پدر وي‌ را از ميان آن جمع شناسايي‌ كنند. آنان به اتفاق گفتند: پدر اين كودك در اين جمع حضور ندارد، اما اين شخص، عموي‌ پدرش، و اين، عموي‌ خود او، و اين هم عمه اوست، اگر پدرش نيز در اينجا باشد بايد آن شخص باشد كه در ميان باغ بيل بر دوش گذارده است، زيرا ساق پاهاي‌ اين دو، به يك گونه است! در اين هنگام امام رضا - عليه السلام - به آنان پيوست. قيافه شناسان به اتفاق گفتند: پدر او، اين است!

در اين هنگام علي‌ بن جعفر، عموي‌ حضرت رضا از جا برخاست و بوسه برلبهاي‌ حضرت جواد زد و عرض كرد: گواهي‌ مي‌دهم كه تو در پيشگاه خدا امام من هستي‌(14). بدين ترتيب بكبار ديگر توطئه و دسيسه مخالفان امامت براي‌ خاموش ساختن نور خدا، با شكست روبرو شد و خداوند آنان را رسوا ساخت/

امامِ خردسال

از آنجا كه حضرت جواد نخستين امامي‌ بود كه در كودكي‌ به منصب امامت رسيد، طبعاً نخستين سؤالي‌ كه در هنگام مطالعه زندگي‌ آن حضرت به نظر مي‌رسد، اين است كه چگونه يك نوجوان مي‌تواند مسئوليت حساس و سنگين امامت و پيشوايي‌ مسلمانان را بر عهده بگيرد؟ آيا ممكن است انساني‌ در چنين سني‌ به آن حد از كمال برسد كه بتواند جانشين پيامبر خدا باشد؟ و آيا در امتهاي‌ پيشين چنين چيزي‌ سابقه داشته است؟

در پاسخ اين سؤالها بايد توجه داشت: درست است كه دوران شكوفايي‌ عقل و جسم انسان معمولاً حد و مرز خاصي‌ دارد كه با رسيدن آن زمان، جسم و روان به حد كمال مي‌رسند، ولي‌ چه مانعي‌ دارد كه خداوند قادر حكيم، براي‌ مصالحي‌، اين دوران را براي‌ بعضي‌ از بندگان خاص خود كوتاه ساخته، در سالهاي‌ كمتري‌ خلاصه كند. در جامعه بشريت از آغاز تاكنون افرادي‌ بودهاند كه از اين قاعده عادي‌ مستثنا بودهاند و در پرتو لطف و عنايت خاصي‌ كه از طرف خالق جهان به آنان شده است در سنين كودكي‌ به مقام پيشوايي‌ و رهبري‌ امتي‌ نائل شدهاند/

براي‌ اينكه مطلب بهتر روشن شود ذيلاً مواردي‌ از اين استثناها را ياد آوري‌ مي‌كنيم:

1 - قرآن مجيد درباره حضرت يحيي‌ ورسالت او و اينكه در دوران كودكي‌ به نبوت برگزيده شده است، مي‌فرمايد: «ما فرمان نبوت را در كودكي‌ به او داديم»(15)/

بعضي‌ از مفسران كلمه «حكم» را در آيه بالا به معناي‌ هوش و درايت گرفتهاند و بعضي‌ گفتهاند: مقصود از اين كلمه، «نبوت» است. مؤيد اين نظريه رواياتي‌ است كه در كتاب «اصول كافي‌» نقل شده است، از آن جمله، روايتي‌ از امام پنجم وارد شده است كه حضرت طي‌ آن با تعبير «حكم» در آيه مزبور، به «نبوت» حضرت يحيي‌ در خردسالي‌ استشهاد مي‌كند و مي‌فرمايد: پس از در گذشت زكريا، فرزند او يحيي‌ كتاب و حكمت را از او به ارث برد و اين همان است كه خداوند در قرآن مي‌فرمايد: «يا يَحْيي‌ خُذِ الْكَتابَ بِقُوٍّْوَ آتَيْناهُ الحُكْمَ صَبِيّاً»:«اي‌ يحيي‌ كتاب (آسماني‌) را با نيرومندي‌ بگير، و ما فرمان نبوت را در كودكي‌ به او داديم»(16)/

