شناخت مختصري از زندگاني امام موسي كاظم (ع)
«ابن حجر هيتمي»، دانشمند و محدث مشهور جهان تسنّ، مينويسد:
موسي كاظم وارث علوم و دانشهاي پدر و داراي فضل و كمال او بود. وي در پرتو عفو و گذشت و بردباري فوقالعادهاي كه (در رفتار با مردم نادان)از خود نشان داد، كاظم لقب يافت، و در زمان او هيچكس در معارفالهي و دانش و بخشش به پايه او نميرسيد.(4)
كارنامه سياه خلافت، در عصر امام كاظم (ع)
1- مهدي عباسي
دوران سياه خلافت منصور كه سايه شوم آن در سراسر كشور اسلامي سنگيني ميكرد، با مرگ وي به پايان رسيد و مردم پس از 22 سال تحمل رنج و فشار، نفس راحتي كشيدند/
پس از وي فرزندش محمد مشهور به «مهدي» روي كار آمد. زمامداري مهدي ابتدأاً با استقبال گرم عموم مردم روبرو گرديد، زيرا وي نخست در باغ سبز به مردم نشان داد و با اعلان فرمان «عفو عمومي» تمام زندانيان سياسي را (اعم از بني هاشم و ديگران)آزاد ساخت، و به قتل و كشتار و شكنجه و آزار مردم خاتمه بخشيد، و تمام اموال منقول و غير منقول مردم را كه پدرش منصور مصادره و ضبط كرده بود، به صاحبان آنها تحويل داد و مقدار زيادي از موجودي خزانه بيتالمال را در ميان مردم تقسيم كرد.(1)
طبق نوشته «مسعودي»، مورخ مشهور، مجموع اموالي كه منصور بزور از مردم گرفته بود، بالغ بر ششصد ميليون درهم و چهارصد ميليون دينار بود!! و اين مبلغ غير از ماليات اراضي و خراجهايي بود كه منصور در زمان خلافت خود از كشاورزان گرفته بود.(2) و چون به دستور وي تمام اين اموال به عنوان «بيت المال مظالم»! در
محل مخصوصي نگهداري ميشد و نام صاحب هر مالي روي آن نوشته شده بود، مهدي همه آنها را تفكيك نموده به صاحبان اموال و يا وارث آنها تحويل داد.(3)
شايد يكي از عوامل اقدام مهدي اين بود كه وقتي كه او روي كار آمد، جنبشها و نهضتهاي ضد استبدادي علويان به وسيله منصور سركوب شده و آرامش نسبي برقرار شده بود/
در هرحال اين آزادي و امنيت و رفاه اقتصادي موجبات رضايت گروههاي مختلف اجتماع را فراهم آورد و خون تازهاي در شريان حيات اجتماعي و اقتصادي به جريان انداخت/
البته اگر اين برنامه ادامه پيدا ميكرد آثار و نتايج درخشاني به بار ميآورد، ولي متأسفانه طولي نكشيد كه برنامه عوض شد و خليفه جديد چهره اصلي خود را آشكار ساخت و برنامههاي ضد اسلامي خلفاي پيشين از نو آغاز گرديد///
كانون عياشي و فساد
«مهدي» در آغاز خلافت به پيروي از «منصور»كه مردي خشك و باصلابت بود، خيل نديمان و عناصر آلوده را كه معمولاً در دربار خلفأ بزمآرايي ميكردند، به دربار راه نداد و از خوشگذراني و مجالس عيش و نوش دوري جست، ولي بيش از يك سال نگذشته بود كه تغيير روش داد و بساط خوشگذراني و عياشي را داير كرد و نديمان را مورد توجه فوقالعاده قرار داد، و هرچه خيرانديشان و رجال بي نظر عواقب ناگوار اين كار را گوشزد كردند، ترتيب اثر نداد و گفت: «آن دم خوش است كه در بزم بگذرد و زندگي بدون نديمان دركام من گوارا نيست»!(4)
وي بهقدري در اين راه افراط ميكرد كه حتي گوش به نصايح و اندرزهاي وزير خردمند و بافضيلت خود، «يعقوب بن داود»، نميداد. او كه هرگز در امور كشوري از نظريات يعقوب عدول نميكرد و نقشهها و برنامههاي او را صد در صد به مورد اجرا ميگذاشت، وقتي پاي بزم و عيش و نوش به ميان ميآمد، به سخنان منطقي و بيغرضانه او ترتيب اثر نميداد/
