مایه های عرفان اسلامی
نظر قرآن كريم در باب توحيد![]()
![]()
قـرآن كـريـم در بـاب تـوحـيد، هرگز خدا و خلقت را به سازنده خانه و خانه قياس نمى كـنـد، قـرآن خـدا را خـالق و آفـريـنـنـده جـهـان مـعـرفـى مـى كـنـد و در هـمـان حال مى گويد ذا
ت مقدس او در همه جا و با همه چيز هست :
(اينما تولوا فثمّ وجه الله ). به هر طرف رو كنيم چهره خدا آنجاست .
(و نحن اقرب اليه منكم ) از شما به او [ يعنى ميت ] نزديكتريم .
(هو الاوّل والاخر والظاهر و الباطن ) اول هـمـه اشـيـاء او است و آخر همه او است (از او آغاز يافته اند و به او پايان مى يابند) ظاهر و هويدا او است و در همان حال باطن و ناپيدا هم او است .
و آياتى ديگر از اين قبيل .
بديهى است كه اينگونه آيات افكار و انديشه ها را به سوى توحيدى برتر و عاليتر از تـوحـيـد عـوام مـى خـوانده است . در حديث كافى آمده است كه خداوند مى دانست كه در آخر الزمـان مـردمـانـى مـتـعـمـّق در تـوحـيـد ظـهـور مـى كـنـنـد، لهـذا آيـات اول سـوره حـديـد و سـوره ((قـل هـوالله احـد)) را نازل فرمود.
در مـورد سـيـر و سـلوك وطـى مـراحـل قـرب حـق تـا آخـريـن مـنـازل ، كـافـى اسـت كـه بـرخـى آيـات مربوط به ((لقاء الله )) و آيات مربوط به ((رضوان الله )) و آيات مربوط به وحى و الهام و مكالمه ملائكه با غير پيغمبران مثلا حضرت مريم و مخصوصا آيات معراج رسول اكرم را مورد نظر قرار دهيم .
در قرآن سخن از نفس اماره ، نفس لوامه ، نفس مطمئنّه آمده است ، سخن از علم افاضى و لدنّى و هدايتهاى محصول مجاهده آمده است : (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا) در قرآن از تـزكيه نفس به عنوان يگانه موجب فلاح و رستگارى ياد شده است : (قد افلح من زكيها و قـد خـاب مـن دسـّيـهـا) در قـرآن مـكـرر از حـب الهـى ما فوق همه محبتها و عقله هاى انـسـانـى يـاد شـده اسـت . قرآن از تسبيح و تحميد تمام ذرات جهان سخن گفته است و به تـعـبـيـرى از آن يـاد كـرده كـه مـفـهـومـش ايـن اسـت كه اگر شما انسانها ((تفقّه )) خود را كـامـل كـنـيـد آن تـسـبيحها و تحميدها را درك مى كنيد. به علاوه قرآن در مورد سرشت انسان مساءله نفخه الهى را طرح كرده است .
ايـنـهـا و غير اينها كافى بوده كه الهامبخش معنويتى عظيم و گسترده در مورد خدا و جهان و انسان ، و بالاخص در مورد روابط انسان و خدا بشود.
هـمـچـنـانكه اشاره شد، سخن در اين نيست كه عرفاى مسلمين از اين سرمايه ها چگونه بهره بـردارى كـرده انـد، درسـت يـا نـادرسـت ؟ سـخن درباره اظهار نظرهاى مغرضانه گروهى غـربـى و غـربـزده است كه مى خواهند اسلام را از نظر معنويت ، بى محتوا معرفى نمايند. سـخـن درباره سرمايه عظيمى در متن اسلام است كه مى توانسته الهامبخش خوبى در جهان اسلام باشد. فرضا عرفاى مصطلح نتوانسته باشند استفاده صحيح كرده باشند، افراد ديگرى كه به اين نام مشهور نيستند، استفاده كرده اند.
روايات اسلامى و مسئله عرفان
بـه عـلاوه روايـات و خـطـب و ادعـيـه و احـتـجـاجـات اسـلامـى و تـراجـم احـوال اكـابـر تـربـيـت شـدگـان اسـلام نـشـان مى دهد كه آنچه در صدر اسلام بوده است صرفا زهد خشك و عبادت به اميد اجر و پاداش نبوده است .
