شناخت مختصري از زندگاني امام هادي (ع)
ميشد و يا طراحي و برنامه ريزي آنها طوري بود كه شكست آنها قابل پيش بيني بود، و لذا اگر امام آشكارا آنها را تأييد ميكرد، در صورت شكست قيام، اساس تشيع و امامت و هسته اصلي نيروهاي شيعه در معرض خطر قرار ميگرفت.
فعاليتهاي مخفي امام
آنگونه كه جدول مدت حكومت خلفاي عباسي نشان ميدهد، از ميان آنان متوكل از همه بيشتر با امام هادي معاصر بوده است؛ ازينرو موضعگيري او را در برابر امام ذيلاً توضيح ميدهيم:
متوكل نسبت به بني هاشم بد رفتاري و خشونت بسيار روا ميداشت. او به آنان بدگمان بود و همواره آنان را متهم مينمود. وزير او «عبداََ بن يحيي بن خاقان» نيز پيوسته از بني هاشم نزد متوكل سعايت مينمود و او را تشويق به بد رفتاري با آنان ميكرد. متوكل در خشونت واجحاف به خاندان علوي گوي سبقت را از تمامي خلفاي بني عباس ربوده بود (5).
متوكل نسبت به علي - عليه السلام - و خاندانش كينه و عداوت عجيبي داشت و اگر آگاه ميشد كه كسي به آن حضرت علاقهمند است، مال او را مصادره ميكرد و خود او را به هلاكت ميرساند (6).
بر اساس همين ملاحظات بود كه حضرت هادي - عليه السلام -، بويژه در زمان متوكل، فعاليتهاي خود را به صورت سرّي انجام ميداد و در مناسبات خويش با شيعيان نهايت درجه پنهانكاري را رعايت ميكرد. مؤيد اين معنا حادثهاي است كه آن را مورخان چنين نقل كردهاند:
«محمد بن شرف» ميگويد: همراه امام هادي - عليه السلام - در مدينه راه ميرفتم. امام فرمود: آيا تو پسر شرف نيستي؟ عرض كردم: آري. آنگاه خواستم از حضرت پرسشي كنم، امام بر من پيشي گرفت و فرمود: «ما در حال گذر از شاهراهيم و اين محل، براي طرح سؤال مناسب نيست»! (7).
اين حادثه شدت خفقان حاكم را نشان ميدهد و ميزان پنهانكاري اجباري امام را بخوبي روشن ميسازد.
امام هادي - عليه السلام - در بر قراري ارتباط با شيعيان كه در شهرها و مناطق گوناگون و دور و نزديك سكونت داشتند، ناگزير همين روش را رعايت ميكرد و وجوه و هدايا و نذور ارسالي از طرف آنان را با نهايت پنهانكاري دريافت ميكرد. يك نمونه از اين قبيل برخورد، در كتب تاريخ و رجال چنين آمده است:
«محمد بن داود قمي» و «محمد طلحي» نقل ميكنند: اموالي از «قم» و اطراف آن كه شامل «خمس» و نذور و هدايا و جواهرات بود، براي امام ابوالحسن هادي حمل ميكرديم. در راه، پيك اما در رسيد و به ما خبر داد كه باز گرديم، زيرا موقعيت براي تحويل اين اموال مناسب نيست. ما باز گشتيم و آنچه نزدمان بود، همچنان نگه داشتيم تا آنكه پس از مدتي امام دستور داد اموال را بر شتراني كه فرستاده بود بار كنيم و آنها را بدون ساربان به سوي او روانه كنيم. ما اموال را به همين كيفيت حمل كرديم و فرستاديم. بعد از مدتي كه به حضور امام رسيديم، فرمود: به اموالي كه فرستادهايد، بنگريد! ديديم در خانه امام، اموال به همان حال محفوظ است (8).
گرچه روشن نيست كه اين جريان در زمان اقامت امام در مدينه اتفاق افتاده يا در سامرّأ (چون در سامرأ كنترل و مراقبت، شديدتر بود)، اما در هر حال نمونه بارزي از ارتباطهاي محرمانه و دور از ديد جاسوسان دربارخلافت به شمار ميرود.