يعقوب كه از فساد و آلودگي دربار خلافت و بوالهوسي خليفه رنج ميبرد، وقتي مشاهده ميكرد كه اطرافيان مهدي در قصر خلافت اسلامي! و در حضور وي بساط ميگساري گستردهاند، ميگفت:
«آيا براي همين كارها وزارت را به عهده من گذاشته و مرا به اين سمت منصوب كردهاي؟ آيا صحيح است كه بعد از پنج نوبت اقامه نماز جماعت در مسجد جامع، بر سر سفره شراب بنشيني؟!»/
ولي نديمان خليفه كه عادت كرده بودند با بيتالمال مسلمانان، شب و روز به خوشگذراني بپردازند، سخنان يعقوب را به باد تمسخر گرفته مهدي را به بادهگساري تشويق ميكردند و گاهي به زبان شعر ميگفتند:
فَدَع عَنكَ يَعقُوبَ بنَ داوُدَ جانِباًوَاَقبِلْ عَلي صَهبأَ طَيّبَْ النّشْرِ
يعقوب و سخنان او را رها كن و با شراب گوارا دمساز باش!(5)
اين روش مهدي موجب گسترش دامنه آلودگي و لااُباليگري در جامعه اسلامي گرديد و اشعار و غزلهاي بيپرده و هوسانگيز شُعرايي مثل «بَشّار» همه جا دهن به دهن گشت و آتش به خرمن عفت و پاكي جامعه زد و صداي اعتراض بزرگان و افراد غيور از هر سو بلند شد.(6)
خليفه كه سرگرم خوشگذرانيهاي خود بود، از آگاهي به وضع مردم دور ماند و در نتيجه فساد و رشوه خواري رواج يافت و مأموران ماليات عرصه را بر مردم تنگ گرفتند. خود وي نيز بناي سختگيري گذاشت و براي نخستين بار مالياتهايي بر بازارهاي بغداد بست(7)و زندگاني كشاورزان فوقالعاده پريشان گشت و از شدت فشار و سختي به ستوه آمدند.(8)
سختگيري فوقالعاده نسبت به علويان
طرز رفتار مهدي از جهات مختلف با پدرش منصور فرق داشت، ولي روش اين دو، از يك جهت مثل هم بود و آن سختگيري و فشار نسبت به علويان بود. مهدي نيز مثل منصور ازهرگونه سختگيري و فشار نسبت به بنيهاشم فرو گذاري نميكرد و حتي گاهي بيش از منصور خشونت نشان ميداد. مهدي كه فرزندان علي عليهالسلام - را براي حكومت خود خطرناك ميدانست، همواره در صدد كوبيدن هر جنبشي بود كه از طرف آنان رهبري ميشد. او با گرايش به سوي تشيع و همكاري با رهبران علوي بشدت مبارزه ميكرد/
مورخان مينويسند: «قاسم بن مجاشع تميمي» هنگام مرگ خود وصيتنامهاي نوشت و براي امضاي مهدي نزد وي فرستاد. مهدي مشغول خواندن وصيتنامه شد، ولي همين كه به جملهاي رسيد كه قاسم ضمن بيان عقايد اسلامي خود، پس از اقرار به يگانگي خدا و نبوت پيامبر اسلام 6، علي عليهالسلام - را به عنوان امام و جانشين پيامبر 6، معرفي كرده بود، وصيتنامه را به زمين پرت نمود و آن را تا آخر نخواند!(9)
تحريم شراب در قرآن
نمونه ديگر از مخالفت شديد مهدي با مظاهر تشيع، گفتگويي است كه بين او و امام كاظم عليهالسلام - در مدينه رخ داد. در يكي از سالها مهدي وارد مدينه شد و پس از زيارت قبر پيامبر 6 با امام كاظم عليهالسلام - ملاقات كرد و براي آنكه به گمان خود از نظر علمي آن حضرت را آزمايش كند! بحث حرمت «خَمر»(شراب) در قرآن را پيش كشيد و پرسيد:
- آيا شراب در قرآن مجيد تحريم شده است؟ آنگاه اضافه كرد: مردم اغلب ميدانند كه در قرآن از خوردن شراب نهي شده، ولي نميدانند كه معناي اين نهي، حرام بودن آن است!