2 - با اينكه براي‌ آغاز تكلم و سخن گفتن كودك معمولاً زماني‌ حدود دوازده ماه لازم است، ولي‌ مي‌دانيم كه حضرت عيسي‌ - عليه السلام - در همان روزهاي‌ نخستين تولد زبان به سخن گشود و از مادر خود (كه به قدرت الهي‌ بدون ازدواج باردار شده و نوزادي‌ به دنيا آورده بود و به اين جهت مورد تهمت و اهانت قرار گرفته بود) بشدت دفاع كرد و ياوههاي‌ معاندين را با منطق و دليل رد كرد، در صورتي‌ كه اين گونه سخن گفتن و با اين محتوا، در شأن انسانهاي‌ بزرگسال است. قرآن مجيد گفتار او را چنين نقل مي‌كند:

(عيسي‌) گفت: «بي‌ شك من بنده خدايم، به من كتاب (آسماني‌= انجيل) عطا فرموده و مرا در هر جا كه باشم وجودي‌ پربركت قرار داده است، و مرا تا آن زمان كه زندهام به نماز و زكات توصيه فرموده و (نيز مرا) به نيكي‌ در حق مادرم سفارش كرده و جبار و شقي‌ قرار نداده است»(17)/

با توجه به آنچه گفته شد به اين نتيجه مي‌رسيم كه قبل از امامان نيز، مردان الهي‌ ديگري‌ از اين موهبت و نعمت الهي‌ برخوردار بودهاند و اين امر اختصاص به امامان ما نداشته است/

گفتار امامان در اين زمينه

از برسي‌ تاريخ زدگاني‌ امامان استفاده مي‌شود كه اين مسئله در زمان خود آنان مخصوصاً عصر امام جواد - عليه السلام - نيز مطرح بوده و آنان هم با همين استدلال پاسخ دادهاند. به عنوان نمونه توجه شما را به سه روايت در اين زمينه جلت مي‌كنيم:

1 - علي‌ بن اسباط، يكي‌ از ياران امام رضا و امام جواد - عليهما السلام - مي‌گويد: روزي‌ به محضر امام جواد رسيدم، در ضمن ديدار، به سيماي‌ حضرت خيره شدم تا قيافه او را به ذهن خود سپرده، پس از بازگشت به مصر براي‌ ارادتمندان آن حضرت بيان كنم(18)/

درست در همين لحظه امام جواد - عليه السلام - كه گويي‌ تمام افكار مرا خوانده بود، در برابر من نشست و به من توجه كرد و فرمود: اي‌ علي‌ بن اسباط! كاري‌ كه خداوند در مسئله امامت انجام داده، مانند كاري‌ است كه در مورد نبوت انجام داده است. خداوند درباره حضرت يحيي‌ - عليه السلام - مي‌فرمايد: «ما به يحيي‌ در كودكي‌ فرمان نبوت داديم»(19)/

و درباره حضرت يوسف - عليه السلام - مي‌فرمايد: «هنگامي‌ كه او به حد رشد رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم».(20)

و درباره حضرت موسي‌ - عليه السلام - مي‌فرمايد:«و چون به سن رشد و بلوغ رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم»(21)/

بنابر اين همان گونه كه ممكن است خداوند، علم و حكمت را در سن چهل سالگي‌ به شخصي‌ عنايت كند، ممكن است همان حكمت را در دوران كودكي‌ نيز عطا كند(22)/

2 - يكي‌ از ياران امام رضا - عليه السلام - مي‌گويد: در خراسان در محضر امام رضا بوديم. يكي‌ از حاضران به اما عرض كرد: سرور من، اگر (خداي‌ نخواسته) پيش آمدي‌ رخ دهد، به چه كسي‌ مراجعه كنيم؟ امام فرمود: به فرزندم ابو جعفر(23). در اين هنگام آن شخص سن حضرت جواد - عليه السلام - را كم شمرد، امام رضا - عليه السلام - فرمودند: خداوند عيسي‌ بن مريم را در سني‌ كمتر از سن ابو جعفر، رسول و پيامبر و صاحب شريعت تازه قرار داد(24)/