شبكه ارتباطي وكالت
شرائط بحراني اي كه امامان شيعه در زمان عباسيان با آن روبرو بودند، آنان را واداشت تا ابزاري جديد براي برقراري ارتباط با پيروان خود جستجو كنند. اين ابزار چيزي جر شبكه ارتباطي وكالت و تعيين نمايندگان و كارگزاران در مناطق مختلف توسط امام نبود.
هدف اصلي اين سازمان جمع آوري خمس، زكات، نذور و هدايا از مناطق مختلف توسط وكلا، و تحويل آن به امام، و نيز پاسخگويي امام به سؤالات و مشكلات فقهي و عقيدتي شيعيان و توجيه سياسي آنان توسط وكيل امام بود. اين سازمان كاربرد مؤثري در پيشبرد مقاصد امامان داشت.
امام هادي - عليه السلام - كه در سامرّأ تحت نظر و كنترل شديدي قرار گرفته بود، برنامه تعيين كارگزاران و نمايندگان را كه پدرش امام جواد - عليه السلام - اجرا كرده بود، ادامه داد و نمايندگان و وكلائي در مناطق و شهرهاي مختلف منصوب كرد و بدين وسيله يك سازمان ارتباطي هدايت شده و هماهنگ به وجود آورد كه هدفهاي ياد شده را تأمين ميكرد.
فقدان تماس مستقيم بين امام و پيروانش، نقش مذهبي - سياسي وكلا را افزايش داد، به نحوي كه كارگزاران (وكلاي) امام مسئوليت بيشتري در گردش امور يافتند. وكلاي امام بتدريج تجربيات ارزندهاي را در سازماندهي شيعيان در واحدهاي جداگانه به دست آوردند. گزارشهاي تاريخي متعدد نشان ميدهد كه وكلا، شيعيان را بر مبناي نواحي گوناگون به چهار گروه تقسيم كرده بودند:
نخستين ناحيه، بغداد، مدائن و عراق (كوفه) را شامل ميشد. ناحيه دوم، شامل بصره و اهواز بود. ناحيه سوم، قم و همدان، و بالاخره ناحيه چهارم، حجاز، يمن و مصر را در بر ميگرفت. هر ناحيه به يك وكيل مستقل واگذار ميشد كه تحت نظر او كارگزاران محلي، منصوب ميشدند. اقدامات سازمان وكالت را در دستور العملهاي حضرت هادي - عليه السلام - به مديريت اين سازمان، ميتوان مشاهده كرد. نقل ميشود كه آن حضرت طي نامهاي در سال 232 ه'. ق، به «علي بن بلال»، وكيل محلي خود (در بغداد) نوشت:
«... من ابو علي (بن راشد) را به جاي «علي بن حسين بن عبدربه» (9) منصوب كردم. اين مسئوليت را بدان جهت به او واگذار كردم كه وي از صلاحيت لازم به حد كافي برخوردار است، به نحوي كه هيچ كس بر او تقدم ندارد. ميدانم كه تو بزرگ ناحيه خود هستي، به همين جهت خواستم طي نامه جداگانهاي تو را از اين موضوع آگاه كنم. در عين حال، لازم است از او پيروي كرده و وجوه جمع آوري شده را به وي بسپاري. پيروان ديگر ما را نيز به اين كار سفارش كن و به آنان چنان آگاهي ده كه وي را ياري كنند تا بتواند وظائف خود را انجام بدهد...»(10).
امام هادي - عليه السلام - در نامهاي ديگر به وكلاي خود در بغداد، مدائن، و كوفه نوشت:
«اي ايوب بن نوح! به موجب اين فرمان از برخورد با «ابوعلي» خودداري كن، هر دو موظفيد در ناحيه خاص خويش به وظائفي كه بر عهده تان واگذار شده عمل كنيد، در اين صورت ميتوانيد وظائف خود را بدون نياز به مشاوره با من انجام دهيد.