امام فرمود:
- بلي حرمت شراب در قرآن مجيد صريحاً بيان شده است/
- در كجاي قرآن؟
- آنجا كه خداوند (خطاب به پيامبر) ميفرمايد: «بگو پروردگار من، تنها كارهاي زشت، چه آشكار و چه پنهان و نيز «اِثْم» (گناه) و ستم بناحق را حرام نموده است...».(10)
آنگاه امام پس از بيان چند موضوع ديگر كه در اين آيه تحريم شده، فرمود:
مقصود از كلمه «اثم»در اين آيه كه خداوند آن را تحريم نموده، همان شراب است، زيرا خدا در آيه ديگريي ميفرمايد:
«از تو از شراب و قمار ميپرسند، بگو در آن «اثم كبير» (گناهي بزرگ) و سودهايي براي مردم هست و گناهش از سودش بزرگتر است».(11)
و اثم كه در سوره اعراف صريحاً حرام معرفي شده، در سوره بقره در مورد شراب و قمار به كار رفته است، بنابراين شراب صريحاً در قرآن مجيد حرام معرفي شده است/
مهدي سخت تحت تأثير استدلال امام قرار گرفت و بياختيار رو به «علي بن يقطين» (كه حضور داشت) كرد و گفت: به خدا اين فتوا، فتواي هاشمي است! علي بن يقطين گفت: «شكر خدا را كه اين علم را در شما خاندان پيامبر 6 قرار داده است».(12)
مهدي از اين پاسخ ناراحت شد و در حالي كه خشم خود را بسختي فرو ميخورد، گفت:«راست ميگويي اي رافضي»!!(13)
2- هادي عباسي
سال 169 هجري در تاريخ اسلام يك سال بحراني و تاريك و پر تشنج و غمانگيز بود، زيرا در اين سال پس از مرگ «مهدي عباسي» فرزندش «هادي» كه جواني خوشگذران و مغرور و ناپخته بود، به خلافت رسيد و حكومت وي سرچشمه حوادث تلخي گرديد كه براي جامعه اسلامي بسيار گران تمام شد/
البته نشستن هادي به جاي پدر، مسئله تازهاي نبود، زيرا مدتها بود كه حكومت اسلامي به وسيله خلفاي ستمگر، به صورت رژيم موروثي درآمده بود و در ميان دودمان اموي و عباسي دست به دست ميگشت و انتقال قدرتها از اين راه كه با سكوت تلخ و اجباري مردم همراه بود، تقريباً يك مسئله عادي شده بود/
چيزي كه تازگي داشت، سپرده شدن سرنوشت مسلمانان به دست جواني ناپخته، فاقد صلاحيت، بوالهوس و خوشگذراني مثل هادي بود، زيرا هنگامي كه وي بر مسند خلافت تكيه زد، هنوز 25 سال تمام نداشت(14)و از جهات اخلاقي به هيچ وجه شايستگي احراز مقام خطير خلافت و زمامداري جامعه اسلامي را
نداشت/
او جواني ميگسار، سبكسر و بيبند و بار بود، به طوري كه حتي پس از رسيدن به خلافت، اعمال سابق خود را ترك ننمود، و حتي شئون ظاهري خلافت را حفظ نميكرد.(15)علاوه بر اين، او فردي سنگدل، بدخوي، سختگير و كج رفتار بود.(16)
هادي در محيط آلوده دربار عباسي تربيت يافته و از پستان چنين رژيم خود خواه و ستمگر و زورگويي شير خورده بود. با چنين پرورشي، اگر خلافت نصيب وي نميشد، در جرگه جوانان زورگو و تهي مغزي قرار ميگرفت كه جز هوسراني و خوشگذراني هدف ديگري ندارد/
بزمهاي ننگين!
