در سال 193 هجري‌ به هارون گزارش رسيد كه انقلاب و شورش در شهرهاي‌ خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بي‌رحمي‌ و درندگي‌ كه نشان مي‌دهند، از خاموش ساختن فرياد انقلاب عاجز ماندهاند/

هارون پس از مشاوره با وزيران و مشاوران خويش، صلاح ديد كه شخصاً به آن سامان سفر كند و قدرت خلافت را يكجا براي‌ سركوبي‌ انقلابها و نهضتهاي‌ خراسانيان به كار گيرد. وي‌ پسرش محمد امين را در بغداد گذاشت و مأمون را كه ضمناً از طرف پدر والي‌ خراسان بود، همراه خود به خراسان برد/

هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را آرام كند و به اصطلاح - فتنهها را خاموش سازد، اما ديگر نتوانست به بغداد مركز خلافت - برگردد. او در سوم جمادي‌ الاخري‌ سال 193 هجري‌ در طوس در گذشت و دو برادر را در صحنه رقابت بر جاي‌ گذاشت(9)/

شكست امين

شبي‌ كه هارون در «طوس» در گذشت، مردم با پسر او محمد امين در بغداد بيعت كردند/

از خلافت امين بيش از 18 روز نگذشته بود كه در صدد برآمد مأمون را از ولايتعهد خلع كند و آن را به فرزند خود، «موسي‌»، واگذار كند/

او در اين باره با وزرا مشاوره نمود و آنها اين كار را مصلحت نديدند، مگر يك نفر بنام «علي‌ بن عيسي‌ بن ماهان» كه اصرار بر خلع مأمون داشت. سرانجام امين، تصميم خود را مبني‌ بر خلع برادر اعلام كرد/

مأمون نيز در واكنش نسبت به اين عمل، امين را از خلافت خلع كرد و پس از يك سلسله درگيريهاي‌ نظامي‌ سرانجام امين در سال 198 هجري‌ كشته شد(10)/

بدين ترتيب پس از قتل امين، اختيارات كامل كشور اسلامي‌ در دست مأمون قرار گرفت/

آزادي‌ نسبي‌ امام در زمان امين

در دوران حكومت امين، و سالهايي‌ كه بين مرگ هارون و حكومت مأمون فاصله شد، برخوردي‌ ميان امام و مأموران حكومت عباسي‌ در تاريخ به چشم نمي‌خورد و پيداست كه دستگاه خلافت بني‌ عباس در اين سالهاي‌ كوتاه كه گرفتار اختلاف داخلي‌ و مناقشات امين و مأمون و خلع مأمون از ولايتعهد و واگذاري‌ آن به موسي‌ فرزند امين بود، فرصتي‌ براي‌ ايذا و آزار علويان عموماً و امام رضا عليهالسلام - خصوصاً نيافت و ما مي‌توانيم اين سالها (193-198) را ايام آزادي‌ نسبي‌ امام و فرصت خوبي‌ براي‌ فعاليتهاي‌ فرهنگي‌ آن حضرت بدانيم(11)/

مأمون كيست؟

مادر مأمون كنيزي‌ خراساني‌ بنام «مراجل» بود كه در روزهاي‌ پس از تولد مأمون از دنيا رفت و مأمون به صورت نوزادي‌ يتيم و بي‌مادر پرورش يافت. مورخان نوشتهاند كه: مادر وي‌ زشتترين و كثيفترين كنيز در آشپزخانه هارون بود، و اين خود مؤيّد داستاني‌ است كه علت حامله شدن وي‌ را بازگو مي‌كند(12)/

ولادت مأمون در سال 170 هجري‌، يعني‌ در همان شبي‌ كه پدرش به خلافت رسيد، رخ داد و در گذشتش در سال 218 هجري‌ رخ داد/

مأمون را پدرش به «جعفر بن يحيي‌ برمكي‌» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند/

مربي‌ وي‌ «فضل بن سهل» بود كه به «ذو الرياستين» شهرت داشت و بعد هم وزير خود مأمون گرديد. فرمانده كل قوايش نيز «طاهر بن حسين ذو اليمينين» بود/