اي ايوب! بر اساس اين دستور هيچ چيز از مردم بغداد و مدائن نپذير، و به هيچ يك از آنان اجازه تماس با من رانده. اگر كسي وجوهي را از خارج از حوزه مسئوليت تو آورد، به او دستور بده به وكيل ناحيه خود بفرستد.
اي ابو علي! به تو نيز سفارش ميكنم كه آنچه را به ابو ايوب دستور دادم عيناً اجرا كني» (11).
همچنين امام نامهاي توسط «ابو علي بن راشد» به پيروان خود در «بغداد»، «مدائن»، «عراق» و اطراف آن فرستاد و طي آن نوشت:
«... من «ابو علي بن راشد» را به جاي «حسين بن عبدربه» و وكلاي قبلي خود برگزيدم، و اينك او نزد من به منزله حسين بن عبدربه است. اختيارات وكلاي قبلي را نيز به ابوعلي بن راشد دادم تا وجوه مربوط به من را بگيرد و او را كه فردي شايسته و مناسب است، براي اداره امور شما برگزيدم و بدين منصب گماشتم. شما - كه رحمت خدا بر شما باد - براي پرداخت وجوه نزد او برويد. مبادا رابطه خود را با او تيره سازيد، انديشه مخالفت با او را از اذهان خود خارج سازيد. بهاطاعت خدا و پاك كردن اموالتان بشتابيد. از ريختن خون يكديگر خودداري كنيد. يكديگر را در راه نيكوكاري و تقوا ياري دهيد و پرهيزگار باشيد تا خدا شما را مشمول رحمت خويش قرار دهد. همگي به ريسمان خدا چنگ بزنيد و نميريد مگر آنكه مسلمان باشيد. من فرمانبرداري از او را همچون اطاعت از خودم لازم ميدانم و نافرماني نسبت به او را نافرماني در برابر خود ميدانم، پس بر همين شيوه باقي باشيد كه خداوند به شما پاداش ميدهد و از فضل خود وضع شا را بهبود ميبخشد. او از آنچه در خزانه خود دارد، بخشنده و كريم و نسبت به بندگان خود سخاوتمند و رحيم است. ما و شما در پناه او هستيم. اين نامه را به خط خود نوشتم. سپاس و ستايش بسيار تنها شايسته خدا است» (12).
«علي بن جعفر»، يكي ديگر از نمايندگان امام هادي - عليه السلام - و اهل «همينيا»، از قراي اطراف «بغداد»، بود. گزارش فعاليتهاي او به متوكل رسيده بود، متوكل او را بازداشت و زنداني كرد. او پس از گذراندن دوران طولاني زندان، آزاد شد و به دستور امام هادي رهسپار مكه شد و در آن شهر اقامت گزيد (13).
در شمار نمايندگان امام هادي همچنين بايد از «ابراهيم بن محمد همداني» نام برد. حضرت هادي طي نامهاي به او نوشت:
«وجوه ارسالي رسيد، خدا از تو قبول فرمايد و از شيعيان ما راضي باشد و آنان را در دنيا و آخرت همراه ما قرار دهد...»/
اين نامه بروشني نشان ميدهد كه ابراهيم از طرف امام مسئوليت مالي داشته و احتمالاً غير از وظائف ديگر - موظف بوده وجوه جمع آوري شده از شيعيان را نزد امام بفرستد. امام در ادامه اين نامه، در تقدير از فعاليتها و تأييد موقعيت وي نوشت:
«نامهاي به «نضر» (14) نوشتم و به او سفارش كردم كه معترض تو نشود و با تو مخالفت نكند و موقعيت تو را نزد خويش به وي اعلام كردم. به «ايوب» (15) نيز عيناً همين را دستور دادم. همچنين به دوستداران خود در همدان نامهاي نوشته و به آنان تأكيد كردم كه از تو پيروي نمايند و يادآوري نمودم كه: «ماجز تو وكيلي در آن ناحيه نداريم» (16).