او در زمان خلافت پدر، همراه برادرش هارون، جمعي از خوانندگان را به بزماشرافي خود كه با بيتالمال اسلام برگزار ميشد، دعوت مينمود و به ميگساري و عيش و طرب ميپرداخت. او آنچنان در اين كار افراط ميكرد كه گاهي پدرش مهدي آن را تحمل نكرده نديمان و آوازهخوانان مورد علاقه او را تنبيه ميكرد(17)! چنانكه يكبار «ابراهيم موصلي»، خواننده مشهور آن زمان را از شركت در بزم او نهي كرد و چون هادي دستبردار نبود، ابراهيم را به زندان افكند!(18)
هادي كه در زمان پدر، گاهي به خاطر رفتار زننده خود با مخالفت پدر روبرو ميشد، پس از آنكه به خلافت رسيد، آزادانه به عياشي پرداخت و اموال عمومي مسلمانان را صرف بزمهاي شبانه و شب نشينيهاي آلوده خود كرد/
به گفته مورخان، او«ابراهيم موصلي»را به دربار خلافت دعوت ميكرد و ساعتها به آواز او گوش ميداد و به حدي به او دل بسته بود كه اموال و ثروت زيادي به او ميبخشيد، به طوري كه يك روز مبلغ دريافتي او از خليفه، به يكصد و پنجاه هزار دينار بالغ گرديد! پسر ابراهيم ميگفت:«اگر هادي بيش از اين عمر ميكرد، ما حتي ديوارهاي خانهمان را از طلا و نقره ميساختيم»!(19)
روزي «ابراهيم موصلي» چند آواز براي وي خواند و او را سخت به هيجان درآورد. هادي او را تشويق كرد و مكرر از وي خواست كه مجدداً بخواند. در پايان بزم، به يكي از پيشكاران خود دستور داد دست ابراهيم را بگيرد و به خزانه بيت المال ببرد تا او هر قدر خواست (از اموال مسلمين) بردارد، و حتّي اگر خواست تمام بيتالمال را ببرد، او را آزاد بگذارد! ابراهيم ميگويد: «وارد خزانه بيتالمال شدم و فقط پنجاه هزار دينار برداشتم»!!(20)
با چنين طرز رفتار و روش، پيدا بود كه او از عهده مسئوليت سنگين اداره امور جامعه اسلامي برنخواهد آمد، به همين دليل، در دروان خلافت او، كشور اسلامي كه در آغاز نسبتاً آرام بود و همه ايالات و استانها به اصطلاح مطيع حكومت مركزي بودند، بر اثر رفتار زننده و اعمال زشت وي، دستخوش اضطراب و تشنج گرديد و از هر سو موج نارضايي عمومي پديدار گشت/
البته علل مختلفي موجب پيدايش اين وضع شد ولي عاملي كه بيش از هرچيز به نارضايي و خشم مردم دامن زد، سختگيري هادي نسبت به بني هاشم و فرزندان علي عليهالسلام - بود. او از آغاز خلافت، سادات و بني هاشم را زير فشار طاقتفرسا گذاشت و حق آنها را كه از زمان خلافت مهدي از بيتالمال پرداخت ميشد، قطع كرد و با تعقيبب مداوم آنان، رعب و وحشت شديدي در ميان آنان به وجود آورد و دستور داد آنان را در مناطق مختلف باز داشت نموده و روانه بغداد كردند.(21)
فاجعه خونين سرزمين فخّ
اين فشارها، رجال آزاده و دلير بني هاشم را به ستوده آورده آنها را به مقاومت در برابر يورشهاي پي در پي و خشونتآميز حكومت ستمگر عباسي واداشت و در اثر همين بيدادگريها، كم كم، نطفه يك نهضت مقاومت در برابر حكومت عباسي به رهبري يكي از نوادگان امام حسن مجتبي عليهالسلام - بنام «حسين صاحب فخ»(22)منعقد گرديد/
البته هنوز اين نهضت شكل نگرفته و موعد آن كه موسم حج بود، فرا نرسيده بود ولي سختگيريهاي طاقتفرساي فرماندار وقت مدينه، باعث شد كه آتش اين نهضت زودتر شعلهور شود/