خصوصيات مأمون

زندگي‌ مأمون سراسر كوشش و فعاليت و خالي‌ از رفاه و آسايش آنچناني‌ بود، درست برعكس برادرش امين كه در آغوش زبيده پرورش يافته بود. هركس زبيده را بشناسد درمي‌يابد كه تا چه حد بايد زندگي‌ امين غرق در خوشگذراني‌ و تفريح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالت چنداني‌ براي‌ خود احساس نمي‌كرد و نه تنها به آينده خود مطمئن نبود، بلكه برعكس، اين نكته را مسلم مي‌پنداشت كه عباسيان به خلافت و حكومت او تن در نخواهند داد، ازينرو خود را فاقد هرگونه پايگاهي‌ كه بدان تكيه كند مي‌ديد، و به همين دليل آستين همت بالا زد و براي‌ آينده به برنامهريزي‌ پرداخت. مأمون خطوط آينده خود را از لحظهاي‌ تعيين كرد كه به موقعيت خود پي‌ برد و دانست كه برادرش امين از مزايايي‌ برخودار است كه دست وي‌ از آنها كوتاه است/

او از اشتباههاي‌ امين نيز پند آموخت: مثلاً «فضل» با مشاهده امين كه خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مي‌گفت كه تو پارسايي‌ و دينداري‌ و رفتار نيكو از خود بروز بده. مأمون نيز همين گونه مي‌كرد، هربار كه امين كاري‌ را با سستي‌ آغاز مي‌كرد، مأمون همان را با جديت در پيش مي‌گرفت/

در هرحال مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر يافت و بر امثال خويش، و حتي‌ بر تمام عباسيان، برتري‌ يافت/

برخي‌ مي‌گفتند: در ميان عباسيان كسي‌ دانشمندتر از مأمون نبود/

«ابن نديم» دربارهاش چنين گفته است: «آگاهتر از همه خلفا نسبت به فقه و كلام بود». از حضرت علي‌ عليلهالسلام - نيز نقل شده كه روزي‌ درباره بني‌ عباس سخن مي‌گفت، تا بدينجا رسيد كه فرمود: «هفتمين آنها، از همهشان دانشمندتر خواهد بود»/

سيوطي‌، ابن تغري‌ بردي‌، و ابن شاكر كتبي‌ نيز مأمون را چنين ستودهاند:

به لحاظ دورانديشي‌، اراده، بردباري‌، دانش، زيركي‌، هيبت، شجاعت، سيادت و فتوت، «بهترين مرد بني‌ عباس بود، هرچند همه اين صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لكهدار كرده بود»/

پدر مأمون نيز خود به برتري‌ وي‌ بر برادرش امين شهادت داده و گفته بود:«...تصميم گرفتهام ولايتعهد را تصحيح كنم و به دست كسي‌ بسپارم كه رفتارش را بيشتر مي‌پسندم، خط مشيش را مي‌ستايم، به حسن سياستش اطمينان دارم و از ضعف وسستيش آسوده خاطرم، و او كسي‌ جز «عبداللّه» نمي‌باشد. اما بني‌عباس به پيروي‌ از هواي‌ نفس خويش، محمد را مي‌طلبند، چه او يكپارچه به دنبال خواهشهاي‌ نفساني‌ است، دستش به اسراف باز است، زنان و كنيزكان در رأي‌ او شريك و مؤثر واقع مي‌شوند، درحالي‌ كه عبداللّه شيوهاي‌ پسنديده و رأيي‌ اصيل دارد و براي‌ تصدي‌ چنين امري‌ بزرگ شخصي‌ قابل اطمينان است...»(13)/

امام هشتم در عصر مأمون

با استقرار مأمون بر سرير خلافت، كتاب زندگاني‌ امام عليهالسلام - ورق خورد و صفحه تازهاي‌ در آن گشوده شد؛ صفحهاي‌ كه در آن امام علي‌ بن موسي‌ الرضا - عليهالسلام - سالهايي‌ را با اندوه و ناملايمات بسيار به سر برد/