3 - امام رضا - عليه السلام - به يكي‌ از ياران خود به نام «معمر بن خلاد» فرمود: «من ابو جعفر را در جاي‌ خود نشاندم و جانشين خود قرار دادم، ما خانداني‌ هستيم كه كوچكتران ما مو بمو از بزرگانمان ارث مي‌برند»!(25)

گرداب اعتقادي‌

اما بر رغم تمام آنچه در مورد امكان رسيدن به مناصب بزرگ الهي‌ در سن خردسالي‌ گفته شد، هنوز مشكل كوچكي‌ سنّ حضرت جواد، نه تنها براي‌ بسياري‌ از افراد عادي‌ از شيعيان حل نشده بود، بلكه براي‌ برخي‌ از بزرگان و علماي‌ شيعه نيز جاي‌ بحث و گفتگو داشت. به همين جهت پس از شهادت امام رضا - عليه السلام - و آغاز امامت فرزند خردسالش، حضرت جواد، شيعيان - بويژه شيعيان عامي‌ - با گرداب اعتقادي‌ خطرناك و در نوع خود بي‌ سابقهاي‌ مواجه شدند و كوچكي‌ سن آن حضرت به صورت يك مشكل بزرگ پديدار گرديد.

«ابن رستم طبري‌»، از دانشمندان قرن چهارم هجري‌، مي‌نويسد:

«زماني‌ كه سنّ او (حضرت جواد) به شش سال و چند ماه رسيد، مأمون پدرش را به قتل رساند و شيعيان در حيرت و سرگرداني‌ فرو رفتند و در ميان مردم اختلاف نظر پديد آمد و سنّ ابو جعفر را كم شمردند و شيعيان در ساير شهرها متحير شدند»(26)/

به همين جهت، شيعيان اجتماعاتي‌ تشكيل دادند و ديدارهايي‌ با امام جواد به عمل آوردند و به منظور آزمايش و حصول اطمينان از اينكه او داراي‌ علم امامت است، پرسشهايي‌ را مطرح كردند و هنگامي‌ كه پاسخهاي‌ قاطع و روشن و قانع كننده دريافت كردند، آرامش و اطمينان يافتند.

مورخان در اين زمينه مي‌نويسند: چون امام رضا - عليه السلام - در سال دويست و دو رحلت نمود، سنّ ابوجعفر نزديك به هفت سال بود، ازينرو در بغداد و ساير شهرها در بين مردم اختلاف نظر پديد آمد. «ريّان بن صلت»، «صفوان بن يحيي‌»، «محمد بن حكيم»، «عبدالرحمن بن حجاج» و «يونس بن عبدالرحمن»، با گروهي‌ از بزرگان و معتمدين شيعه، در خانه «عبدالرحمن بن حجاج»، در يكي‌ از محلههاي‌ بغداد به نام «بركه زلزل»(27) گرد آمدند و در سوك امام به گريه و اندوه پرداختند... يونس به آنان گفت: دست از گريه و زاري‌ برداريد، (بايد ديد) امر امامت را چه كسي‌ عهده دار مي‌گردد؟ و تا اين كودك (ابوجعفر) بزرگ شود، مسائل خود را از چه كسي‌ بايد بپرسيم؟

در اين هنگام «ريّان بن صلت» برخاست و گلوي‌ او را گرفت و فشرد، و در حالي‌ كه به سر و صورت او مي‌زد، با خشم گفت: تو نزد ما تظاهر به ايمان مي‌كني‌ و شكّ و شرك خود را پنهامي‌ مي‌داري‌؟! اگر امامت او از جانب خدا باشد حتي‌ اگر طفل يك روزه باشد، مثل پيرمرد صد ساله خواهد بود، و اگر از جانب خدا نباشد حتي‌ اگر صد ساله باشد، چون ديگران يك فرد عادي‌ خواهد بود، شايسته است در اين باره تأمّل شود. در اين هنگام حاضران به توبيخ و نكوهش يونس پرداختند (28).