در هر حال نقش سازمان وكالت، بويژه در زمان حكومت متوكل عباسي، نمايان بود. متوكل با جذب و استخدام نظامي افرادي كه بينش ضد علوي داشتند، ميكوشيد تا ترتيب كار مخالفان خود را بدهد و فعاليتهاي سازمان يافته زير زميني علويان بويژه اماميه، را نابود سازد. او دست به يك رشته عمليات نظامي جهت بازداشت و دستگيري شيعيان زد و اين برنامه را با خشونت و شدت ادامه داد، به طوري كه بعضي از وكلاي امام در بغداد، مدائن، كوفه و ساير نقاط عراق زير شكنجه در گذشتند و عدهاي ديگر به زندان افتادند (17). اين اقدامات لطمههاي جدّي بر پيكر شبكه وكالت وارد كرد، اماحضرت هادي - عليه السلام - با تلاش پخته خويش، اين شبكه را همچنان فعال و پر ثمر نگه داشت.
انتقال امام از مدينه به سامرّأ
متوكل براي زير نظر گرفتن امام هادي - عليه السلام - از روش نياكان پليد خود استفاده ميكرد و در صدد بود به هر وسيله ممكن فكر خود را از طرف حضرت راحت كند. روش مأمون را در مورد كنترل فعاليتهاي امام پيش از اين ديديم:
او از طريق وصلتي كه با حضرت جواد - عليه السلام - برقرار كرد، توانست كنترل و سانسور را حتي در درون خانه امام بر قرار سازد و تمام حركات و ملاقاتهاي حضرت را زير نظر داشته باشد. پس از شهادت امام جواد - عليه السلام - و جانشيني امام «هادي» به جاي پدر، ضرورت اجراي چنين نقشهاي بر خليفه وقت كاملاً روشن بود، زيرا اگر امام در مدينه اقامت ميكرد و خليفه به او دسترسي نميداشت، قطعاً براي حكومت جابرانه او خطر جدي دربر ميداشت. اينجابود كه كوچكترين گزارشي درباره خطر احتمالي امام، خليفه را بشدت نگران ساخت و منجر به انتقال امام به سامرا گشت. توضيح اينكه:
«عبدََ بن محمد هاشمي»، فرماندار وقت مدينه، طي نامهاي خليفه را بشدت از فعاليتهاي سياسي امام نگران ساخت و پايگاه اجتماعي آن حضرت را براي متوكل تشريح كرد(18)، ولي حضرت با ارسال نامهاي براي متوكل ادعاهاي «عبداََ» را رد كرد و از او به متوكل شكايت كرد/
متوكل مانند اغلب سياستمداران جهان، با يك حركت مزورانه و دو پهلو، از يك طرف «عبداََ بن محمد» را از كار بركنار كرد و از طرف ديگر به كاتب دربار خويش دستور داد نامهاي به حضرت بنويسد كه بر حسب ظاهر علاقه متوكل را نسبت به امام - عليه السلام - بيان ميكرد، ولي در واقع دستور جلب محترمانه! حضرت بود و بعداً خواهيم ديد كه متوكل چه فشارها و تضييقاتي براي امام - عليه السلام - فراهم ساخت. نامه بدين مضمون بود:
«بنام خدا، پس از حمد و ثناي خداوند، امير المؤمنين شما را خوب ميشناسد، شخصيت، بزرگواري و نسبت و قرابت شما را با رسول خدا9 رعايت ميكند، و تنها هدف او جلب رضايت و خشنودي خداوند و شما است. اكنون دستور دادند كه طبق درخواست شما فرمانده جنگ و امام جمعه شهر، «عبداََ بن محمد»، كه مرتكب خلاف اهانت به شما شده است، بركنار و به جاي او «محمد بن فضل» منصوب شود. او دستور دارد در برابر امر شما مطيع بوده در تكريم و تعظيم شما نهايت سعي و كوشش را به عمل آورد تا بدان وسيله به خدا و رسول او و اميرالمؤمنين (متوكل) تقرب جويد.