فرماندار مدينه كه از مخالفان خاندان پيامبر 6 بود، براي خوش خدمتي به دستگاه خلافت، و گويا به منظور اثبات لياقت خود! هر روز به بهانهاي رجال و شخصيتهاي بزرگ هاشمي را اذيت ميكرد. از جمله، آنها را مجبور ميساخت هر روز در فرمانداري حاضر شده خود را معرفي نمايند، او به اين هم اكتفا نكرده، آنها را ضامن حضور يكديگر قرار ميداد و يكي را به علت غيبت ديگري، مؤاخذه و بازداشت مينمود!(23)
يك روز «حسين صاحب فخ»و«يحيي بن عبدالله» را به خاطر غيبت يكي از بزرگان بني هاشم سخت مؤاخذه كرد و به عنوان گروگان بازداشت نمود و همين امر مثل جرقهاي كه به انبار باروتي برسد، موجب انفجار خشم و انزجار هاشميان گرديده نهضت آنها را جلو انداخت و آتش جنگ در مدينه شعلهور گرديد/
شهيد فخّ كيست؟
چنانكه اشاره شد، رهبري اين نهضت را «حسين بن علي»مشهور به شهيد فخّ، نواده حضرت مجتبي، به عهده داشت. او يكي از رجال برجسته، بافضيلت و شهامت، و عاليقدر هاشمي بود. او مردي وراسته و بخشنده و بزرگوار بود و از نظر صفات عالي انساني، يك چهره معروف و ممتاز به شمار ميرفت.(24)
او از پدر ومادر با فضيلت و پاكدامني كه در پرتو صفات عالي انساني خود به «زوج صالح» مشهور بودند ، به دنيا آمده و در خانواده فضيلت و تقوي و شهامت پرورش يافته بود/
پدر و دايي و جد و عموي مادري و عدهاي ديگر از خويشان و نزديكان او، به وسيله «منصور دوانيقي»به شهادت رسيده بودند و اين خانواده بزرگ كه چندين نفر از مردان خود را در راه مبارزه با دشمنان اسلام قرباني داده بود، پيوسته در غم و اندوه عميقي فرو رفته بود.(25)
حسين كه در چنين خانوادهاي پرورش يافته بود، هرگز خاطره شهادت پدر و بستگان خود را به دست دژخيمان «منصور» فراموش نميكرد و يادآوري شهادت آنان روح پرشور و دلير او را كه لبريز از احساسات ضد عباسي بود، سخت آزرده ميساخت، ولي به علت نامساعد بودن اوضاع و شرائط، ناگزير از سكوت درد آلودي بود/
او كه قبلاً احساساتش جريحهدار شده بود، بيدادگريهاي هادي عباسي و مخصوصاً حاكم مدينه، كاسه صبرش را لبريز نموده او را به سوي قيام بر ضدّ حكومت هادي پيش برد/
شكست نهضت
به محض آنكه حسين قيام كرد، عده زيادي از هاشيمان و مردم مدينه با او بيعت كرده با نيروهاي هادي به نبرد پرداختند و پس از آنكه طرفداران هادي را مجبور به عقبنشيني كردند، به فاصله چند روز، تجهيز قوانموده به سوي مكه حركت كردند تا با استفاده از اجتماع مسلمانان در ايام حج، شهر مكه را پايگاه قرار داده دامنه نهضت را توسعه بدهند. گزارش جنگ مدينه و حركت اين عده به سوي مكه، به اطلاع هادي رسيد. هادي سپاهي را به جنگ آنان فرستاد. در سرزمين «فخ» دو سپاه به هم رسيدند و جنگ سختي در گرفت. در جريان جنگ، حسين وعدهاي ديگر از رجال و بزرگان هاشمي به شهادت رسيدند و بقيه سپاه او پراكنده شدند و
عدهاي نيز اسير شده پس از انتقال به بغداد، به قتل رسيدند/
مزدوران حكومت هادي به كشتن آنان اكتفا نكرده از دفن اجساد آنان خودداري نمودند و سرهايشان را از تن جدا كرده ناجوانمردانه براي هادي عباسي به بغداد فرستادند كه به گفته بعضي از مورخان تعداد آنها متجاوز از صد بود.(26)
شكست نهضت شهيد فخ فاجعه بسيار تلخ و دردآلودي بود كه دل همه شيعيان و مخصوصاً خاندان پيامبر 6 را سخت به دردآورد و خاطره فاجعه جانگداز كربلا را در خاطرها زنده كرد/