و در آن موقع، موسم حج نزديك شده بود. هشتاد نفر از فقها و علماي‌ بغداد و شهرهاي‌ ديگر رهسپار حج شدند و به قصد ديدار ابو جعفر عازم مدينه گرديدند، و چون به مدينه رسيدند، به خانه امام صادق - عليه السلام - كه خالي‌ بود، رفتند و روي‌ زيرانداز بزرگي‌ نشستند. در اين هنگام عبداََ بن موسي‌، عموي‌ حضرت جواد، وارد شد و در صدر مجلس نشست. يك نفر بپا خاست و گفت: اين پسر رسول خداست، هركس سؤالي‌ دارد از وي‌ بكند. چند نفر از حاضران سؤالاتي‌ كردند كه وي‌ پاسخهاي‌ نادرستي‌ داد!...(29) شيعيان متحيّر و غمگين شدند و فقها مضطرب گشتند و برخاسته قصد رفتن كردند و گفتند: اگر ابوجعفر مي‌توانست جواب مسائل ما را بدهد، عبداََ نزد ما نمي‌آمد و جوابهاي‌ نادرست نمي‌داد!

در اين هنگام دري‌ از صدر مجلس باز شد و غلامي‌ بنام «موفق» وارد مجلس گرديد و گفت: اين ابوجعفر است كه مي‌آيد، همه بپا خاستند و از وي‌ استقبال كرده سلام دادند. امام وارد شد و نشست و مردم همه ساكت شدند. آنگاه سؤالات خود را با امام در ميان گذاشتند و وقتي‌ كه پاسخهاي‌ قانع كننده و كاملي‌ شنيدند، شاد شدند و او را دعا كردند و ستودند و عرض كردند: عموي‌ شما، عبداََ چنين و چنان فتوا داد. حضرت فرمود: عمو! نزد خدا بزرگ است كه فردا در پيشگاه او بايستي‌ و به تو بگويد: با آنكه در ميان امت، داناتر از تو وجود داشت، چرا ندانسته به بندگان من فتوا دادي‌؟!(30)

«اسحاق بن اسماعيل» كه آن سال همراه اين گروه بود، مي‌گويد:

من نيز در نامهاي‌ ده مسئله نوشته بودم تا از آن حضرت بپرسم. در آن موقع همسرم حامله بود. با خود گفتم: اگر به پرسشهاي‌ من پاسخ داد، از او تقاضا مي‌كنم كه دعا كند خداوند بچهاي‌ را كه همسرم به آن آبستن است، پسر قرار دهد. وقتي‌ كه مردم سؤالات خود را مطرح كردند، من نيز نامه را در دست گرفته بپا خاستم تا مسائل را مطرح كنم. امام تا مرا ديد، فرمود: اي‌ اسحاق! اسم او را «احمد» بگذار؟ به دنبال اين قضيه همسرم پسري‌ به دنيا آورد و نام او را «احمد» گذاشتم (31).

اين ديدار و بحث و گفتگو و ديدارهاي‌ مشابه ديگري‌ كه با امام جواد - عليه السلام - صورت گرفت (32) مايه اطمينان و اعتقاد كامل شيعيان به امامت آن حضرت گرديد و ابرهاي‌ تيره ابهام و شبه را از فضا فكر و ذهن آنان كنار زد و خورشيد حقيقت را آشكار ساخت.

مناظرات امام جواد (ع)

چنانكه گفته شد، از آنجا كه امام جواد نخستين امامي‌ بود كه در خردسالي‌ به منصب امامت رسيد (33)، حضرت مناظرات و بحث و گفتگوهايي‌ داشته است كه برخي‌ از آنها بسيار پر سر و صدا و هيجانانگيز و جالب بوده است. علت اصلي‌ پيدايش اين مناظرات اين بود كه از يك طرف، امامت او به خاطر كمي‌ سن براي‌ بسياري‌ از شيعيان كاملاً ثابت نشده بود (گرچه بزرگان و دانايان شيعه بر اساس عقيده شيعه هيچ شك و ترديدي‌ در اين زمينه نداشتند) ازينرو براي‌ اطمينان خاطر و به عنوان آزمايش، سؤالات فراواني‌ از آن حضرت مي‌كردند.