امير المؤمنين مشتاق ديدار شما است تا تجديد عهدي صورت گيرد، اگر مايل به زيارت خليفه باشيد و به آن علاقه داريد ميتوانيد به اتفاق خانواده و دوستان و علاقهمندان حركت كنيد. برنامه سفر به اختيار خودتان است، هرجا خواستيد توقف نماييد. در صورت تمايل، خدمتگزار خليفه، «يحيي بن هرثمه»، ملازم ركاب خواهد بود و به خدمتگزاري شما مفتخر خواهد شد، زيرا شما نزد ما محترميد و ما شديداً به شما علاقهمنديم. والسلام عليكم ورحمْ اََ وبركاته (19).
بدون ترديد امام از سؤ نيت متوكل آگاه بود، ولي چارهاي جز رفتن به سامرّأ نداشت، زيرا قبول نكردن دعوت متوكل سندي در تأييد گفتار سعايت كنندگان ميشد و باعث تحريك بيشتر متوكل ميگرديد و بهانه بيشتري به دست او ميداد كه تضييقات و مشكلات فراواني را براي حضرت فراهم كند. دليل اينكه امام از نيت شوم متوكل آگاه بود و بناچار به اين سفر اقدام نمود، جملاتي است كه امام بعدها در سامرّآ ميفرمود: «مرا از مدينه با اكراه با سامرّأ آوردند»(20).
در هر حال امام نامه دعوت را دريافت داشت و ناگزير همراه «يحيي بن هرثمه» عازم سامرّأ گرديد (21).
گزارش فرمانده دژخيمان متوكل
«يحيي بن هرثمه»، كه مأموريت داشت امام هادي - عليه السلام - را از مدينه به سامرّأ جلب نمايد، ماجراي مأموريت خود را چنين شرح ميدهد:
وارد مدينه شدم، به سراغ منزل «علي» (النقي) رفتم. پس از ورود من به خانه او، و آگاه شدن مردم مدينه از جريان جلب او، اضطراب و ناراحتي عجيبي در شهر به وجود آمد و چنان فرياد و شيون برآوردند كه تا آن روز مانند آن را نديده بودم.
ابتدأًا با قسم و سوگند تلاش كردم كه آنان را آرام سازم، گفتم: هيچ قصد سوئي در كار نيست و من مأمور اذيت و آزار او نيستم. آنگاه مشغول بازديد و جستجوي خانه و اثاثيه آن شدم. در اطاق مخصوص او جز تعدادي قرآن و كتاب دعا چيز ديگري نيافتم. چند نفر مأمور، او را از منزل خارج كردند و خود خدمتگزاري او را از منزل تا شهر سامرّأ عهده دار گشتم.
پس از ورود به «بغداد» ابتدأًا با «اسحاق بن ابراهيم طاهري»، فرماندار بغداد، روبرو شدم. وي به من گفت: يحيي! اين آقا فرزند پيامبر است، اگر متوكل را در كشتن او تحريك و ترغيب نمايي بدان كه خونخواه و دشمن تو، رسول خدا 9 خواهد بود.
در پاسخ گفتم: به خدا قسم، تا به حال جز نيكي و خوبي چيز ديگري از او نديدهام كه به چنين كاري دست بزنم.
(آنگاه به سوي سامرّأ حركت كردم) و پس از ورود به شهر سامرّأ جريان را براي «وصيف تركي» (22) نقل كردم، او نيز به من گفت: اگر يك مو از سر او كم شود، مسئول آن تو خواهي بود! از سخنان اسحاق بن ابراهيم و وصيف تركي تعجب كردم و پس از ورود به دربار و ديدار با متوكل، گزارش سفر را به اطلاع او رساندم، ديدم متوكل نيز براي او احترام قائل است (23).