غاصبين خلافت - چه آنها كه از بني‌ اميه بودند و چه بني‌ عباس - بيشترين وحشت و نگراني‌ را از جانب خاندان علي‌ عليهالسلام - داشتند؛ كساني‌ كه مردم - و لا اقل توده انبوهي‌ از آنها - خلافت را حق مسلّم آنان مي‌دانستند و علاوه بر اين هرگونه فضيلتي‌ را نيز در وجود آنان مي‌يافتند. اين بود كه فرزندان بزرگوار علي‌ عليهالسلام - همواره مورد شكنجه و آزار خلفاي‌ وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مي‌رسيدند/

اما مامون احيانا اظهار علاقه به تشيع مي‌ كرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ايرانيان بودند كه نسبت به آل علي‌ و امامان شيعه علاقه و محبتي‌ خاص داشتند و لذا نمي‌ توانست همچون پدران خود ، هارون و منصور ، امام عليه السلام را به زندان بيفكند و مورد شكنجه و آزار قرار دهد ، ازينرو روش تازه اي‌ انديشيد كه گر چه چندان بي‌ سابقه نبود و در زمان خلفاي‌ گذشته هم تجربه شده بود ، اما در هر حال خوشنماتر و كم محذورتر بود و به همين جهت روش خلفاي‌ بعد نيز بر همان مبنا قرار گرفت .

مأمون تصميم گرفت امام عليه السلام را به مرو ، مقر حكومت خود ، بياورد و با آن حضرت طرح دوستي‌ و محبت بريزد و ضمن استفاده از موقعيت علمي‌ و اجتماعي‌ آن حضرت ، كارهاي‌ او را تحت نظارت كامل قرار دهد /

چرا مامون مي‌ خواست خلافت را به امام واگذارد ؟

دعوت مامون از امام عليه السلام به خراسان

مامون ابتداً از امام به صورتي‌ محترمانه دعوت كرد كه همراه با بزرگان آل علي‌ به مركز خلافت بيايد.(14)

امام - عليهالسلام - از قبول دعوت مأمون خودداري‌ ورزيد، ولي‌ از سوي‌ مأمون اصرار و تأكيدهاي‌ فراواني‌ صورت گرفت و مراسلات و نامههاي‌ متعددي‌ رد و بدل شد تا سرانجام امام - عليهالسلام - همراه با جمعي‌ از آل ابي‌ طالب به طرف مرو حركت فرمود.(15)

مأمون به «جلودي‌» و يا به نقل ديگر «رجأ بن ابي‌ ضحاك» كه مأمور آوردن امام و همراهي‌ كاروان حضرت شده بود، دستور داده بود كه به هيچ وجه از اداي‌ احترام به كاروانيان و بخصوص امام - عليهالسلام - خودداري‌ نكند، اما امام - عليهالسلام - براي‌ آگاهي‌ مردم آشكارا از اين سفر اظهار ناخشنودي‌ مي‌نمود/

روزي‌ كه مي‌خواست از مدينه حركت كند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست براي‌ او گريه كنند و فرمود: من ديگر به ميان خانوادهام بر نخواهم گشت.(16)

آنگاه وارد مسجد رسول خدا شد تا با پيامبر وداع كند. حضرت چندين بار وداع كرد و باز به سوي‌ قبر پيامبر بازگشت و با صداي‌ بلند گريست/

«مخول سيستاني‌» مي‌گويد: در اين حال خدمت حضرت شرفياب شدم و سلام كردم و سفر بخير گفتم. فرمود: مخول! مرا خوب بنگر، من از كنار جدم دور مي‌شوم و در غربت جان مي‌سپارم و در كنار هارون دفن مي‌شوم!(17)