از طرف ديگر، در آن مقطع زماني‌، قدرت «معتزله» افزايش يافته بود و مكتب اعتزال به مرحله رواج و رونق گام نهاده بود و حكومت وقت در آن زمان از آنان حمايت و پشتيباني‌ مي‌كرد و از سلطه و نفوذ خود و ديگر امكانات مادي‌ و معنوي‌ حكومتي‌، براي‌ استواري‌ و تثبيت خط فكري‌ آنان و ضربه زدن به گروههاي‌ ديگر و تضعيف موقعيت و نفوذ آنان به هر شكلي‌ بهره برداري‌ مي‌كرد. مي‌دانيم كه خط فكري‌ اعتزال در اعتماد بر عقل محدود و خطاپذيري‌ بشري‌ افراط مي‌نمود: معتزليان دستورها و مطالب ديني‌ را به عقل خود عرضه مي‌كردند و آنچه را كه عقلشان صريحاً تأييد مي‌كرد مي‌پذيرفتند و بقيه را رد و انكار مي‌كردند و چون نيل به مقام امامت امّت در سنين خردسالي‌ با عقل ظاهر بين آنان قابل توجيه نبود، سؤالات دشوار و پيچيدهاي‌ را مطرح مي‌كردند تا به پندار خود، آن حضرت را در ميدان رقابت علمي‌ شكست بدهند!

ولي‌ در همه اين بحثها و مناظرات علمي‌، حضرت جواد (در پرتو علم امامت) با پاسخهاي‌ قاطع و روشنگر، هرگونه شك و ترديد را در مورد پيشوايي‌ خود از بين مي‌برد و امامت خود و نيز اصل امامت را تثبيت مي‌نمود. به همين دليل بعد از او در دوران امامت حضرت هادي‌ (كه او نيز در سنين كودكي‌ به امامت رسيد) اين موضوع مشكلي‌ ايجاد نكرد، زيرا ديگر براي‌ همه روشن شده بود كه خردسالي‌ تأثيري‌ در برخورداري‌ از اين منصب خدايي‌ ندارد.

مناضره با يحيي‌ بن اكثم (34)

وقتي‌ «مأمون» از «طوس» به «بغداد» آمد، نامهاي‌ براي‌ حضرت جواد - عليه السلام - فرستاد و امام را به بغداد دعوت كرد. البته اين دعوت نيز مثل دعوت امام رضا به طوس، دعوت ظاهري‌ و در واقع سفر اجباري‌ بود.

حضرت پذيرفت و بعد از چند روز كه وارد بغداد شد، مأمون او را به كاخ خود دعوت كرد و پيشنهاد تزويج دختر خود «اُمّ الفضل» را به ايشان كرد.

امام در برابر پيشنهاد او سكوت كرد. (35) مأمون اين سكوت را نشانه رضايت حضرت شمرد و تصميم گرفت مقدمات اين امر را فراهم سازد.

او در نظر داشت مجلس جشني‌ تشكيل دهد، ولي‌ انتشار اين خبر در بين بني‌ عباس انفجاري‌ به وجود آورد: بني‌ عباس اجتماع كردند و با لحن اعتراضآميزي‌ به مأمون گفتند: اين چه برنامهاي‌ است؟ اكنون كه علي‌ بن موسي‌ از دنيا رفته و خلافت به عباسيان رسيده باز مي‌خواهي‌ خلافت را به آل علي‌ برگرداني‌؟! بدان كه ما نخواهيم گذاشت اين كار صورت بگيرد، آيا عداوتهاي‌ چند ساله بين ما را فراموش كردهاي‌؟!

مأمون پرسيد: حرف شما چيست؟

گفتند: اين جوان خردسال است و از علم و دانش بهرهاي‌ ندارد.

مأمون گفت: شما اين خاندان را نمي‌شناسيد، كوچك و بزرگ اينها بهره عظيمي‌ از علم و دانش دارند و چنانچه حرف من مورد قبول شما نيست او را آزمايش كنيد و مرد دانشمندي‌ را كه خود قبول داريد بياوريد تا با اين جوان بحث كند و صدق گفتار من روشن گردد.

عباسيان از ميان دانشمندان، «يحيي‌ بن اكثم» را (به دليل شهرت وي‌) انتخاب كردند و مأمون جلسهاي‌ براي‌ سنجش ميزان علم و آگاهي‌ امام جواد ترتيب داد. در آن مجلس يحيي‌ رو به مأمون كرد و گفت: اجازه مي‌دهي‌ سؤالي‌ از اين جوان بنمايم؟

مأمون گفت: از خود او اجازه بگير/

يحيي‌ از امام جواد اجازه گرفت. امام فرمود: هر چه مي‌خواهي‌ بپرس.