ورود امام به سامرأ
طبق دستور «متوكل» روز ورود به سامرّأ به بهانه اينكه هنوز محل اقامت امام آمده نيست! حضرت را در محل پستي كه به «خان الصعاليك» (كاروانسراي گدايان و مستمندان) معروف بود، وارد كردند و حضرت آن روز را در آنجا به سر برد. البته هدف از اين كار تحقير موذيانه و ديپلمات مآبانه حضرت بود!(24)
روز بعد، منزلي براي سكونت امام معيّن كردند كه در آنجا استقرار يافت (25).
امام در اين شهر ظاهراً آزاد بود ولي در حقيقت همانند يك زنداني به سر ميبرد، زيرا موقعيت محل طوري بود كه امام همواره تحت نظر بود و رفت و آمدها و ملاقاتهاي حضرت توسط مأموران خليفه كنترل ميگرديد.
«يزداد»، طبيب مسيحي و شاگرد «بختيشوع»، با اشاره به انتقال اجباري امام به سامرّأ ميگفت: اگر شخصي علم غيب ميداند، تنها اوست. او را به اينجا آوردهاند تا از گرايش مردم به سوي او جلوگيري كنند، زيرا با وجود وي حكومت خود را در خطر ميبينند(26).
ترس و وحشت متوكل از نفوذ معنوي امام در ميان مردم را ميتوان از انتخاب محل سكونت حضرت فهميد.
باري متوكل با همه اين مراقبتها باز هم وجود حضرت را براي حكومت خود خطري جدي ميدانست و ميترسيد ياران و پيروان امام مخفيانه با او تماس گرفته براي قيام و شورش نقشهاي طرح كنند و براي زمينه سازي جهت اين كار، پول و سلاح جمع آوري كرده افرادي را آموزش دهند.
اطرافيان خليفه هم گاهي او را از احتمال شورش امام و يارانش بر حذر ميداشتند. لذا متوكل هر چند وقت يك بار دستور ميداد خانه امام به دقت مورد بازرسي قرار گيرد، و با آنكه مأموران هر بار با دست خالي بر ميگشتند، اما او باز نگران بود و احساس خطر ميكرد. به يك نمونه از اين موارد اشاره ميكنيم:
بزم شراب درهم ميريزد!
يك بار، باز هم از امام هادي نزد متوكل سعايت كردند كه در منزل او اسلحه و نوشتهها و اشياي ديگري است كه از شيعيان او در قم به او رسيده و او عزم شورش بر ضدّ دولت را دارد. متوكل گروهي را به منزل آن حضرت فرستاد و آنان شبانه به خانه امام هجوم بردند، ولي چيزي به دست نياوردند، آنگاه امام را در اطاقي تنها ديدند كه در به روي خود بسته و جامه پشمين بر تن دارد و بر زميني مفروش از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است/
امام را با همان حال نزد متوكل بردند و به او گفتند: در خانهاش چيزي نيافتيم و او را روبه قبله ديديم كه قرآن ميخواند.
متوكل چون امام را ديد، عظمت و هيبت امام او را فرا گرفت و بي اختيار حضرت را احترام كرد و در كنار خود نشاند و جام شرابي را كه در دست داشت به آن حضرت تعارف كرد! امام سوگند ياد كرد و گفت: گوشت و خون من با چنين چيزي آميخته نشده است، مرا معارف دار! او دست برداشت و گفت: شعري بخوان!
امام فرمود: من شعر كم از بردارم.
گفت: بايد بخواني؟
امام اشعاري خواند كه ترجمه آن چنين است:
(زمامدارن جهانخوار و مقتدر) بر قله كوهسارها شب را به روز آوردند در حالي كه مردان نيرومند از آنان پاسداري ميكردند، ولي قلهها نتوانستند آنان را (از خطر مرگ) برهانند.
آنان پس از مدتها عزت از جايگاههاي امن به زير كشيده شدند و در گودالها (گورها) جايشان دادند؛ چه منزل و آرامگاه ناپسندي!