اين فاجعه به قدري دلخراش و فجيع بود كه سالها بعد، امام جواد ميفرمود: پس از فاجعه كربلا هيچ فاجعهاي براي ما بزرگتر از فاجعه فخ نبوده است.(27)
پيشواي هفتم، و شهيد فخّ
اين حادثه بيارتباط با روش پيشواي هفتم نبود، زيرا نه تنها آن حضرت از آغاز تا نضج و تشكيل نهضت از آن اطلاع داشت، بلكه با حسين شهيد فخ در تماس و ارتباط بود. گرچه پيشواي هفتم شكست نهضت را پيش بيني ميكرد، ليكن هنگامي كه احساس كرد حسين در تصميم خود استوار است، به او فرمود:
«گرچه تو شهيد خواهي شد، ولي باز در جهاد و پيكار كوشا باش، اين گروه، مردمي پليد و بدكارند كه اظهار ايمان ميكنند ولي در باطن ايمان و اعتقادي ندارند، من در اين راه اجر و پاداش شما را از خداي بزرگ ميخواهم».(28)
از طرف ديگر هادي عباسي كه ميدانست پيشواي هفتم بزرگترين شخصيت خاندان پيامبر است و سادات و بني هاشم از روش او الهام ميگيرند، پس از حادثه فخ، سخت خشمگين شد، زيرا اعتقاد داشت در پشت پرده، از جهاتي رهبري اين عمليات را آن حضرت به عهده داشته است، به همين جهت امام هفتم را تهديد به قتل كرده گفت:
«به خدا سوگند، حسين (صاحب فخ)، به دستور موسي بن جعفر بر ضد من قيام كرده و از او پيروي نموده است، زيرا امام و پيشواي اين خاندان كسي جز موسي بن جعفر نيست. خدا مرا بكشد اگر او را زنده بگذارم»!!(29)
اين تهديدها گرچه از طرف پيشواي هفتم با خونسردي تلقي شد، لكن در ميان خاندان پيامبر 6 و شيعيان و علاقهمندان آن حضرت سخت ايجاد وحشت كرد، ولي پيش از آنكه هادي موفق به اجراي مقاصد پليد خود گردد، طومار عمرش درهم پيچيده شد و خبر مرگش موجي از شادي و سرور در مدينه برانگيخت!
3- هارونالرشيد
زمامداران اموي و عباسي، كه چندين قرن به نام اسلام بر جامعه اسلامي حكومت كردند، براي استوار ساختن پايههاي حكومت خود و به منظور تسلط بيشتر بر مردم، در پي كسب نفوذ معنوي در دلها، و جلب اعتماد و احترام مردم بودند تا مسلمانان، زمامداري آنان را از جان و دل پذيرفته، اطاعت از آنان را وظيفه واجب ديني خود بدانند! و از آنجا كه اعتقاد قلبي چيزي نيست كه بازور و قدرت به وجود آيد يا با زور از بين برود، ناگزير از راه عوام فريبي وارد شده با نقشههاي مزورانه براي كسب نفوذ معنوي تلاش ميكردند/
البته در اين زمينه عباسيان برحسب ظاهر، برگ برندهاي در دست داشتند كه امويان فاقد آن بودند و آن عبارت از خويشاوندي و قرابت با خاندان پيامبر اسلام 6 بودند/
بنيعباس كه از نسل عموي پيامبر اسلام 6 (عباس بن عبدالمطلب) بودند، از انتساب خود به خاندان رسالت بهرهبرداري تبليغاتي نموده خود را وارث خلافت معرفي ميكردند.(30)
لكن با اين حال، حربه تبليغاتي آنان در برابر پيشوايان بزرگ شيعه كند بود، زيرا اولاً در موضوع خلافت، مسئله وراثت مطرح نيست، بلكه آنچه مهم است شايستگي و عظمت و پاكي خود رهبر و پيشوا است/
ثانياً بر فرض اينكه وارثت در اين مسئله دخيل باشد، باز فرزندان اميرمؤمنان - عليهالسلام - بر ديگران مقدم بودند، زيرا قرابت نزديكتري با پيامبر 6 داشتند/
پيشوايان بزرگ شيعه، كه هم شايستگي شخصي و هم انتساب نزديك به پيامبر 6 داشتند، همواره مورد احترام و توجه مردم بودند و باتمام تلاشي كه زمامداران اموي و عباسي براي كسب نفوذ معنوي به عمل ميآوردند، باز عملاً كفه ترازوي محبوبيت عمومي، به نفع پيشوايان بزرگ ديني سنگيني ميكرد/