يحيي‌ گفت: درباره شخصي‌ كه مُحْرِم بوده و در آن حال حيواني‌ را شكار كرده است، چه مي‌گوييد؟ (36)

امام جواد - عليه السلام - فرمود: آيا اين شخص، شكار را در حِلّ (خارج از محدوده حَرَم) كشته است يا در حرم؟ عالم به حكم حرمت شكار در حال احرام بوده يا جاهل؟ عمداً كشته يا بخطا؟ آزاد بوده يا برده؟ صغير بوده يا كبير؟ براي‌ اولين بار چنين كاري‌ كرده يا براي‌ چندمين بار؟ شكار او از پرندگان بوده يا غير پرنده؟ از حيوانات كوچك بوده يا بزرگ؟ باز هم از انجام چنين كاري‌ ابا ندارد يا از كرده خود پشيمان است؟ در شب شكار كرده يا در روز؟ در احرامِ عُمره بوده يا احرامِ حج؟!

يحيي‌ بن اكثم از اين همه فروع كه امام براي‌ اين مسئله مطرح نمود، متحير شد و آثار ناتواني‌ و زبوني‌ در چهرهاش آشكار گرديد و زبانش به لكنت افتاد به طوري‌ كه حضار مجلس ناتواني‌ او را در مقابل آن حضرت نيك دريافتند.

مأمون گفت: خداي‌ را بر اين نعمت سپاسگزارم كه آنچه من انديشيده بودم همان شد.

سپس به بستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت: آيا اكنون آنچه را كه نمي‌پذيرفتيد دانستيد؟!(37)

حكم شكار در حالات گوناگون توسط مُحْرِم

آنگاه پس از مذاكراتي‌ كه در مجلس صورت گرفت، مردم پراكنده گشتند و جز نزديكان خليفه، كسي‌ در مجلس نماند. مأمون رو به امام جواد - عليه السلام - كرد و گفت: قربانت گردم خوب است احكام هر يك از فروعي‌ را كه در مورد كشتن صيد در حال احرام مطرح كرديد، بيان كنيد تا استفاده كنيم. امام جواد - عليه السلام - فرمود: بلي‌، اگر شخص محرم در حِلّ (خارج از حرم) شكار كند و شكار از پرندگان بزرگ باشد، كفارهاش يك گوسفند است و اگر در حرم بكشد كفارهاش دو برابر است؛ و اگر جوجه پرندهاي‌ را در بيرون حرم بكشد كفارهاش يك بره است كه تازه از شير گرفته شده باشد، و اگر آن را در حرم بكشد هم بره و هم قيمت آن جوجه را بايد بدهد؛ و اگر شكار از حيوانات وحشي‌ باشد، چنانچه گورخر باشد كفارهاش يك گاو است و اگر شتر مرغ باشد كفارهاش يك شتر است و اگر آهو باشد كفاره آن يك گوسفند است و اگر هر يك از اينها را در حرم بكشد كفارهاش دو برابر مي‌شود.

و اگر شخص محرم كاري‌ بكند كه قرباني‌ بر او واجب شود، اگر در احرام حج باشد بايد قرباني‌ را در «مِني‌» ذبح كند و اگر در احرام عمره باشد بايد آن را در «مكّه» قرباني‌ كند. كفاره شكار براي‌ عالم و جاهلِ به حكم، يكسان است؛ منتها در صورت عمد، (علاوه بر وجوب كفاره) گناه نيز كرده است، ولي‌ در صورت خطا، گناه از او برداشته شده است. كفاره شخص آزاد بر عهده خود او است و كفاره برده به عهده صاحب او است و بر صغير كفاره نيست ولي‌ بر كبير واجب است و عذاب آخرت از كسي‌ كه از كردهاش پشيمان است برداشته مي‌شود، ولي‌ آنكه پشيمان نيست كيفر خواهد شد (38).

قاضي‌ القضات مات مي‌شود!

مأمون گفت: احسنت اي‌ ابا جعفر! خدا به تو نيكي‌ كند! حال خوب است شما نيز از يحيي‌ بن اكثم سؤالي‌ بكنيد همان طور كه او از شما پرسيد. در اين هنگام ابو جعفر - عليه السلام - به يحيي‌ فرمود: بپرسم؟ يحيي‌ گفت: اختيار با شماست فدايت شوم، اگر توانستم پاسخ مي‌گويم وگرنه از شما بهرهمند مي‌شوم.