طريق حركت كاروان امام - عليهالسلام - از مدينه به مرو - طبق دستور مأمون - از راه بصره و اهواز و فارس بود، شايد به اين جهت كه از جبل (قسمتهاي‌ كوهستاني‌ غرب ايران تا همدان و قزوين) و كوفه و كرمانشاه و قم(18)، كه مركز اجتماع شيعيان بود، عبور نكنند.(19)

ورود به پايتخت

موكب امام - عليهالسلام - روز دهم شوال به مرو رسيد. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه كثيري‌ از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفت و با احترام شاياني‌ به شهر وارد شد و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسايش در اختيار آن حضرت قرار گرفت/

پس از چند روز كه به عنوان استراحت و رفع خستگي‌ راه گذشت، مذاكراتي‌ بين آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پيشنهاد كرد كه خلافت را يكسره به آن حضرت واگذار نمايد/

امام - عليهالسلام - از پذيرفتن اين پيشنهاد بشدت امتناع كرد/

فضل به سهل با شگفتي‌ مي‌گفت: خلافت را هيچگاه چون آن روز بي‌ارزش و خوار نديدم، مأمون به علي‌ بن موسي‌ - عليهالسلام - واگذار مي‌نمود و او از قبول آن خودداري‌ مي‌كرد.(20)

مأمون كه شايد خودداري‌ امام را از پيش حدس مي‌زد گفت:

حالا كه اين طور است، پس وليعهدي‌ را بپذير!

امام فرمود: از اين هم مرا معذور بدار/

مأمون ديگر عذر امام را نپذيرفت و جملهاي‌ را با خشونت و تندي‌ گفت كه خالي‌ از تهديد نبود. او گفت: «عمر بن خطاب وقتي‌ از دنيا مي‌رفت شورا را در ميان 6 نفر قرار داد كه يكي‌ از آنها اميرالمؤمنين علي‌ - عليهالسلام - بود و چنين توصيه كرد كه هر كس مخالفت كند گردنش زده شود!.. شما هم بايد پيشنهاد مرا بپذيري‌، زيرا من چارهاي‌ جز اين نمي‌بينم»!(21)

او از اين هم صريحتر امام - عليهالسلام - را تهديد و اكراه نمود و گفت: همواره بر خلاف ميل من پيش مي‌آيي‌ و خود را از قدرت من در امان مي‌بيني‌. به خدا سوگند اگر از قبول پيشنهاد ولايتعهد، خودداري‌ كني‌ تو را به جبر وادار به اين كار مي‌كنم، و چنانچه باز هم تمكين نكردي‌ به قتل مي‌رسانم!!(22)

امام - عليهالسلام - ناچار پيشنهاد مأمون را پذيرفت و فرمود:

«من به اين شرط ولايتعهد تو را مي‌پذيرم كه هرگز در امور ملك و مملكت مصدر امري‌ نباشم و در هيچ يك از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حكام و قضأ و فتوا، دخالتي‌ نداشته باشم»(23)/

--------------------------------------------------------------------------------

)1طبرسي‌، اًّعلام الوري‌ با علام الهدي‌، ط 3، تهران، دارالكتب الاًّسلاميه، ص 313- كليني‌، الأصول من الكافي‌، تهران، مكتبْ الصدوق، 1381 ه'.ق، ج 1، ص 486- شيخ مفيد، الاًّرشاد، قم، منشورات مكتبْ بصيرتي‌، ص 304/

)2طبرسي‌، همان كتاب، ص 313- مجلسي‌، بحارالأنوار، تهران، المكتبْالاًّسلاميْ، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 5 و 7-صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 14/

)3كليني‌، همان كتاب، ص 486- شيخ مفيد، همان كتاب، ص 304/

)4مجلسي‌، بحارالأنوار، تهران، المكتبْالاًّسلاميْ، 1385 ه'.ق، ج 48، ص 227- صدوق، عيون اخبار الرضا، تهران، دارالكتب الاًّسلاميه، ج 1، ص 100/

)5صدوق، همان كتاب، ج 2، ص 226- علي‌ بن عيسي‌ الأربلي‌، كشف الغمّْ، تبريز، مكتبْ بني‌ هاشمي‌، 1381 ه'.ق، ج 3، ص 105/