در روايـات و خـطـب و ادعـيـه و احـتـجـاجـات ، مـعـانـى بـسـيـار بـلنـدى مـطرح است . تراجم احـوال شـخـصـيـتهاى صدر اول اسلام از يك سلسله هيجانات و واردات روحى و روشن بينى هـاى قـلبى و سوزها و گدازها و عشقهاى معنوى حكايت مى كند. ما اكنون يكى از آنها را ذكر مى كنيم .
در كافى مى نويسد: رسول خدا روزى پس از اداء نماز صبح چشمش افتاد به جوانى رنگ پـريـده كـه چـشـمانش در كاسه سرش فرو رفته و تنش نحيف شده بود، در حالى كه از خـود بـى خـود بـود و تـعـادل خـود را نـمى توانست حفظ كند. پرسيد: كيف اصبحت ؟ حالت چگونه است ؟ گفت : ((اصبحت موقنا)) در حال يقين بسر مى برم . فرمود: علامت يقينت چيست ؟ عرض كرد: يقين من است كه مرا در اندوه فرو برده و شبهاى مرا بيدار (در شب زنده دارى ) و روزهـاى مـرا تـشـنـه (در حال روزه ) قرار داده است و مرا از دنيا و مافيها جدا ساخته تا آنجا كه گوئى عرش پروردگار را مى بينم كه براى رسيدن به حساب مردم نصب شده اسـت و مـردم هـمـه مـحـشـور شـده انـد و مـن در مـيـان آنـهـا هـسـتـم ، گـوئى هـم اكـنـون اهـل بـهـشت را در بهشت ، متنعم و اهل دوزخ را در دوزخ ، معذب مى بينم ، گوئى هم اكنون با اين گوشها آواز حركت آتش جهنم را مى شنوم .
رسول اكرم به اصحاب خود رو كرد و فرمود: اين شخص بنده اى است كه خداوند قلب او را به نور ايمان منوّر گردانيده است .
آنگاه به جوان فرمود: حالت خود را حفظ كن كه از تو سلب نشود.
جـوان گـفـت : دعا كن خداوند مرا شهادت روزى فرمايد. طولى نكشيد كه غزوه اى پيش آمد و جوان شركت كرد و شهيد شد.
زندگى و حالات و كلمات و مناجاتهاى رسول اكرم سرشار از شور و هيجان معنوى و الهى و مـمـلوّ از اشارات عرفانى است . دعاهاى رسول اكرم فراوان مورد استشهاد و استناد عرفا قرار گرفته است .
امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـلى عـليـه السـلام كـه اكـثـريـّت قـريـب بـه اتـفـاق اهل عرفان و تصوّف سلسله هاى خود را به ايشان مى رسانند، كلماتش الهام بخش معنويت و معرفت است . ما به دو قسمت كه در نهج البلاغه مسطور است اشاره مى كنيم .
در خطبه 220 مى فرمايد:
(ان الله سبحانه و تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقره و تبصر به بـعد العشوه و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح لله عزت آلاوه فى البرهه بعد البرهه وفى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم ).
هـمـانـا خـداونـد متعال ياد خود را مايه صفا و جلاى دلها قرار داده است . بدين وسيله پس از سنگينى ، شنوا و پس از شبكورى ، بينا و پس از سركشى مطيع مى گردند. همواره در هر زمان و در دوره فترتها خدا را مردانى بوده است كه در انديشه هاى آنها را با آنها راز مى گفته است و در خردشان با آنها سخن مى گفته است .
در خطبه 218 درباره اهل الله مى فرمايد:
(قد احيى عقله و امات نفسه حتى دق جليله و لطف غليظه و برق له لامع كثير البرق فابان له الطـريـق و سللك به السبيل و تدافعته الابواب الى باب السلامة ودار الاقامة و ثبتت رجـلاه بـطـمـانـيـنـة بـدنـه فـى قـرار الامـن مـن والراحـة بـمـا استعمل قلبه و ارضى ربه ).