ابو جعفر - عليه السلام - فرمود: به من بگو در مورد مردي‌ كه در بامداد به زني‌ نگاه مي‌كند و آن نگاه حرام است، و چون روز بالا مي‌آيد آن زن بر او حلال مي‌شود، و چون ظهر مي‌شود باز بر او حرام مي‌شود، و چون وقت عصر مي‌رسد بر او حلال مي‌گردد، و چون آفتاب غروب مي‌كند بر او حرام مي‌شود، و چون وقت عشأ مي‌شود بر او حلال مي‌گردد، و چون شب به نيمه مي‌رسد بر او حرام مي‌شود، و به هنگام طلوع فجر بر وي‌ حلال مي‌گردد؟ اين چگونه زني‌ است و با چه چيز حلال و حرام مي‌شود؟

يحيي‌ گفت: نه، به خدا قسم من به پاسخ اين پرسش راه نمي‌برم، و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نمي‌دانم، اگر صلاح مي‌دانيد از جواب آن، ما را مطلّع سازيد.

ابو جعفر - عليه السلام - فرمود: اين زن، كنيز مردي‌ بوده است. در بامدادان، مرد بيگانهاي‌ به او نگاه مي‌كند و آن نگاه حرام بود، چون روز بالا مي‌آيد، كنيز را از صاحبش مي‌خرد و بر او حلال مي‌شود، چون ظهر مي‌شود او را آزاد مي‌كند و بر او حرام مي‌گردد، چون عصر فرا مي‌رسد او را به حباله نكاح خود در مي‌آورد و بر او حلال مي‌شود، به هنگام مغرب او را «ظِهار» مي‌كند (39) و بر او حرام مي‌شود، موقع عشار كفاره ظهار مي‌دهد و مجدداً بر او حلال مي‌شود چون نيمي‌ از شب مي‌گذرد او را طلاق مي‌دهد و بر او حرام مي‌شود و هنگام طلوع فجر رجوع مي‌كند و زن بر او حلال مي‌گردد (40).

جلوههايي‌ از علم گسترده امام

1 - فتواي‌ قضائي‌ امام و شكست فقهاي‌ درباري‌

امام جواد - عليه السلام - غير از مناظراتش كه دو نمونه از آن ياد شد، گاه از راههاي‌ ديگر نيز بيمايگي‌ فقها و قضات درباري‌ را روشن نموده برتري‌ خود بر آنان را در پرتو علم امامت ثابت مي‌كرد و از اين رهگذر اعتقاد به اصل «امامت» را در افكار عمومي‌ تثبيت مي‌نمود. از آن جمله فتوايي‌ بود كه امام در مورد چگونگي‌ قطع دست دزد صادر كرد كه تفصيل آن بدين قرار است:

«زُرقان»(41)، كه با «ابن ابي‌ دُؤاد»(42) دوستي‌ و صميميت داشت، مي‌گويد: يك روز «ابن ابي‌ دُؤاد» از مجلس معتصم بازگشت، در حالي‌ كه بشدت افسرده و غمگين بود. علت را جويا شدم. گفت: امروز آرزو كردم كه كاش بيست سال پيش مرده بودم! پرسيدم: چرا؟

گفت: به خاطر آنچه از ابو جعفر (امام جواد) در مجلس معتصم بر سرم آمد!

گفتم: جريان چه بود!

گفت: شخصي‌ به سرقت اعتراف كرد و از خليفه (معتصم) خواست كه با اجراي‌ كيفر الهي‌ او را پاك سازد. خليفه همه فقها را گرد آورد و «محمد بن علي‌» (حضرت جواد) را نيز فرا خواند و از ما پرسيد:

دست دزد از كجا بايد قطع شود؟

من گفتم: از مچ دست.

گفت: دليل آن چيست؟

گفتم: چون منظور از دست در آيه تيمم: «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَاَيْدِيْكُمْ»(43): «صورت و دستهايتان را مسح كنيد» تا مچ دست است.