)6صدوق، همان كتاب، ص 226- علي‌ بن عيسي‌، همان كتاب، ج 3، ص 105- مجلسي‌، همان كتاب، ج 49، ص 115/

)7كليني‌، الروضْ من الكافي‌، ط 4، تهران، دارالكتب الاًّسلاميْ، 1362، ه'.ش، ص 257- محقق، سيد علي‌، زندگاني‌ پيشواي‌ هشتم، امام علي‌ بن موسي‌ الرضا عليهالسلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 52- 59- مجلسي‌، همان كتاب، ج 49، ص 115/

)8امام بعدها در خراسان از موقعيت و محبوبيت خود در اين دوران در مدينه با خرسندي‌ ياد مي‌كرد، چنانكه روزي‌ به مأمون كه به مناسبت وليعهدي‌ انتظاراتي‌ از حضرت داشت، فرمود:

«...اين امر(وليعهدي‌) هرگز نعمتي‌ برايم نيفزوده است. من در مدينه كه بودم، دستخطم در شرق و غرب اجرا مي‌شد. در آن موقع استر خود را سوار مي‌شدم و آرام در كوچههاي‌ مدينه راه مي‌پيمودم و در مدينه كسي‌ از من عزيزتر و محترمتر نبود...» (مجلسي‌، بحارالأنوار، تهران، المكتبْالاًّسلاميْ، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 155 - كليني‌، الروضْ من الكافي‌، ص 151- نيز ر.ك به: صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 167/

)9محقق، سيد علي‌، زندگاني‌ پيشواي‌ هشتم؛ امام علي‌ بن موسي‌ الرضا عليهالسلام، قم، انتشارات نسل جوان، ص 58-59/

)10اين اثير، الكامل في‌ التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 6، ص 287/

)11محقق، سيد علي‌، زندگاني‌ پيشواي‌ هشتم؛ امام علي‌ بن موسي‌ الرضا عليهالسلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 60/

)12اين داستان چنين نقل شده است: زبيده با هارون الرشيد شطرنج بازي‌ مي‌كرد و چون رشيد بازي‌ را باخت، زبيده به او حكم كرد كه بايد با زشتترين كنيز آشپزخانهاش همبستر شود. رشيد كه از اين امر بسي‌ كراهت داشت، حاضر شد مالياتهاي‌ سراسر مصر و عراق را به زبيده ببخشد تا او را از اجراي‌ اين حكم منصرف سازد، ولي‌ زبيده نپذيرفت. رشيد بناچار كنيزي‌ بنام «مراجل» را يافت كه واجد همه اين صفات تنفرآميز بود.و با او همبستر شد و مأمون متولد گرديد(دميري‌، حياْالحيوان، قاهره، مكتبْالتجاريْالكبري‌، 1383 ه'.ق). اين داستان منافات با آن ندارد كه گفتهاند: مأمون در شبي‌ زاده شد كه رشيد به خلافت رسيد، زيرا وليعهدها نيز پيش از رسيدن به خلافت بزرگترين قلمروها را در اختيار داشتند. مثلا همين رشيد سراسر كشور خود را ميان سه فرزندش تقسيم كرده بود(مرتضي‌ الحسيني‌، سيد جعفر، زندگي‌ سياسي‌ هشتمين امام، ترجمه دكتر سيد خليل خليليان، چاپ چهارم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي‌، 1365 ه'.ش، ص 97)/