پس از آنكه به خاك سپرده شدند، فرياد گري فرياد برآورد: كجاست آن دست بندها و تاجها و لباسهاي فاخر؟
كجاست آن چهرههاي در ناز و نعمت پرورش يافته كه به احترامشان پردهها ميآويختند (بارگاه و پرده و دربان داشتند)؟
گور به جاي آنان پاسخ داد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهرهها با هم ميستيزند!
آنان مدت درازي در دنيا خوردند و آشاميدند؛ ولي امروز آنان كه خورنده همه چيز بودند، خود خوراك حشرات و كرمهاي گور شدهاند!
چه خانه هايي ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ كند، ولي سرانجام پس از مدتي، اين خانهها و خانوادهها را ترك گفته به خانه گور شتافتند!
چه اموال و ذخائري انبار كردند، ولي همه آنها را ترك گفته رفتند و آنها را براي دشمنان خود واگذاشتند!
خانهها و كاخهاي آباد آنان به ويرانهها تبديل شد و ساكنان آنها به سوي گورهاي تاريك شتافتند!(27).
تأثير كلام امام چندان بود كه متوكل به سختي گريست، چنانكه ريششتر شد. ديگر مجلسيان نيز گريستند. متوكل دستور داد بساط شراب را جمع كنند و چهار هزار درهم به امام تقديم كرد و آن حضرت را با احترام به منزل بازگرداند!(28)
امام در زندان متوكل
متوكل كينه عجيبي از امام در دل داشت و همواره در صدد آزار و اذيب آن حضرت بود و با آنكه امام در سامرّأ در حقيقت همانند يك زنداني به سر ميبرد، با اين حال پس از احضار امام از مدينه به سامرّأ دستور داد مدتي حضرت را زنداني كنند.
«صقر بن ابي دلف» ميگويد: هنگامي كه امام هادي - عليه السلام - را به سامرّأ آوردند، رفتم تا از حال او جويا شوم. «زرّافي» دربان متوكل مرا ديد و دستور داد وارد شوم. وارد شدم. پرسيد: براي چه كار آمدهاي؟
گفتم: خير است.
گفت: بنشين! نشستم، ولي هراسان شدم و سخت در انديشه فرو رفتم و با خود گفتم: اشتباه كردم (كه به چنين كار خطرناكي اقدام كردم و براي ديدار امام آمدم).
«زرافي» كار مردم را انجام داد و آنها را مرخص كرد و چون خلوت شد، گفت چه كار داري و براي چه آمدهاي؟
گفتم: براي كار خيري.
گفت: گويا آمدهاي حال مولاي خود خبر بگيري، گفتم: مولاي من كيست؟ مولاي من خليفه است!
گفت: ساكت شو، مولاي تو بر حق است، نترس كه من نيز بر اعتقاد تو هستم و او را امام ميدانم.
من خدا را سپاس گفتم. آنگاه گفت: آيا ميخواهي او را ببيني؟ گفتم: آري.
گفت: قدري بنشين تا پستچتي (نامه رسان) بيرون رود. چون وي بيرون رفت، با اشاره به من، به غلامش گفت: اين را به اتاقي كه آن علوي در آن زنداني است، ببر و نزد او واگذار و برگرد.
چون به خدمت امام رسيدم، حضرت را ديدم روي حصيري نشسته و در برابرش قبر حفر شدهاي قرار دارد، سلام كردم. فرمود: بنشين! نشستم! پرسيد: براي چه آمدهاي؟
عرض كردم: آمدهام از حال شما خبري بگيرم. در اين هنگام بر قبر نظر كردم و گريستم. فرمود: گريان مباش كه در اين گرفتاري آسيبي به من نميرسد.
من خدا را سپاس گفتم. آنگاه از معناي حديثي پرسيدم، امام جواب گفت، و پس از جواب، فرمود: مرا واگذار و بيرون رو كه بر تو ايمن نيستم و بيم آن است كه آزاري به تو برسانند (29).