خـرد خـويـش را زنـده سـاخته و نفس خويش را ميرانده است ، تا در وجودش درشتها نازك ، و غـليـظها لطيف گشته است و نورى درخشان در قلبش مانند برق جهيده است . آن نور راهش را آشكار و او را سالك راه ساخته است و درها يكى پس از ديگرى او را به پيش رانده است تا آخـريـن در كـه آنجا سلامت است و آخرين منزل كه بار اندازه اقامت است . آنجا قرارگاه امن و راحت است . پاهايش همراه با آرامش بدنش استوار است . همه اينها به موجب اين است كه قلب خود را به كار گرفته و پروردگار خويش را راضى ساخته است .
دعـاهـاى اسـلامـى ، مـخـصـوصـا دعـاهـاى شـيـعـى گـنـجـيـنـه اى از مـعـارف اسـت ، از قـبـيـل دعـاى كـمـيـل ، دعـاى ابوحمزه ، مناجات شعبانيّه ، دعاهاى صحيفه سجّاديّه . عاليترين انديشه هاى معنوى در اين دعاها است .
آيا با وجود اينهمه منابع جاى اين هست كه ما در جستجوى يك منبع خارجى باشيم ؟!
نـظـيـر اين جريان را ما در موضوع حركت اجتماعى منتقدانه و معترضانه ابوذر غفارى نسبت بـه جـبـاران زمـان خـودش مى بينيم . ابوذر نسبت به تبعيضهاو حيف و ميلها و ظلم و جورها و بـيـدادگـريـهـاى زمـان سـخـت مـعـتـرض بـود تـا آنـجـا كه تبعيدها كشيد و رنجهاى جانكاه متحمل شد و آخرالامر در تبعيدگاه و در تنهائى و غربت از دنيا رفت .
گـروهـى از مـسـتـشرقين اين پرسش را طرح كرده اند كه محرك ابوذر كى بوده است ؟ اين گروه در پى جستجوى عاملى از خارج دنياى اسلام براى تحريك ابوذر هستند. جرج جرداق مسيحى در كتاب ((الامام على صوت العدالة الانسانيّة )) مى گويد: من تعجب مى كنم از اين اشـخـاص . درسـت مـثـل اين است كه شخصى را در كنار رودخانه يا لب دريا ببينيم و آنگاه بـينديشيم كه اين شخص ظرف خويش را از كدام بركه پر كرده است ، در جستجوى بركه اى بـراى تـوجـيـه ظـرف آب او بـاشيم و رودخانه يا دريا را نديده بگيريم ! ابوذر جز اسـلام از كـدام مـنـبـع ديـگرى مى توانسته است الهام بگيرد؟! كدام منبع به قدر اسلام مى تواند الهامبخش ابوذرها براى قيام در برابر جبارهايى مانند معاويه باشند؟!
عـيـن آن جـريـان را در موضوع عرفان مى بينيم . مستشرقين در جستجوى منبعى غير از اسلام هستند كه الهام بخش معنويتهاى عرفانى باشد و اين درياى عظيم را ناديده مى گيرند. آيا مـى توانيم همه اين منابع را اعم از قرآن و حديث و خطبه و احتجاج و دعا و سيره انكار كنيم بـراى آنـكـه فـرضـيـه بـعـضـى از مستشرقين و دنباله روهاى شرقى آنها درست در آيد؟! خـوشـبـختانه اخيرا افرادى مانند نيكولسون انگليسى و ماسينيون فرانسوى كه مطالعات وسـيـعـى در عـرفـان اسـلامى دارند و مورد قبول همه هستند صريحا اعتراف دارند كه منبع اصلى عرفان اسلامى قرآن و سنت است .