حكومت بر «دل»ها
اين موضوع در ميان خلفاي عباسي، بيش از همه، در زمان هارون جلوهگر بود.هارون كه با آن همه قدرت و توسعه منطقه حكومت، احساس ميكرد هنوز دلهاي مردم با پيشواي هفتم «موسي بن جعفر» - عليهالسلام - است، از اين امر سخت رنج ميبرد و با تلاشهاي مذبوحانهاي در صدد خنثي كردن نفوذ معنوي امام بر ميآمد/
براي او قابل تحمل نبود كه هر روز گزارش در يافت كند كه مردم ماليات اسلامي خود را مخفيانه به موسي بن جعفر ميپردازند و با اين عمل خود، در واقع حاكميت او را به رسميت شناخته از حكومت عباسي ابراز تنفر ميكنند. روي همين اصل بود كه روزي هارون، وقتي كه پيشواي هفتم را كنار «كعبه» ديد به او گفت:
«تو هستي كه مردم پنهاني با تو بيعت كرده تو را به پيشوايي بر ميگزينند؟»
امام فرمود: من بر «دل»ها و قلوب مردم حكومت ميكنم و تو بر «تن»ها و بدنها!(31)
فرزند پيامبر 6 كيست؟
چنانكه اشاره شد، هارون آشكارا روي انتساب خود به مقام رسالت تكيه نموده در هر فرصتي آن را مطرح ميكرد. وي روزي وارد شهر مدينه شد و رهسپار زيارت قبر مطهر پيامبر اسلام 6 گرديد. هنگامي كه به حرم پيامبر 6 رسيد، انبوه جمعيت از قريش و قبائل ديگر در آنجا گرد آمده بودند. هارون رو به قبر پيامبر نموده گفت:
«درود بر تو اي پيامبر خدا! درود بر تو اي پسر عمو!»(32). او در ميان آن جمعيت زياد، نسبت عمو زادگي خود با پيامبر اسلام (ص) را به رخ مردم ميكشيد و عمداً به آن افتخار مينمود تا مردم بدانند خليفه پسر عموي پيامبر است!
در اين هنگام پيشواي هفتم كه در آن جمع حاضر بود، از هدف هارون آگاه شده نزديك قبر پيامبر رفت و با صداي بلند گفت: «درود بر تو اي پيامبر خدا! درود بر تو اي پدر!». هارون از اين سخن سخت ناراحت شد، به طوري كه رنگ صورتش تغيير يافت و بياختيار گفت: واقعاً اين افتخار است.(33)
او نه تنها كوشش ميكرد انتساب خويش به مقام رسالت را به رخ مردم بكشد، بلكه به وسائلي ميخواست پيامبر زادگي اين پيشوايان بزرگ را نيز انكار كند. او روزي به پيشواي هفتم چنين گفت:
«شماچگونه ادعا ميكنيد كه فرزند پيامبر هستيد، درحالي كه در حقيقت فرزندان علي هستيد، زيرا هركس به جد پدري خود منسوب ميشود نه جد مادري»! امام كاظم عليهالسلام - در پاسخ وي آيهاي را قرأت نمود كه خداوند ضمن آن ميفرمايد: «...و از نژاد ابراهيم، داود و سليمان و ايوب...و (نيز) زكريا و يحيي و عيسي و الياس را كه همگي از نيكان و شايستگانند، هدايت نموديم».(34)
آنگاه فرمود: در اين آيه، عيسي از فرزندان پيامبران بزرگ پيشين شمرده شده است در صورتي كه او پدر نداشت و تنها از طريق مادرش مريم نسبت به پيامبران ميرساند، بنابراين به حكم آيه، فرزندان دختري نيز فرزند محسوب ميشوند. ما نيز بهواسطه ماردمان «فاطمه»، فرزند پيامبر محسوب ميشويم(35). هارون در برابر اين استدلال متين جز سكوت چارهاي نداشت!
در مناظره مشابه و مفصل و مهيجي كه امام هفتم عليهالسلام - با هارون داشت، در پاسخ سؤال وي كه چرا شما را فرزندان رسول خدا مينامند، نه فرزندان علي عليهالسلام -؟ فرمود:
اگر پيامبر 6 زنده شود و دختر تو را براي خود خواستگاري كند، آيا دختر خود را به پيامبر تزويج ميكني؟
- نه تنها تزويج ميكنم، بلكه با اين وصلت به تمام عرب و عجم افتخار كنم!