گروهي‌ از فقها در اين مطلب با من موافق بودند و مي‌گفتند: دست دزد بايد از مچ قطع شود، ولي‌ گروهي‌ ديگر گفتند: لازم است از آرنج قطع شود، و چون معتصم دليل آن را پرسيد، گفتند: منظور از دست در آيه وضو: «فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَاَيْدِيَكُمْ اًّلي‌َ الْمَرافِقِ»(44): «صورتها و دستهايتان را تا آرنج بشوييد» تا آرنج است.

آنگاه معتصم رو به محمد بن علي‌ (امام جواد) كرد و پرسيد: نظر شما در اين مسئله چيست؟

گفت: اينها نظر دادند، مرا معاف بدار.

معتصم اصرار كرد و قسم داد كه بايد نظرتان را بگوييد.

محمد بن علي‌ گفت: چون قسم دادي‌ نظرم را مي‌گويم. اينها در اشتباهند، زيرا فقط انگشتان دزد بايد قطع شود و بقيه دست بايد باقي‌ بماند.

معتصم گفت: به چه دليل؟

گفت: زيرا رسول خدا 9 فرمود: سجده بر هفت عضو بدن تحقق مي‌پذيرد: صورت (پيشاني‌)، دو كف دست، دو سر زانو، و دو پا (دو انگشت بزرگ پا). بنابراين اگر دست دزد از مچ يا آرنج قطع شود، دستي‌ براي‌ او نمي‌ماند تا سجده نماز را به جا آورد، و نيز خداي‌ متعال مي‌فرمايد:

«وَ اَنّ الْمَساجِدَ ََِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اََِ أحَداً»(45): «سجده گاهها (هفت عضوي‌ كه سجده بر آنها انجام مي‌گيرد) از آن خداست، پس، هيچ كس را همراه و همسنگ با خدا مخوانيد (و عبادت نكنيد)»(46) و آنچه براي‌ خداست، قطع نمي‌شود.

«ابن أبي‌ دُؤاد» مي‌گويد: معتصم جواب محمد بن علي‌ را پسنديد و دستور داد انگشتان دزد را قطع كردند (و ما نزد حضار، بي‌ آبرو شديم!) و من همانجا (از فرط شرمساري‌ و اندوه) آرزوي‌ مرگ كردم! (47)

2 - حديث سازان رسوا مي‌شوند!

نقل شده است كه پس از آنكه مأمون دخترش را به امام جواد تزويج كرد (48) در مجلسي‌ كه مأمون و امام و يحيي‌ بن اكثم و گروه بسياري‌ در آن حضور داشتند، يحيي‌ به امام گفت:

روايت شده است كه جبرئيل به حضور پيامبر رسيد و گفت: يا محمد! خدا به شما سلام مي‌رساند و مي‌گويد: «من از ابوبكر راضي‌ هستم، از او بپرس كه آيا او هم از من راضي‌ است؟». نظر شما درباره اين حديث چيست؟(49)

امام فرمود: من منكر فضيلت ابوبكر نيستم، ولي‌ كسي‌ كه اين خبر را نقل مي‌كند بايد خبر ديگري‌ را نيز كه پيامبر اسلام در حجْ الوداع بيان كرد، از نظر دور ندارد. پيامبر فرمود: «كساني‌ كه بر من دروغ ببندد، جايگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حديثي‌ از من براي‌ شما نقل شد، آن را به كتاب خدا و سنت من عرضه كنيد، آنچه را كه با كتاب خدا و سنت من موافق بود، بگيريد و آنچه را كه مخالف كتاب خدا و سنت من بود، رها كنيد». امام جواد افزود: اين روايت (درباره ابوبكر) با كتاب خدا سازگار نيست، زيرا خداوند فرموده است: «ما انسان را آفريديم و مي‌دانيم در دلش چه چيز مي‌گذرد و ما از رگ گردن به او نزديكتريم» (50)/

آيا خشنودي‌ و ناخشنودي‌ ابوبكر بر خدا پوشيده بوده است تا آن را از پيامبر بپرسد؟! اين عقلاً محال است.

يحيي‌ گفت: روايت شده است كه: «ابوبكر و عمر در زمين، مانند جبرئيل در آسمان هستند».

حضرت فرمود: درباره اين حديث نيز بايد دقت شود؛ چرا كه جبرئيل و ميكائيل دو فرشته مقرّب درگاه خداوند هستند.