با نقل جمله هائى از نيكولسون اين درس را پايان مى دهيم . وى مى گويد:
((در قـرآن مـى بـيـنـيـم كـه مى گويد: ((خدا نور آسمانها و زمين است او اولين و آخرين مى باشد هيچ خدائى به غير او نيست همه چيز به غير او نابود مى شـود من در انسان از روح خود دميدم ما انسان را آفريديم و مى دانيم روحش با او چه مى گويد، زيرا ما از رگ گردن به او نزديكتريم به هر كجا رو كنيم همانجا خدا است به هر كس خدا روشنى ندهد او به كلى نور نخواهد داشت مـحـقـقـا ريـشـه و تـخـم تصوف در اين آيات است و براى صوفيان اولى ، قرآن نه فقط كلمات خدا بود، بلكه وسيله تقرب به او نيز محسوب مى شد. به وسيله عبادت و تعمق در قـسـتـهـاى مـختلفه قرآن ، مخصوصا آيات مرموزى كه مربوط به عروج ((معراج )) است متصوّفه سعى مى كند حالت صوفيانه پيغمبر را در خود ايجاد نمايد)). و هم او مى گويد:
((اصول وحدت در تصوف ، بيش از همه جا در قرآن ذكر شده ، و همچنين پيغمبر مى گويد كـه خـداونـد مـى فـرمـايـد: ((چـون بـنـده مـن در اثـر عـبـادت و اعمال نيك ديگر به من نزديك شود من او را دوست خواهم داشت .، بالنتيجه من گوش او هستم بـه طـورى كـه او به توسط من مى شنود، و چشم او هستم به طورى كه او به توسط من مـى بـيـنـد، و زبـان و دسـت او هـسـتـم بـه و طـورى كـه او بـه تـوسـط مـن مى بيند، و مى گيرد)). همچنانكه مكرر گفته ايم ، سخن در اين نيست كه آيا عرفاء و متصوفه توانسته اند درست الهام بگيرند يا نه ؟ سخن در اين است كه منشاء اين الهامگيريها منابع خارجى است يا خود متون اسلامى ؟يـكـى از عـلومـى كـه در دامـن فـرهـنـگ اسـلامـى زاده شـد و رشـد يـافـت و تكامل پيدا كرد علم عرفان است .
دربـاره عـرفـان از دو جنبه مى توان بحث و تحقيق كرد: يكى از جنبه اجتماعى ، و ديگر از جنبه فرهنگى .
عرفا با ساير طبقات فرهنگى اسلامى از قبيل مفسرين ، محدثين ، فقهاء، متكلمين ، فلاسفه ، ادبـا، شـعـرا، يـك تفاوت مهم دارند و آن اينكه علاوه بر اينكه يك طبقه فرهنگى هستند و علمى به نام عرفان به وجود آوردند و دانشمندان بزرگى در ميان آنها ظهور كردند و كتب مـهـمـى تـاءليـف كـردند، يك فرقه اجتماعى در جهان اسلام به وجود آوردند با مختصاتى مـخـصـوص بـه خـود، بـر خـلاف سـايـر طـبـقـات فـرهـنـگـى از قـبـيـل فقهاء و حكماء و غيرهم كه صرفا طبقه فرهنگى هستند و يك فرقه مجزا از ديگران به شمار نمى روند.
اهـل عـرفـان هـرگـاه با عنوان فرهنگى ياد شوند با عنوان ((عرفا)) و هرگاه با عنوان اجتماعى شان ياد شوند غالبا با عنوان ((متصوّفه )) ياد مى شوند.
عرفا و متصوّفه هر چند يك انشعاب مذهبى در اسلام تلقى نمى شوند و خود نيز مدعى چنين انـشـعـابـى نـيـسـتـنـد و در هـمـه فـرق و مـذاهـب اسـلامـى حـضـور دارنـد، در عـيـن حـال يـك گـروه وابـسته و به هم پيوسته اجتماعى هستند. يك سلسله افكار و انديشه ها و حـتـى آداب مـخـصـوص در مـعـاشـرتها و لباس پوشيدنها و احيانا آرايش سر و صورت و سـكـونـت در خانقاهها و غيره ، به آنها به عنوان يك فرقه مخصوص مذهبى و اجتماعى رنگ مخصوص داده و مى دهد.
عرفاى حقيقى
و البـتـه هـمـواره ـ خـصوصا در ميان شيعه عرفائى بوده و هستند كه هيچ امتياز ظاهرى با ديـگران ندارند و در عين حال عميقا اهل سير و سلوك عرفانى مى باشند. و در حقيقت عرفاى حقيقى اين طبقه اند، نه گروههايى كه صدها آداب از خود اختراع كرده و بدعتها ايجاد كرده اند.