)13مرتضي‌ الحسيني‌، همان كتاب، ص 97-100/

)14 در مدارك اصيل تاريخي‌ هنگام دعوت امام به مرو، نامي‌ از خلافت يا ولايتعهد آن حضرت به ميان نيامده است و ظاهراً اين فكري‌ بوده كه بعداً براي‌ مأمون پيش آمده و يا اگر هم قبلاً اين فكر را داشته ابراز نمي‌كرده است. در اين ميان، تنها بيهقي‌ جريان را به نحو ديگري‌ ضبط كرده، و حتي‌ مي‌نويسد: طاهر در عراق با امام به ولايتعهد بيعت كرد؛ ولي‌ اين نقل چندان صحيح به نظر نمي‌رسد، زيرا اولاً طاهر در بغداد بوده و مسير حضرت را همه از طريق بصره نوشتهاند و ثانياً، نقل بيهقي‌، از ابتدا بحث از ولايتعهد دارد و سخني‌ از اصل انتقال خلافت در آن نيست، در حالي‌ كه اغلب مورخان مي‌نويسند: مأمون به حضرت ابتدأاً پيشنهاد انتقال خلافت مي‌كرد. با اين حال در بعضي‌ از رسالههايي‌ كه به فارسي‌ يا عربي‌ در شرح حال آن حضرت نگاشته شده، مسئله بكلي‌ خلط شده و دعوت از آن حضرت را رسماً به عنوان دعوت براي‌ قبول خلافت تلقي‌ كردهاند (محقق، سيدعلي‌، زندگاني‌ پيشواي‌ هشتم؛ امام علي‌ بن موسي‌ الرضا - عليهالسلام -، قم انتشارات نسل جوان، ص 72)/

)15علي‌ بن عيسي‌ الاًّربلي‌،، كشف الغمّْ، تبريز، مكتبْ بني‌ هاشمي‌، 1381 ه'.ق، ج3، ص 65 - شيخ مفيد، الاًّرشاد، قم، منشورات مكتبْ بصيرتي‌، ص 309 - فتّال نيشابوري‌، روضْ الواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسْ الأعلمي‌ للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 247/

)16مجلسي‌، بحارالأنوار، تهران، المكتبْ الاًّسلاميْ، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 117، نيز ر.ك به: علي‌ بن عيسي‌ الاًّربلي‌، همان كتاب، ج 3، ص 95/

)17مجلسي‌، بحارالأنوار، ج 49، ص 117/

)18مرحوم سيدعبدالكريم بن طاووس، صاحب فرحْ الغري‌، متوفاي‌ 693 ه'، شرحي‌ در مورد ورود آن حضرت به قم نقل كرده است كه در جاي‌ ديگري‌ ديده نمي‌شود. با توجه به اينكه شيخ صدوق عليه الرحمْ كه خود قمي‌ بوده و فاصله زيادي‌ هم با زمان آن حضرت نداشته است، چيزي‌ از آمدن آن حضرت به قم نقل نمي‌كند، بلكه مسير ديگري‌ را ذكر مي‌كند، نقل ابن طاووس چندان متقن به نظر نمي‌رسد (محقق، سيدعلي‌، زندگاني‌ پيشواي‌ هشتم؛ امام علي‌ بن موسي‌ الرضا - عليهالسلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 74)/

)19محقق، همان كتاب ص 70 - 74/

)20علي‌ بن عيسي‌ الاًّربلي‌، همان كتاب ج 3، ص 66 - شيخ مفيد، الاًّرشاد، قم، منشورات مكتبْ بصيرتي‌، ص 310 - فتال نيشابوري‌، روضْ الواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسْ الأعلمي‌ للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 248/

)21شيخ مفيد، همان كتاب، ص 310 - علي‌ بن عيسي‌، همان كتاب، ج 3، ص 65 - طبرسي‌، اًّعلام الوري‌ باعلام الهدي‌، ط 3، تهران، دارالكتب الاًّسلاميْ، ص 333 - فتال نيشابوري‌، همان كتاب، ص 248/

)22صدوق، علل الشرايع، قم، منشورات مكتبْ الطباطبائي‌، ج 1، ص 226 - فتال نيشابوري‌، روضْ الواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسْ الأعلمي‌ للمطبوعات، ص 247/

)23 طبرسي‌، اًّعلام الوري‌ باعلام الهدي‌، ط 3، تهران، دارالكتب الاًّسلاميْ، ص 334 - شيخ مفيد، الاًّرشاد، قم، منشورات مكبتْ بصيرتي‌، ص 310/