اين حادثه از يك سو خشونت و شدت عمل متوكل را در مورد امام هادي ميرساند و از سوي ديگر بيانگر ميزان نفوذ امام در ميان درباريان و مأموران ويژه خليفه است.
متوكل در آخرين روزهاي عمرش به پيشكار خود، «سعيد بن حاجب»، دستور داد امام را به قتل برساند، ولي حضرت فرمود: بيش از دو روز نميگذرد كه متوكل كشته ميشود، و همين جور هم شد! (30)
جنايات و سختگيريهاي متوكل در مورد شيعيان
متوكل يكي از جنايتكارترين خلفاي عباسي بود. او در دشمن با امير مؤمنان - عليه السلام - و خاندان و شيعيان او دلي پر كينه داشت و دوران حكومت او براي شيعيان و علويان يكي از سياهترين دورانهابشمار ميرود. از آنجا كه همه جنايات او را نميتوان در اين بحث فشرده بيان كرد، ناگزير به برخي از جنايات او نمونه وار اشاره ميكنيم:
1 - در حكومت او گروهي از علويان زنداني يا تحت تعقيب و متواري شدند كه از آن جمله ميتوان از «محمد بن صالح» (از نوادگان امام مجتبي - عليه السلام -) و «محمد بن جعفر» (يكي از مبلغان حسن بن زيد كه در طبرستان قيام كرده بود) نام برد (31).
2 - او در سال 236 قمري دستور داد آرامگاه سرور شهيدان حضرت ابا عبداََ الحسين - عليه السلام - و بناهاي اطراف آن ويران و زمين پيرامون آن كشت شود و نيز در اطراف آن پاسگاههايي بر قرار ساخت تا زا زيارت آن حضرت جلوگيري كند. گويا هيچ يك از مسلمانان حاضر به تخريب قبر امام حسين - عليه السلام - نبوده است، زيرا او اين كار را توسط شخصي بنام «ديزج» انجام داد كه يهودي الأصل بود. متوكل اعلام كرد: رفتن به زيارت حسين بن علي ممنوع است و اگر كسي به زيارت او برود، مجازات خواهد شد (32). او ميترسيد قبر امام حسين - عليه السلام - پايگاهي بر ضد او گردد و مبارزات و شهادت آن شهيد بزرگوار الهام بخش حركت و قيام مردم در برابر ستمهاي دربار خلافت شود. اما شيعيان و دوستداران سرور شهيدان در هيچ شرائطي از زيارت آن تربت پاك باز نايستادند و زائران، انواع صدمهها و شكنجهها را تحمل ميكردند و باز به زيارت ميرفتند. پس از قتل متوكل دوباره شيعيان با همكاري علويان قبر آن حضرت را باز سازي كردند (33).
خراب كردن قبر امام حسين - عليه السلام - مسلمانان را بشدت خشمگين ساخت، به طوري كه مردم «بغداد» شعارهايي بر ضد متوكل بر در و ديوارها و مساجد مينوشتند و شعراي مبارز و متعهد، با سرودن اشعاري، او را «هجو» ميكردند. از جمله آن سرودهها، شعري است كه ترجمه آن به قرار زير است:
«به خدا قسم اگر بني اميه، فرزند دختر پيامبرشان را به ستم كشتند، اينك كساني كه از دودمان پدر او هستند (بني عباس) جنايتي مانند جنايت بني اميه مرتكب شده اند. اين قبر حسين است كه به جان خودم سوگند (توسط عباسيان) ويران شده است. بني عباس متأسفند كه در قتل حسين - عليه السلام - شركت نداشتهاند! و اينك با تجاوز به تربت حسين و ويران كردن قبر او، به جان استخوانهاي او افتادهاند!» (34).
3 - او در زمان خلافت خود بزرگاني از مردم مسلمان و معتقد به اهل بيت را به شهادت رسانيد كه از جمله آنان «ابن سكّيت»، يار با وفاي امام جواد و امام هادي و شاعر و اديب نام آور شيعي، بود كه متوكل به جرم دوستي علي - عليه السلام - او را به قتل رسانيد .