ما در اين درسها كه درباره كليات علوم اسلامى بحث مى كنيم ، به جنبه اجتماعى و فرقه اى ، و در حـقيقت به جنبه ((تصوف )) عرفان كارى نداريم ، فقط از جنبه فرهنگى وارد بـحث مى شويم ، يعنى به عرفان به عنوان يك شاخه از شاخه هاى فرهنگ اسلامى نظر داريم نه به عنوان يك روش و طريقه كه فرقه اى اجتماعى پيرو آن هستند.
اگـر بـخـواهـيـم از جـنـبـه اجـتـمـاعـى وارد بـحـث شـويم ناچار بايد اين فرقه را از نظر عـلل و مـنـشـاء و از نظر نقش مثبت يا منفى ، مفيد يا مضرّى كه در جامعه اسلامى داشته است ، فعل و انفعالهائى كه ميان اين فرقه و ساير فرقه اسلامى رخ داده است ، رنگى كه به مـعـارف اسلامى داده است ، تاءثيرى كه در نشر اسلام در جهان داشته است مورد بحث قرار دهيم . ما فعلا به اين مطالب كارى نداريم . بحث ما فقط درباره عرفان به عنوان يك علم و يك بخش فرهنگى است .
عرفان داراى دو بخش است : 1 - عرفان عملى
عـرفـان بـه عـنـوان يـك دسـتگاه علمى و فرهنگى داراى دو بخش است :بخش عملى و بخش نظرى .
بـخـش عملى عبارت است از آن قسمت كه روابط و وظايف انسان را با خودش و با جهان و با خدا بيان مى كند و توضيح مى دهد. عرفان در اين بخش مانند اخلاق است ، يعنى يك ((علم )) عملى است با تفاوتى كه بعد بيان مى شود. اين بخش از عرفان علم ((سير و سلوك )) نـامـيـده مـى شـود. در اين بخش از عرفان توضيح داده مى شود كه ((سالك )) براى ايـنـكـه بـه قـله مـنـيـع انـسـانـيـت ، يـعـنى ((توحيد)) برسد از كجا بايد آغاز كند و چه مـنـازل و مـراحـلى را بـايـد بـه تـرتـيـب طـى كـنـد و در مـنـازل بـيـن راه چـه احـوالى بـراى او رخ مـى دهـد و چـه وارداتى براى او وارد مى شود و البـتـه هـمـه ايـن مـنـازل و مـراحـل بـايـد بـا اشـراف و مـراقـبـت يـك انـسـان كامل و پخته كه قبلا اين راه را طى كرده و از رسم و راه منزلها آگاه است صورت گيرد و اگر همت انسان كاملى بدرقه راه نباشد خطر گمراهى است .
عرفا از انسان كاملى كه ضرورتا بايد همراه ((نوسفران )) باشد گاهى به ((طاير قدس )) و گاهى به ((خضر)) تعبير مى كنند:
|
همتم بدرقه راه كن اى ((طاير قدس )) |
|
كه دراز است ره مقصد و من ((نوسفرم )) |
|
ترك اين مرحله بى همرهى خضر مكن |
|
ظلمات است بترس از خطر گمراهى |
البته توحيدى كه از نظر عارف ، قله منيع انسانيت به شمار مى رود و آخرين مقصد سير و سـلوك عـارف اسـت ، بـا تـوحيد مردم عامى ، و حتى با توحيد فيلسوف ، يعنى اينكه واجب الوجود يكى است نه بيشتر، از زمين تا آسمان متفاوت است .
تـوحـيد عارف ، يعنى موجود حقيقى منحصر به خدا است ، جز خدا هر چه هست ((نمود)) است نـه ((بـود)). تـوحيد عارف يعنى ((جز خدا هيچ نيست )) توحيد عارف ، يعنى طى طريق كردن و رسيدن به مرحله جز خدا هيچ نديدن .
ايـن مـرحـله از تـوحـيـد را مـخـالفـان عـرفا تاءييد نمى كنند و احيانا آنرا كفر و الحاد مى خوانند، ولى عرفا معتقدند كه توحيد حقيقى همين است و ساير مراتب توحيد خالى از شرك نـيـسـت . از نـظـر عـرفـا رسـيـدن بـه ايـن مـرحـله كـار عقل و انديشه نيست ، كار دل و مجاهده و سير و سلوك و تصفيه و تهذيب نفس است .