- ولي اين مطلب در مورد من صادق نيست، نه پيامبر 6 دختر مرا خواستگاري ميكند و نه من دخترم را به او تزويج مينمايم/
- چرا؟
- براي اينكه من از نسل او هستم و اين ازدواج حرام است، ولي تو از نسل او نيستي/
- آفرين، كاملاً صحيح است!(36)
اين قصر از آن كيست؟
روزي پيشواي هفتم وارد يكي از كاخهاي بسيار عظيم و باشكوه هارون در بغداد شد. هارون كه مست قدرت و حكومت بود، به قصر خود اشاره كرده با نخوت و تكبر پرسيد:
- اين قصر از آن كيست؟
نظر وي از اين جمله آن بود كه شكوه و قدرت خود را به رخ امام بكشد! حضرت بدون آنكه كوچكترين اهميتي به كاخ پر زرق و برق او بدهد، با كمال صراحت فرمود:
- اين خانه، خانه فاسقان است؛ همان كساني كه خداوند درباره آنان ميفرمايد:
«بزودي كساني را كه در زمين بناحق كبر ميورزند، و هرگاه آيات الهي را ببينند ايمان نميآورند، و اگر راه رشد و كمال را ببينند آن را در پيش نميگيرند، ولي هرگاه راه گمراهي را ببينند آن را طي ميكنند، از (مطالعه و درك) آيات خود منصرف خواهم كرد، زيرا آنان آيات ما را تكذيب نموده از آن غفلت ورزيدهاند»(37)/
هارون از اين پاسخ، سخت ناراحت شد و در حالي كه خشم خود را بسختي پنهان ميكرد، با التهاب پرسيد:
- پس اين خانه از آن كيست؟
امام بيدرنگ فرمود:
- (اگر حقيقت را ميخواهي) اين خانه از آن شيعيان و پيروان ما است، ولي ديگران بازور و قدرت، آن را تصاحب نمودهاند/
- اگر اين قصر از آنِ شيعيان است، پس چرا صاحب خانه، آن را باز نميستاند؟
- اين خانه در حال عمران و آبادي از صاحب اصليش گرفته شده است و هر وقت بتواند آن را آباد سازد، پس خواهد گرفت(38)/
هارون؛ مرد چند شخصيتي
هر فردي از نظر طرز تفكر و صفات اخلاقي، وضع مشخصي دارد، و خصوصيات اخلاقي و رفتار او، مثل قيافه خاص وي، از يك شخصيت معين حكايت ميكند، ولي بعضي از افراد، در اثر نارساييهاي تربيتي يا عوامل ديگر، داراي يك نوع تضاد روحي و ناهماهنگي در شخصيت و زيربناي فكري هستند. اين افراد، از نظر منش و شخصيت داراي يك شخصيت نيستند، بلكه دو شخصيتي و حتي گاه، چند شخصيتي هستند و به همين دليل اعمال و رفتار متضادي از آنان سر ميزند كه گاه موجب شگفت ميگردد/
گرچه در بدو نظر، قبول چنين تضادي قدري دشوار است، ولي با توجه به خصوصيات بشر روشن ميگردد كه نه تنها چنين چيزي ممكن است، بلكه بسياري از افراد گرفتار آن هستند/
امروز در كتب روانشناسي ميخوانيم كه «...بشر بسهولت ممكن است دستخوش احساسات دروغين و هوسهاي ناپايدار و آتشين خود گردد. يعني در عين حساسيت، سخت بيعاطفه؛ در عين صداقت، دروغگو؛ و در عين بيريايي و صفا، حتي خويشتن را بفريبد! اينها تضادهايي است كه نه تنها جمع آنها در بشر ممكن است، بلكه از خصوصيات وجود دو بخش «آگاه» و «ناآگاه» روح انساني است»(39)/
اين گونه افراد، داراي احساسات كاذب و متضاد هستند و به همين جهت رفتاري نامتعادل دارند: در عين «تجملپرستي» و اشرافيت، گاه گرايشهاي «زاهدانه» و صوفيگرانه دارند،