مزدور و دورغ پرداز، از اين فرصت استفاده نموده مطالب دروغ و بي اساس را به نفع حكومتها و زمامداران وقت به صورت حديث جعل كردند ؛ زيرا وقتي مدرك منحصر به حافظهها و شنيدن از افراد گرديد، طبعا همه كس ميتوانست همه گونه ادعايي بنمايد، چون نه كتابي در كار بود، نه دفتري و نه حسابي! پيدااست كه در چنين شرائطي، دهها ابوهريره به وجود آمده براي بهره برداريهاي نامشروع، خود را محدث واقعي جا ميزدند!
اين وضع تا اواخر قرن اول هجري، يعني تا زمان خلافت «عمر بن عبدالعزيز» (99-101)، ادامه يافت. عمر بن عبدالعزيز با يك اقدام شجاعانه اين بدعت شوم را از ميان برداشت و مردم را به نقل و تدوين حديث تشويق كرد. او طي بخشنامهاي، به منظور ترغيب و تشويق دانشمندان و راويان به اين كار، چنين نوشت:
«انظروا حديث رسول الله فاكتبوه فاني خفت دروس العلم و ذهاب اهله»: (احاديث پيامبر را جمع آوري كرده بنويسيد، زيرا بيم آن دارم كه دانشمندان و اهل حديث از دنيا بروند و چراغ علم خاموش گردد)/
بنا به نقل «بخاري»، عمر بن عبدالعزيز نامهاي مشابه مضمون فوق از شام به «ابي بكر بن حزم»، كه از طرف وي حاكم مدينه بود، نوشت.(36)
ولي اين آغاز كار بود و مدتها لازم بود تا يك قرن عقب افتادگي جبران گردد و احاديث پيامبر (ص) احيا شود و آنچه در حافظهها بود، طبعاً آميخته به برخي تحريفهاي عمدي يا سهوي، روي كاغذ بيابد/
از آنجا كه دوران خلافت عمر بن عبدالعزيز كوتاه بود، اين برنامه بسرعت پيشرفت نكرد، زيرا پس از او «يزيد بن عبدالملك» و «هشام بن عبدالملك» زمام امور را در دست گرفتند و چيزي كه در حكومت آنها مطرح نبود، دلسوزي به حال اسلام و مسلمانان بود/
بعضي نوشتهاند: نخستين كسي كه به امر عمر بن عبدالعزيز احاديث را جمع كرد، محمد بن مسلم بن شهاب زهري بود.(37)
البته بايد توجه داشت كه گر چه از زمان عمر بن عبدالعزيز نقل وكتابت حديث آزاد شد، اما از يك طرف احاديث مجعول دوران فترت كتابت حديث وارد مجموعههاي حديثي شد و از طرف ديگر محدثان رسمي و طرفدار حكومت از نقل احاديثي كه به نحوي به نفع اهل بيت و شيعه تمام ميشد خودداري كرده آنها را كتمان نمودند/
توجهات بي اساس
دراينجا سوالي پيش ميآيد و آن اين است كه علت ممنوعيت نقل و ضبط حديث چه بود و خليفه دوم به چه مجوزي چنين بخشنامهاي را صادر كرد؟ در صورتي كه همه ميدانيم احاديث (گفتار پيامبر) مانند قرآن حجت بوده و پيروي از آن بر همه مسلمانان واجب است و قران درباره كليه مطالبي كه پيامبر (ص) ميفرمود (اعم از قرآن كه گفتار خدا است و حديث كه الفاظ آن از خود پيامبر (ص) ولي مفاد آن مربوط به جهان وحي ميباشد) ميفرمايد: «هرگز پيامبر (ص) در گفتار خود از روي هوي و هوس سخن نميگويد و هر چه بگويد، طبق وحي الهي است» (38)
از اين گذشته خداوند صراحتاً سخنان و دستورهاي پيامبر را براي مسلمانان حجت قرار داده و فرموده است «و آنچه را پيامبر براي شما آورده بگيريد و اجرا كنيد و از آنچه نهي كرد