به هر حال اين بخش از عرفان ، بخش عملى عرفان است ، از اين نظر مانند علم اخلاق است كه درباره ((چه بايد كرد))ها بحث مى كند با اين تفاوت كه :
اولا عرفان درباره روابط انسان با خودش و با جهان و با خدا بحث مى كند و عمده نظرش درباره روابط انسان با خدا است و حال آنكه همه سيستمهاى اخلاقى ضرورتى نمى بينند كـه دربـاره روابط انسان با خدا بحث كنند، فقط سيستمهاى اخلاقى مذهبى اين جهت را مورد عنايت و توجه قرار مى دهند.
ثانيا سير و سلوك عرفانى ـ همچنانكه از مفهوم اين دو كلمه پيدا است ـ پويا و متحرك است ، بر خلاف اخلاق كه ساكن است . يعنى در عرفان سخن از نقطه آغاز است و از مقصدى و از مـنـازل و مـراحـلى كـه بـه تـرتـيـب سـالك بـايـد طـى كـنـد تـا بـه سـر منزل نهايى برسد.
از نـظـر عـارف واقـعـا و بـدون هيچ شائبه مجاز، براى انسان ((صراط)) وجود دارد و آن صـراط را بـايـد بـپـيـمـايـد و مـرحـله بـه مـرحـله و مـنـزل بـه مـنـزل طـى نـمـايـد و رسـيـدن بـه مـنـزل بـعـدى بـدون گـذر كـردن از منزل قبلى ناممكن است .
لهـذا از نـظـر عـارف ، روح بـشـر مـانـنـد يك گياه و يا يك كودك است و كمالش در نمو و رشدى است كه طبق نظام مخصوص بايد صورت گيرد. ولى در اخلاق صرفا سخن از يك سلسله فضائل است از قبيل راستى ، درستى ، عدالت ، عفت ، احسان ، انصاف ، ايثار و غيره كه روح بايد به آنها مزين و متجلى گردد. از نظر اخلاق ، روح انسان مانند خانه اى است كـه بـايـد با يك سلسله زيورها و زينتها و نقاشيها مزين گردد بدون اينكه ترتيبى در كـار بـاشـد كـه از كـجـا آغـاز شـود و بـه كـجا انتها يابد؟ مثلا از سقف شروع شود يا از ديوارها و از كدام ديوار؟ از بالاى ديوار يا از پائين ؟
در عـرفـان بـرعـكـس ، عـنـاصـر اخـلاقـى مـطـرح مـى شـود امـا بـه اصطلاح به صورت ديالكتيكى ، يعنى متحرك و پويا.
ثـالثـا عـنـاصـرى روحـى اخـلاقـى مـحـدود است به معانى و مفاهيمى كه غالبا آنها را مى شـنـاسـند، اما عناصر روحى عرفانى بسى وسيعتر و گسترده تر است . در سير و سلوك عرفانى از يك سلسله احوال و واردات قلبى سخن مى رود كه منحصرا به يك ((سالك راه )) در خـلال مـجـاهـدات و طـى طـريـقـهـا دسـت مـى دهـد و مـردم ديـگـر از ايـن احوال و واردات بى خبرند.
عرفان نظرى
عرفان نظرى به تفسير هستى مى پردازد، درباره خدا و جهان و انسان بحث مى نمايد.
عـرفان در اين بخش خود مانند فلسفه الهى است كه در مقام تفسير و توضيح هستى است ، و هـمـچـنـانـكـه فـلسـفـه الهـى بـراى خـود مـوضـوع ، مـبـادى و مـسـائل مـعـرفـى مـى كـنـد، عـرفـان نـيـز مـوضـوع و مـسـائل و مـبـادى معرفى مى نمايد. ولى البته فلسفه در استدلالات خود تنها به مبادى و اصـول عـقـلى تـكـيـه مـى كـنـد و عـرفـان مـبـادى و اصـول بـه اصـطـلاح كـشـفـى را مايه اسـتـدلال قـرار مـى دهـد و آنـگـاه آنـهـا را بـا زبـان عقل توضيح مى دهد.
اسـتـدلالات عقلى فلسفى مانند مطالبى است كه به زبانى نوشته شده باشد و با همان زبان اصلى مطالعه شود، ولى استدلالات عرفانى مانند مطالبى است كه از زبان ديگر تـرجـمـه شـده بـاشـد. يـعـنـى عـارف لااقـل بـه ادعـاى خـودش آنـچـه را كـه بـا ديـده دل و بـا تـمـام وجـود خـود شـهـود كـرده اسـت بـا زبـان عقل توضيح مى دهد.
تـفـسـيـر عـرفـان از هـسـتـى ، و بـه عبارت ديگر: جهان بينى عرفانى هستى ، با تفسير فلسفه از هستى تفاوتهاى عميقى دارد.
از نـظـر فـيـلسـوف الهـى ، هـم خدا اصالت دارد و هم غير خدا، الا اينكه خدا واجب الوجود و قـائم بـالذات اسـت و غـيـر خـدا مـمـكـن الوجـود و قـائم بـالغـيـر و مـعـلول واجـب الوجـود. ولى از نـظـر عـارف ، غـير خدا به عنوان اشيايى كه در برابر خدا قـرار گرفته باشند، هر چند معلول او باشند، وجود ندارد، بلكه وجود خداوند همه اشياء را در بر گرفته است ، يعنى همه اشياء، اسماء و صفات و شؤ ون و تجليات خداوندند، نه امورى در برابر او.
نوع بينش فيلسوف با عارف متفاوت است . فيلسوف مى خواهد جهان را فهم كند، يعنى مى خـواهـد تـصـويـرى صـحـيـح و نسبتا جامع و كامل از جهان در ذهن خود داشته باشد. از نظر فـيـلسـوف حـد اعـلاى كـمـال انـسـان بـه ايـن اسـت كـه جـهـان را آنـچـنـانـكـه هـسـت بـا عـقـل خـود در يـابـد بـه طـورى كـه جهان در وجود او وجود عقلانى بيابد و او جهانى شود عقلانى . لهذا در تعريف فلسفه گفته شده است :
((صـيـرورة الانـسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينىّ)) يعنى فيلسوفى عبارت است از اينكه انسان جهانى بشود عقلى شبيه جهان عينى .
ولى عـارف بـه عـقل و فهم كارى ندارد، عارف مى خواهد به كنه و حقيقت هستى كه خدا است برسد و متصل گردد و آن را شهود نمايد.
از نـظـر عـارف كمال انسان به اين نيست كه صرفا در ذهن خود تصويرى از هستى داشته بـاشند، بلكه به اين است كه با قدم سير و سلوك ، به اصلى كه از آنجا آمده است باز گردد و دورى و فاصله را با ذات حق از بين ببرد و در بساط قرب از خود فانى و به او باقى گردد.
ابـزار كـار فـيـلسـوف ، عـقـل و مـنـطـق و اسـتـدلال اسـت ، ولى ابـزار كـار عـارف ، دل و مجاهده و تصفيه و تهذيب و حركت و تكاپو در باطن است .
بـعـدا آنـجـا كـه دربـاره جـهـان بينى عرفانى بحث خواهيم كرد، تفاوت آن با جهان بينى فلسفى روشن خواهد گشت .
عرفان و اسلام
عـرفـان ، هـم در بـخش عملى و هم در بخش بصرى ، با دين مقدس اسلام تماس و اصطكاك پـيدا مى كند، زيرا اسلام مانند هر دين و مذهب ديگر و بيشتر از هر دين و مذهب ديگر روابط انسان را با خدا و جهان و خودش بيان كرده و هم به تفسير و توضيح هستى پرداخته است .
قـهـرا اينجا اين مساءله طرح مى شود كه ميان آنچه عرفان عرضه مى دارد با آنچه اسلام بيان كرده است چه نسبتى برقرار است ؟
البـته عرفاى اسلامى هرگز مدعى نيستند كه سخنى ماوراء اسلام دارند، و از چنين نسبتى سـخـت تـبـرى مـى جـويند. بر عكس ، آنها مدعى هستند كه حقايق اسلامى را بهتر از ديگران كشف كرده اند و مسلمان واقعى آنها مى باشند. عرفا چه در بخش عملى و چه در بخش نظرى هـمـواره بـه كـتـاب و سـنـت و سـيـره نـبـوى و ائمه و اكابر صحابه استناد مى كنند.